شش صبح بلند شدی که درس بخونی! به امتحان فردات فکر میکنی و هی به این زندگی لعنت میفرستی. بعد برای زنگ تفریح یک چای میذاری و میآی خیر سرت پای گودر استراحت که خبرها یکی بعد دیگری مثل پتک میکوبند به سرت! چه راهی داری غیر این که به حافظهی تاریخ دل خوش کنی. اما خودت میدونی که این حرفها برای تو راحته، خانوادهشون… ای وای ای وای ای وای
هرچند
دائماً مرثیهیی هست که بنویسی
یا غریوِ دردی
که دلت را بچلاند در مشتش،
و به هر حالی
هست
دائماً اشکِ غمی گُردهشکن در چشم
که سراپای جهان را لرزان بنگری از پُشتش ــهرچند
نابکارانی هستند آنسو
(چیرهدستانی در حرفهی «کَتبسته به مَقتَل بردن»)
و دلیرانی دریادل این سو
(چربدستانی در صنعتِ «زیبا مردن») ــهمهجا هست اگر چند
(به خود میگویم باز)
پُلِ متروکی بر بسترِ خُشکآبی
در یکی جادهی کم آمدوشد
که پسینمنزل و پایانِ رهِ مردمِ دریادل باشد،
باز
زیرِ پُل
دریا
از جوش نمیماند
زیرِ پُل
دریا
پُرصلابتتر میخواند.*

