تو میروی که بماند؟ که بر نهالک بیبرگ ما ترانه بخواند؟
بخوان به نام گل سرخ، در صحاری ِ شب
که باغها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید
به آشیان خونین دوباره برگردند
…
ز خشکسال چه ترسی!
– که سَد بسی بستند
نه در برابر آب،
که در برابر نور
و در برابر ِ آواز و در برابر ِ شور…
خبر کوتاه است، اما مثل شلاق میکوبد. مو به تنم سیخ میکند و “اشک است که در غم ما پردهدر میشود”. مدام به اول برمیگردم و میخوانم، شاید نکتهای، ویرگولی، چیزی را جا انداخته باشم که معنا را عوض کرده است. تو بگو چیزی از جنس “بخشایش، لازم نیست اعدامش کنید!”
میروی و حفره در زیر قدمهای تو میآید
…
مثل چتری باژگونه باز
چون گشاید لب به ناگاهان
همرهش هُرَّست ِ آوار است و پایین رفتن و فریاد همراهان…
مرگ حق است، حسرت به همراه دارد و غصه. اما میدانی که همین است و دوایی نیست چارهی این درد را. قبول میکنی فاجعه را خودبهخود. اما از دست دادنهایی اینچنین آتش به جان میزند. دریغ از آبی که در کوزه است… دریغ از ما که حتی به دنبالش هم گرد جهان نیستیم. دریغ که کوزه به دست رقیب، تشنهلب نشستهایم.
ما شاهد سقوط حقیقت
ما شاهد تلاشی انسان
ما صاحبان واقعه بودیم
چندی به ضجر شعله کشیدیم
وینک درون خاطره دودیم
گفتند: "رو به اوج روانیم"
دیدیم سیر سوی هبوط است
شعر سپید نیست، که خوانیش
این جعبهی سیاه سقوط است
یک مرد، سه تصویر:
۱- شفیعی کدکنی ِ استاد: هیچ وقت مستقیم شاگردش نبودهام، ولی هیچ استادی را ندیده بودم که دانشجویانش این چنین متفقالقول به بزرگی، باسوادی و عظمت حضورش معترف باشند. کسی که هیچ کس نمیتوانست کوچکترین شبههای در سوادش و تسلطش به زبان فارسی و تاریخ و ادبیاتش وارد کند. آکادمیکمردی چنان شاعر!
شاید کزین شب، این شب خیام
هرگز به قرنها
سر بر نیاورد
خورشیدی از کلام
اما،
ما
بیآنکه “شمع مجمع اصحاب” گردیم
یا خود “محیط دانش و آداب”
با شمع واژههامان
یک نسل را به نسل دیگر پیوستیم
بیآنکه قصهای بسراییم بهر خواب
آیندگان!
بدانید
اینجا
مقصود از کلام،
تدبیر ِ حمل ِ مشعلهای بود، در ظلام
۲- شفیعی کدکنی ِ شاعر: شعرش به جانم مینشیند. خیلی شعرها را ممکن است دوست داشته باشم یا نه، اما بعضیها برای من جنس شعرشان فرق میکند، فارغ از قشنگی شعر، گاهی میبینی که حرف دل را چنان میزند که با پوست و گوشت و خونت در هم میآمیزد. شاملو برای من از این جنس است، مشیری و شفیعی کدکنی هم.
مثل آن شعبدهبازی که کبوترها را
میدهد پرواز
از جوف کلاهی که تهی است
شوق پرواز و
رهایی را،
زیبایی را،
از میان کلماتی که عسس یکیک را
تهی از مقصد و معنی کردهست
میدهم اینک یکیک پرواز
و آسمان وطنم را، تا دور،
کردهام پر ز کبوترها،
اینم اعجاز!
منم آن شعبدهباز
همین چند روز قبل بود که یکی از شعرهایش را گذاشته یودم اینجا! وقتی از ایران هجرت کردم، به علت محدودیت، سه کتاب همراه داشتم که یکی “آواز باد و باران” بود. و تو چه میدانی که من از دیماه ۷۷ که آن را از کتابفروشی هاشمی در میدان ولیعصر خریدم، چه معاشقهها که با این کتاب نکردهام!
