همچراغی، نه همسایگی*
مقاله شادی صدر به اندازه کافی واکنشهای مثبت/منفی داشت. ولی خب حالا من هم چون اگه حرف نزنم میمیرم، بعد از تحویل پروژهام، هرچند کمی دیر، رسالهای بگم در شش باب:
۱- به نظر من کلا اون چیزی به اسم نقد نبود. یک خالی کردن عصبانیت بود. چیزی در حد “اه، مردهشور همهشون رو ببرن!”
۲- حمایتهای موافقین تا جایی که من دیدم روی “ایول دمش گرم، دلمون خنک شد” و “شما که نکشیدین و نمیدونین چیه، پس زر نزنین” و “اگه شما جزء اون دسته هم نبودین، همین که چیزی نگفتین هم مقصرین” استوار بود.
گروه اول که هیچ، حرف من به گروه دوم اینه که درسته که حضور و لمس چیزی به آدم وسعت دید بیشتری میده، اما حق حرف زدن رو از بقیه نمیگیره. این استدلال شبیه اوناییه که مثلا معتقدند ایرانیهای خارج از ایران حق ندارند در مورد جنبش سبز نظر بدند یا جبهه نرفتهها راجع به جنگ و ادامهش یا ۱۰۰۱ مثال دیگه.
حرف گروه سوم رو هم قبول دارم. ما منفعل بودیم و باید اعتراف کنیم به این قضیه. اما دلایل فرهنگی پشت اون قضیه هم، همون دلایل فرهنگی قبول ظلم توسط خود زنهاست. نمیشه به یک گروه حق داد و به دیگری نه. این قسمت قضیه “میشه” و “باید” توسط کارهای فرهنگی میدانی تصحیح بشه. ولی به هر حال حرف شادی صدر این نبود، اگه بود دربست قبول.
۳- ایرادهای مخالفین تا جایی که من خوندم یا فحش و فضیحت متقابل بود یا بیشتر روی لحن شادی صدر بود و یا روی تعمیم دادنش.
گروه اول که هیچ. با گروه دوم موافقم. من مدتهاست در مقابل نوشتههایی که “استریوتایپ” میکنند یا نفرت میپراکنند با دکمهی ضربدر بالای صفحه واکنش نشون میدم، فرقی هم نمیکنه راجع به حقوق زنان باشه یا جنبش سبز یا حزبالله یا… و شادی صدر هر دو اینها رو انجام داده بود. اما چرا واکنش؟ بیشتر از این جهت که به نظر من انتظار از آدمهای مختلف فرق میکنه. احمدینژاد میآد هر روز سخنرانی میکنه و دیگه عادی شده، اما یکی از جملاتش رو خاتمی بیاد تو سخنرانی بگه، واکنشها فرق میکنه دیگه، نمیکنه؟ مطالب مشابه این هم بارها توسط وبلاگنویسها مطرح شده بود، اما این…
در مورد تعمیمش خیلیها گفتند. من به ۵٪ و ۹۵٪ش کاری ندارم و اصولا تا تحقیق جامعی نشه، نمیشه قضاوتی کرد. هستند، درصد بالایی هم هستند، اما واقعا خندهداره حرف از ۱۰۰٪ زدن، اون هم توی جامعهای با اون حجم از اختلافهای اقتصادی/فرهنگی/مذهبی…
۴- من خودم تا مدتها و خیلی بعد از اون دورهای که ایشون اشاره کردند که در مرحلهی بالغ شدن همه این کار رو انجام میدهند، از مزاحمتهای فیزیکی و گستردگیش خبری نداشتم. البته مزاحمتهای کلامی کاملا واضح بود. هرچند باز هم ما گستردگی و انواع مختلفش رو شخصا نچشیده بودیم. اما این مزاحمتهای کلامی هم توسط همه انجام نمیشد. خب این دلیلش این بود که بر خلاف نظر ایشون همه اینطور نبودند. یعنی دوستای دوروبر من، حالا بگو ۲۰-۳۰ نفر، نکرده بودند که من ببینم. این مسلمه نمیشه تعمیمش داد به کل جامعه، اما اون تعمیم مخالفش رو هم کاملا زیر سوال میبره.
دلیل دومش هم این بود که هیچ وقت خواهر و مادر و دوستدختر و کلا اطرافیان مونث من راجع به این قضیه نگفته بودند. نه که بگم اونها مقصرند. این هم دلایل فرهنگی خودش رو داشته که همیشه مسکوت گذاشتند، اما داریم در مورد نقش عوامل مختلف حرف میزنیم.
۵- حالا از بعد دیگهی این قضیه بگم؟ حجم تحقیری که من حس میکردم، وقتی سوار تاکسی میشدم و زن بغلی خودش رو جوری جمعو جور میکرد که انگار سوسک نشسته اونجا! تا وقتی که نمیدونستم مقدار آزاری که قبلا دیدهاند که کلا عصبانی میشدم. بعد که فهمیدم خب حق میدادم که فکر کنند این هم یکی مثل بقیه. ولی باز با خودم میگفتم نه! خب تا من کاری نکردم که نباید مورد پیشقضاوت عجولانه قرار بگیرم.
نه که بگم حالا زجری که ما میکشیدیم برابر با شما بود. نه مسلما جنسش فرق میکنه. اما میخوام بگم اون تفکر و فرهنگی که رسوخ کرد و ریشه دووند و مثل سلول سرطانی همه جا رو گرفت، هرکسی رو به نوعی مورد عنایت قرار میده.
۶- در وجود داشتن این معضل که فکر نمیکنم کسی شکی داشته باشه. اما حل ریشهای این مسئله هم فکر نمیکنم راهش این باشه. اگه دنبال راه حل هم هستیم، باید دلایلش رو پیدا کنیم. از همه مهمتر قبل از این که سر بقیه داد بکشیم و تقصیر رو گردن هم بندازیم، به نقش خودمون هم فکر کنیم. بعد با یک خرد جمعی دنبال راه حل باشیم. و البته راه حل یکشبه و “اگه دو تا رو آویزون کنن، بقیه حساب کار دستشون میآد” و… هم نه.
ظلماتِ مطلقِ نابینایی.
احساسِ مرگزای تنهایی.«ــ چه ساعتیست؟ (از ذهنت میگذرد)
چه روزی
چه ماهی
از چه سالِ کدام قرنِ کدام تاریخِ کدام سیاره؟»تکسُرفهیی ناگاه
تنگ از کنارِ تو.آه، احساسِ رهاییبخشِ همچراغی!*
—-
* کپیرایت مفهوم همچراغی در مقابل همسایگی در تیتر و همچنین شعر پایانی از الف بامداد)
