با اینا خستگیمو در می‌کنم ۲۱

سه شنبه ۹ تیر ۱۳۸۸ ۶:۴۱ ب.ظ | میوزیک ایز مای لنگوئج,ویدئو |
Stand By Me with Intro – Andy feat. Bon Jovi

لینک مستقیم ویدئو

بحثی ممنوع در ذهن

دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸ ۹:۳۰ ب.ظ | قند پارسی |

دسته‌ی کاغذ
بر میز
در نخستین نگاه ِ آفتاب.

کتابی مبهم و
سیگاری خاکسترشده کنار ِ فنجان ِ چای از یادرفته.

بحثی ممنوع
در ذهن.

طبیعت ِ بی‌جان

تو را چه سود فخر به فلک بَر فروختن؟

یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۸ ۵:۵۹ ب.ظ | قند پارسی |
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ِ ترانه‌های بی‌هنگام ِ خویش.

و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبان ِ تشریح،
و لَتّه‌های بی‌رنگ ِ غروری
نگون‌سار
بر نیزه‌های‌شان.

تو را چه سود
فخر به فلک بَر
فروختن
هنگامی که
هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده نفرین‌ات می‌کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌ها
به داس سخن گفته‌ای.

آن‌جا که قدم برنهاده باشی

گیاه
از رُستن تن می‌زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.

فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بی‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعه‌ی روسبیان
بازمی‌آمدند.
باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سیاه‌پوش
ــ داغ‌داران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌ها
سر برنگرفته‌اند!

آخر بازی

مطرب ما ز سر درد چه خوش می‌نالد ۳

با صدای “علیرضا قربانی”، اثر “پژمان طاهری”، بر کلامی از “محمدرضا شفیعی کدکنی”

سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان‌های وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده‌ی حشر وحوشند همه
آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب، باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هر آن قطره، ز آفاق هر آن ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه

منبع

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

جمعه ۵ تیر ۱۳۸۸ ۹:۲۳ ب.ظ | مغشوشیات |
  1. ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به‌شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسئولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را که بیان می‌دارد «تشکیل‏ اجتماعات‏ و راه‌پیمایی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‌شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
  2. ما قانون‌شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری مجدد انتخابات هستیم.
  3. حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

 

Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events

We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people’s legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran’s Constitution which emphasizes “Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam

 
We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election

 
Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government

A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009

خسته از بوسه‌ی شلاق، چیزی از تنم نمونده

دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ ۱۱:۰۶ ب.ظ | مغشوشیات,میوزیک ایز مای لنگوئج,ویدئو |

وقایع اخیر به کلی وضعیت‌م رو به هم ریخته بود، ولی چیزی نمی‌گفتم. چی باید می‌گفتم؟! چی می‌تونستم بگم؟! وقتی هم‌وطنانم میون آتش و خون می‌غلطیدند، چی می‌گفتم؟! تشویق‌شون می‌کردم جلوی گلوله بایستند؟! چس‌ناله می‌کردم؟! آواز حماسی می‌خوندم؟! از راه دور راهکار استراتژیک می‌دادم؟! می‌خوندم و گریه می‌کردم. می‌دیدم و گریه می‌کردم. می‌شنیدم و گریه می‌کردم. و تنها کاری که می‌کردم این بود که “بامداد” بخونم. مخصوصا “مدایح بی‌صله”! وای “مدایح بی‌صله” مو به مو، صفحه به صفحه می‌گفت اونچه باید می‌گفتم، اون هم با زبان فاخری که صد سال هم سعی می‌کردم، نمی‌تونستم یک خط مثل اون بگم و حق مطلب رو ادا کنم. گاهی هم یک شعرش رو اینجا می‌نوشتم و مثلا خیلی کار بزرگی انجام می‌دادم!!!

“گفتین اما برمی‌گردین، همه دلخوشیم همین بود”

می‌دونم خیلی از دوستان داخل ایران غبطه می‌خورند که چرا در موقعیت ما نیستند، اما حس ناامیدی و ناتوانی تمام وجودم رو گرفته بود. مدام خودم رو ملامت می‌کردم. به هر صحنه و خبر و عکسی می‌شکستم، وقتی کلیپ‌های سرودهای انقلابی سال ۵۷ مثل “ایران رگبار مسلسل‌ها” رو می‌دیدم که با عکس‌های وقایع اخیر چه متناسب بود! که می‌دیدم این سرنوشت محتوم‌مون رو که هی باید تکرار کنیم؛ که سرودهای انقلابی اون زمان مناسب الآن شده؛ که شعرهای سیاه سال‌های بعد از کودتای ۲۸ مرداد انگار برای امروز گفته شده، که حتی شعرهای بعد مشروطیت هم حتی حرف امروزه، که… که… که…

اما هیچ چیزی انقدر خرابم نکرد وقتی شنیدم: “هنوزم بیدار نشستم نکنه که برنگردین، بچه‌های نازنینم! من رو از یاد که نبردین” هُرَّست آواااااااااار! دنیا روی سرم خراب شد. خشکم زد. بغض گلوگیر پرده‌در شد! سیلاب اشک امان نمی‌داد! نمی‌تونستم نزنم اول آهنگ و دوباره و سه‌باره و صدباره گوش نکنم!

