حکایت سفر رفتن آن بلاگر و اتساع انتهای رودهی بزرگ مر او را
بلاگری سفر رفت و او را باد برد ….. در سفر هیچ از لقمهی سایبر نخورد
سرزمین مردم روم را تدقیق کرد ….. رفت و حال و نامده تحقیق کرد
روز گشت، شب چرید، سحرگه بخفت ….. با یاران موافق همی گفتشنفت
اولقدم “رم شهر بیدفاع” ….. چشمهها در راههایش مشاع
هست این زبان در وصف آن قاصر ….. هل آیا من ینصرنی ناصر؟
زان سپس گشت نوبت به “چیویتا” ….. بولعجبتر زفسانهی تارزان/چیتا
شهرکی راستکرده بر روی قلهای ….. سالخوردهمردمان، هر یک به روی صفهای
“سن جیمینیانو” در “توسکانی” ایالت ….. همچو گنجی زیر خاک آن ولایت
گرچه این گنجی آن “گنجی” نبود ….. لیک دیوانه را حرجی نبود
گوئیا گشتیم از موضوع به دور ….. به که برگردیم چو ماهی بآب شور
حالیا بیشمار دیدنیست در آن دیار ….. که شود آه از نهاد همچو هوار
بعد آن نوبت به “فلورانس” رسید ….. که وصفش در این مقال نگنجید
هر گوشه اثر ز “میکلآنژ” و “داوینچی” ….. که چند روز اقامت نرسد به هیچی
آخرین شهر هست نامش “سیینا” ….. کرد رسما بلاگر را فنا
سالی دوبار مسابقهی اسبدوانی ….. بهترین فرصت برای چشمچرانی
القصه نوبت به بازگشت رسید ….. لحظههایی پر از بیم و امید
آمدن همانا، به فـ…(بییییییب) رفتن همان ….. به پای مانده در گل همچو خران
کارهای عقبماندهی شغلی از یک طرف ….. ندیده/نخواندههای اینترنتی یک طرف
ناخواندهگودرش دهها هزار ….. شرکردههای دوستانش بیشمار
ببخشش به بیپُستی، خدا را ….. علتش باد خوردن مر پشت او را
نکرد قامت از این فشار راست ….. که پایین همی دوغ بود و بالا ماست
مثنوی مغشوشی – دفتر اول