با واژههای تو
من مرگ را محاصره کردم
در لحظهای که از شش سو میآمدآه این چه بود این نفَس ِ تازه،
باز
در ریهی صبح
با من بگو چراغ حروفت را
تو از کدام صاعقه روشن کردی؟
بردی مرا بدان سوی ملکوت زمین
وین زادن دوباره
بهاری بود
امروز
احساس میکنم
که واژههای شعرم را
از روی سبزههای سحرگاهی،
برداشتهام
۳- شفیعی کدکنی ِ انسان: تنها یک بار از نزدیک دیده بودمش. دوستی داشتم که پدربزرگش یکی از شاعران به نام قدمایی بود. روزی که با بزرگان شعر خراسانی محفلی داشتند، اجازهی حضور گرفتیم. سه نفر بودیم، دانشجوهایی با کله ی پرباد و پرغرور. نوزده بیست ساله. نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن تا جایی که رسید به شعر نو! کلا برای این بزرگان، شعر نو چیزی بود مثل ناسزا، لکهای بر پیشانی ادبیات. و خوب همگی به طرز خوفناکی دشمن خونی شاملو. دوستی که ما به خاطر پدربزرگش اجازهی حضور گرفته بودیم زیاد در این وادیها نبود، اما برای من و دیگری، شاملو ادبیات بود، شعر بود، عشق بود… خلاصه ناموس ما بود! بحث بالا گرفت و خوب برای این بزرگان خراسانی خیلی ثقیل بود این طرفداری ما و از آن بدتر این جسارت ما که اصلا در مقابل آنها همین که اذن حضور گرفته بودیم، میبایست افتخاری میبود و این عرض اندام اصلا قابل توجیه نبود.
آن لحظهها جوانی ِ ما بود
آن لحظهها که روح، در آنها
مثل ِ نگاه ِ آهوی کوهی
بر دشت و بر گریوه رها بود.آن لحظهها که با دو سه شبنامه و سرود
میشد به جنگ ِ صاعقهها رفت
آن لحظهها جوانی ِ ما بود.آن لحظههای بیشهی بیدار
زیبا و پرشکوه و شکیبا
آن لحظهها که زندگی ما
نه در چَرا به چون و چِرا بود.زان لحظهها چهگونه توانیم
جز با درود و تلخی ِ بدرود
یاد کرد
آن لحظهها که خوبترینها
از سالهای عمر ِ خدا بود.آن لحظهها جوانی ِ ما بود.
در این وانفسا بود که شفیعی کدکنی آمد به خوشآمدگویی حضور دوستان در تهران. تا جایی که من برخورد داشتهام، فقط دو نفر از بزرگان شعر نو مورد قبول مخالفین شعر نو هم هستند: “مهدی اخوان ثالث” و “ محمدرضا شفیعی کدکنی”. دقیقا وسط داغی بحث رسیده بود. وقتی در بحث شاملو طرف ما دو جوان را گرفت، ناباوری را به طرز واضحی میشد در صورتها خواند. و چه مفتخر بودیم ما، کمی بالاتر از ابرها!
وقتی حضور ِ خود را دریافتم
دیدم تمام ِ جادهها، از من،
آغاز میشود.ای حاضران ِ غایب از خود!
ای شاهدان ِ حادثه از دور!
من عهد کردهام،
حتی اگرچه یک شب
رُم را
پس از نِرون
به تماشا رَوَم – نِرون،
دیوانهای که میخواهد
زنجیر را به گردن ِ تُندَر درافکند.
موقع خداحافظی اجازه گرفتیم که تا منزل همراهش باشیم و چه پررنگ هنوز صحنههای پرحلاوت آن شب در خاطرم هست. حتی دقیق یادم هست که بحث داخل ماشین چه بود: “هویت”! ببین کسی که دهههای شصت و هفتاد را تاب آورده است، بر او چه رفته است که عزم رفتن کرده است. وای بر ما.
اما کسی ندید و ندانست
یا
دانست و دید، لیک نیارست،
تا بازگو کند که چه رفتهست
بر آن غریب ِ دهر و یگانه
زندیق زنده جان ِ زمانه.
میرود و میدانیم که هر کجا باشد “قدر میبیند و در صدر مینشیند” .انتظار میکشیم که روزی وطنش قدر بداند و در صدر بنشاند او و هزاران دیگر چون او را.
ایستاده
“ابر و
باد و
ماه و
خورشید و فلک” از کار
زیر این برف شبانگاهی
بدتر از کژدم
میگزد سرمای دیْماهی
کرده موج برکه در یخْبرف
دست و پای خویشتن را گم
زیر صد فرسنگ برف،
اما
در عبورست از زمستان دانهی گندم
مرد کوچکاندام بزرگهیبت معاصر هر کجا میروی سلامت باشی و پاینده.
زمین تهیست ز رندان؛
همین تویی تنها
که عاشقانهترین نغمه را دوباره بخوانی.
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:
"حدیث ِ عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی"
————————————————–
* تمام شعرها از محمدرضا شفیعی کدکنی (م- سرشک)


