آخرش یک روزی هجرت در خونهت رو میکوبه، تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه
اگر میخوای از ایران بری فکر کن دنبال چی هستی! به بدیهای ایران فکر نکن که فقط برم خلاص شم. اگه دنبال هدفی هستی که میدونی چیه و حاضری خیلی چیزها رو به خاطرش تحمل کنی راه بیفت. میدونم که انقدر آزادیها رو تو ایران محدود کردن که به دنبال راه نفسی میگردی، اما باید حاضر به گذشتن از خیلی چیزها باشی.
مهاجرت فقط امکان رفتن به جایی که آزاد باشی دیسکو بری، مشروب بخوری، با دوستدختر/دوستپسرت آزادانه بگردی… نیست. دیدم من کسایی رو که به این تصور اومدن و به شش ماه نکشیده برگشتن! برای این کارها میشه سفر خارج رفت. اما زندگی تو یک کشور دیگه خیلی فرق میکنه. یاد گرفتن زبون، خو گرفتن با فرهنگ، پیدا کردن دوست، پیدا کردن کار و درآمد مناسب… به اون آسونیها هم که به نظر میرسه نیست! فقط و فقط یک هدف خیلی مهم میتونه آدم رو باروحیه و باانگیزه نگه داره. تازه من دارم در مورد راههای قانونی زندگی میگم، وگرنه که زندگی توی کمپهای پناهندگی و امثالهم صدها برابر بدتره.
مثال میزنم: من الآن حدود یک ماه ونیمه که فارسی حرف نزدم! البته منظور تلفن و چت و ایمیل و… نیست. رودررو، چشمتوچشم! اگه فکر میکنی این که چیز مهمی نیست، مطمئن باش دید درستی از مهاجرت و غربت و… نداری! البته این فقط یک مثاله وگرنه میشه آدم تو مثلا تورانتو زندگی کنه و دورش پر ایرانی باشه، اما باید خیلی شانس داشته باشی که بین ایرانیها هم همفکرهای خودت گیرت بیان. اما به این فکر کن که تو غربت ممکنه ماه به ماه نتونی بشینی و با کسی دو کلمه به زبان مادریت گفتوگو کنی و سال به سال نتونی بشینی با یک رفیق آنچنانیت درددل کنی. کسایی که دوستشون داری و همدرد و مونس و همهچیت هستن، گاهی خیلی دورن و حتی چیزهای کوچیکی مثل اختلاف ساعت باعث میشه این فاصله عمیقتر بشه. وقتی بر فرض تو روز یکشنبه بعدازظهر دلت گرفته و میخوای با دوستی گپی بزنی، میبینی یا کشور اونها دوشنبه صبحه و هفتهی تازه رو شروع کردن و تو ممکنه با حرفات روز طرف رو هم منفی کنی، یا اینکه طرف ایران زندگی میکنه و خوب یکشنبه اصلا وسط هفتهست و واسه اون جمعه بعدازظهره که این حالت رو داره و… بیخیال میشی. اگه نشی هم چون حسی که انتظار داشتی رو نمیگیری پشیمون میشی و دفعهی بعد این کار رو نمیکنی. حالا کلا تلفنی حرف زدن با صحبت چشمش توچشم زمین تا آسمون فرقشه، ولی همونم دیگه بیخیال میشی. حالا باز کاری نداریم که همین تلفن هم به دلیل اقتصادی همیشه ممکن نیست و مجبوری به چت و امثالهم متوصل بشی که هی قطع میشه و صدا نمیره و…
البته که مهاجرت چیزای خوبی هم داره. امکان تحصیل تو دانشگاههای خوب با امکانات فراوون، امکان پیشرفت در زمینهی شغلی مورد علاقه (که البته به عنوان خارجی باز هم به آسونی نیست)، آزادیهای سیاسی، اجتماعی، فردی که تو ایران حتی خوابش رو هم نمیشه دید…
من خودم از تجربهی شخصی خودم تا اینجا به طور کلی راضیم، اما نمیتونم نسخهی خودم رو برای کسی تجویز کنم. دوستانی که گاهگاه میپرسن توجه داشته باشن که اولا خارج یک کشور نیست! هر کشوری و حتی گاهی هر شهری تو یک کشور شرایط خاص خودش رو داره، هر آدمی با توجه به گذشتهی خودش و تجربیاتش و… شرایط خاص خودش رو داره، هر بازهی زمانی موقع خروج از کشور شرایط خاص خودش رو داره… و همینجور بگیر برو. برای تصمیم به مهاجرت نمیتونی خودت رو با هیچ کسی مقایسه کنی. فقط و فقط باید شرایط جایی که میخوای بری رو در موردش تحقیق کنی و البته از تجربیات دیگران تو غربت هم استفاده کنی.
خلاصه که کسی که دنبال خوشگذرونی و عشق و حاله براش هیچجا بهتر از ایران نیست. چون نمونه دارم میگم. وقتی طرف به من میگه من میخوام بیام یک مدت آبوهوا عوض کنم خندهم میگیره. اون خارجی که شما تو فیلمها دیدین که همه کنار دریا صبح تا شب دراز کشیدن و… رو بذارین کنار. مگر این که ترلیاردر باشین که بتونین ریال و رو از ایران خارج کنین و صبح تا شب بترکونین.
این رو میگم که خیلیها میبینن من زیاد سفر میرم فکر میکنن خبریه! نه، اول این که من زیاد کار میکنم، زندگی روزانهم رو مقتصدانه میگذرونم و پول پسانداز میکنم برای سفر (که اولویت اول پول خرج کردن منه) و باز هم البته نباید از ارزش پولی کشوری که توش زندگی میکنم و درآمدهای بالا در مقایسه با کشورهای دیگه غافل شد.
خیلی طولانی و پراکنده شد! این بحث پیچیدهتر از این حرفاست که بشه تو یک پست وبلاگی توضیح داد. شاید وقتی دیگر…
