رگبارهای اشک شورهزار ابدی را بارور نمیکند.*
خبر کوتاه بود! زندانی رنگها پر گرفت!
و مرگ ایشان
چندان موهن بود و ارزان بود
که تلاش از پی زیستن
به رنجبارترگونهئی
ابلهانه مینمود:
سفری دشخوار و تلخ
از دهلیزهای خماندرخم و
پیچاندرپیچ
از پی هیچ!**
و ایشان را
تا در خود باز نگریستند
جز باد
هیچ
به کفاندر
نبود.-
جز باد و به جز خون خویشتن،
چرا که نمیخواستند
نمیخواستند
نمیخواستند
که بمیرند.**
———————
* الف – بامداد، مرثیه، باغ آینه
** الف – بامداد، مرثیه، ققنوس در باران
