وقتی صبحونهت شده سیگار و چایی
حالا به اون غلیظی نه ها، ولی خوب وقتی روز یکشنبه از صبح که کورمال کورمال اومدی پای کامپیوتر، هی گشنهت میشه، هی از سمت چپ میز تحریر، آبجوشکن (اسم فارسیش چیه؟) رو روشن میکنی و چای لیپتون میذاری، از سمت راست یک تیکهی کوچیک از شکلات بزرگ میکنی و با چای میریزی تو خندق بلا تا کی که باز اجساس گشنگی کنی، سیزیف!
با اینا خستگیمو در میکنم ۲۸
خاطره خود کلانتر جان است ۱
بذار برات یه چیزی تعریف کنم. شش سالم بود. اوایل دههی شصت! دههی شصت، دههی شصت… اواسط آبانماه یکی از پاییزهای لعنتی وقتی تقریبا تمام اعصای بالاتر از ۱۵ سال خانواده یا زندانی بودند با تحت تعقیب، برای ملاقات رفته بودیم زندان وکیل آباد! از آن زندانها و ملاقاتها و… بعدا برات میگم اگه طاقتش بود.
میدویدیم پشت شیشهها که زندانیمون رو از بین بقیه پیدا کنیم و گوشی رو بگیریم دستمون و داد بزنیم. بر خلاف روزهای دیگه مامان از دیدنم خوشحال نشد و با تعجب پرسید که “این اینجا چه میکنه؟ امسال وقت مدرسه رفتنش بود!” تو نگو چون چند ماهی شناسنامه رو بزرگتر گرفته بودند، باید مدرسه میرفتم و هیچ کس خبر نداشت!
با هزار بدبختی مدرسهای پیدا شد که قبول کرد بعد از یک ماه و نیم ثبت نام کنه و چه کشیدم و چه شد بماند. شروع کردم با کمک بچههای بزرگتر جلو رفتن که به بقیه برسم. از اون سال فقط یک چیز یادمه و اون بغضی بود از پس گردنی که از معلم احمقم خوردم که یکی از روزها از بقیه موقع تکلیف کلاسی نوشتن عقب افتاده بودم. فکر میکنم همون آخرین تنبیه بدنی مدرسهای هم بود برام، ولی هنوز به طرز روشنی جلو چشمامه.
و این بود انشای من در مورد اول مهر اول دبستان!
——
پ.ن. اگه وقت و پیزی اجازه بدند، یک فلاشبکهایی به دههی شصت میزنم از این به بعد. هدف این سری نوشتهها گسترش نفرت یا انتظار روز انتقام و این قبیل نیست. ثبت کردن تاریخ از راوی دست اوله. تاریخ دورهای که خیلی کم از اون به صورت مکتوب محفوظه! مسلما زاویهی دید شخصی داره و ممکته همهجانبهنگر نباشه، اما دروغ توش نیست، این رو مطمئنم.
با اینا خستگیمو در میکنم ۲۷
رنگ رخساره
حالا هی خودت رو پشت دونقطه دی و دونقطه پی و چه میدونم دونقطه کوفت قایم کن! وقتی توی یک روز هفت هشت نفر از دوستای ایرانی و غیرایرانیت فقط از پشت مانیتور و بعد از دو سه جملهی تایپی احوالپرسی ازت میپرسند “چهت شده؟”، یعنی غوزیدی بالام جان، غوزیدی…
مطرب ما ز سر درد چه خوش مینالد ۴
“دیگه عاشق شدن فایده نداره” از آلبوم “به یاد بزرگان” به خوانندگی “جهان” – شعر و آهنگ از “جهانبخش پازوکی”
دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن، فایده نداره! نداره!
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره! نداره!
وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی، خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزلخون میرسی، خودتو نگه دارای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر میشی و خبر نداری
وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی، خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزلخون میرسی، خودتو نگه دار