”بچه‌ها با من نبودین تا ببینین چی کشیدم”

من و ما در موقعیت تو نیستیم رفیق که لمس کنیم چه حالی داری تو اون موقعیت، که می‌فهمیم اما لمس نمی‌کنیم. اما مطمئن باش تو هم که تو غربت نبودی، لمس نمی‌کنی که “هنوز از خودم می‌پرسم که چی شد اون همه همت، نکنه که خو گرفتین به پناهجویی و غربت” چیه! که چطور دچار درگیری با خودت می‌شی که حالا که چی؟ تا کِی؟ که من اینجا چه می‌کنم؟ که اصلا می‌ارزه دو روز زندگی به این همه؟ که… که… که… “رها اعتمادی” خرابم کردی، خراب!

“گفتین و من هم نشستم منتظر با چشم بیدار، بچه‌های نازنینم پس چی شد وعده‌ی دیدار؟”…

گوگوش – من همون ایرانم

لینک مستقیم ویدئو

گفتگو از مرگ انسانیت است!

یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ ۱۰:۱۳ ب.ظ | قند پارسی |

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد 
               گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد 
                                    و 
                                      این آسیاب
                                                      گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
                                        ای دریغ آدمیت بر نگشت

قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه‌ی دنیا ز خوبی‌ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی‌ست
صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست
قرن موسی چومبه‌هاست

روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر – حتی قاتلی بر دار –
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام
               زهرم در پیاله 
               زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می‌کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است!*

* فریدون مشیری، اشکی در گذرگاه تاریخ (نقل از حافظه، با پوزش از اشکالات احتمالی)

تنها توفان کودکان ِ ناهم‌گون می‌زاید

شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ ۷:۲۴ ب.ظ | مغشوشیات |
غافلان
هم‌سازند،
تنها توفان
کودکان ِ ناهم‌گون می‌زاید.
هم‌ساز
سایه‌سانان‌اند،
محتاط
در مرزهای آفتاب.
در هیاءت ِ زنده‌گان
مرده‌گان‌اند.
وینان
دل‌به‌دریاافگنان‌اند،
به‌پای‌دارنده‌ی آتش‌ها
زنده‌گانی
دوشادوش ِ مرگ
پیشاپیش ِ مرگ
هماره زنده از آن سپس که با مرگ
و همواره بدان نام
که زیسته بودند،
که تباهی
از درگاه ِ بلند ِ خاطره‌شان
شرم‌سار و سرافکنده می‌گذرد.
کاشفان ِ چشمه
کاشفان ِ فروتن ِ شوکران
جوینده‌گان ِ شادی
در مِجْری‌ آتش‌فشان‌ها
شعبده‌بازان ِ لبخند
در شب‌کلاه ِ درد
با جاپایی ژرف‌تر از شادی
در گذرگاه ِ پرنده‌گان.

در برابر ِ تُندر می‌ایستند
خانه را روشن می‌کنند.
و می‌میرند.

خطابه‌ی تدفین

کجا آموخته‌ایم؟

شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ ۱۲:۵۱ ق.ظ | قند پارسی |

بِسوده‌ترین کلام است
دوست‌داشتن.

رذل
          آزار ِ ناتوان را
                                 دوست می‌دارد
لئیم 
          پشیز را و
بزدل
          قدرت و پیروزی را.

آن نابِسوده را
که بر زبان ِ ماست
کجا آموخته‌ایم؟*

* بِسوده‌ترین کلام است دوست‌داشتن…

تا «چراغ» همچنان نماد ِ امید بماند

پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸ ۶:۲۵ ب.ظ | قند پارسی |

همیشه همان…
اندوه
       همان:
تیری به جگر درنشسته تا سوفار*.

تسلای خاطر
                  همان:
مرثیه‌یی ساز کردن. ــ
غم همان و غم‌واژه همان
نام ِ صاحب‌ْمرثیه
                       دیگر.

همیشه همان
شِگِرد
        همان…
شب همان و ظلمت همان
تا «چراغ»
             همچنان نماد ِ امید بماند.

راه
    همان و
از راه ماندن 
               همان،
تا چون به لفظ ِ «سوار» رسی
مخاطب پندارد نجات‌دهنده‌ئی در راه است.

و چنین است و بود
که کتاب ِ لغت نیز
                        به بازجویان سپرده شد
تا هر واژه را که معنایی داشت
                                          به بند کشند
و واژه‌گان ِ بی‌آرِش** را
                            به شاعران بگذارند.

و واژه‌ها 
          به گنه‌کار و بی‌گناه
                                    تقسیم شد،
به آزاده و بی‌معنی
سیاسی و بی‌معنی
نمادین و بی‌معنی
ناروا و بی‌معنی. ــ

و شاعران
از بی‌آرِش‌ترین ِ الفاظ 
                            چندان گناه‌واژه تراشیدند
که بازجویان ِ به‌تنگ‌آمده 
                                شیوه دیگر کردند،
و از آن پس، به یک‌باره
سخن‌گفتن
نفس ِ جنایت شد.***

* سوفار = دهان تیر که چله ٔ کمان را در آن بند کنند
** آرش (ARESH) = معنی (متضاد لفظ)
*** همیشه همان…

برگه‌ی بعد »