هیچ بازار ندیدهست چنین کالایی؟! (سلام اولدی خان! خوبید؟)
وقتی میگی بازاریابی اولین چیزی که به ذهن ایرانیها میرسه آگهیهای همشهریه “به یک بازاریاب با روابط عمومی قوی و ظاهری آراسته با حقوق مکفی و پورسانت عالی نیازمندیم…”! خوب همین میشه که صنعت و بازارمون هم اون میشه دیگه. خلاصه که عزیز من بازاریابی یک علمه که میرن دانشگاه، دود چراغ میخورن که یاد بگیرن! طرف می ره دکترای بازاریابی میگیره، حالا تو بگو ..خله! حتما فکر کردی استیو جابز هم با همون آگهیها بازاریاب استخدام میکنه و اینطوری فروش میکنه (با هر دو معنی :ی)
حالا چی شد یاد این قضیه افتادم؟ داشتم یک مبحثی رو میخوندم که رسیدم به پروسههای بازاریابی. از پیدا کردن سلیقه و نیاز مشتری بگیر تا برآورده کردن اون و خدمات پس از فروش و حتی ایجاد نیازهای حقیقی و کاذب و بزرگ کردن بازار و الخ. اما مثالش خیلی جالب بود.
Cafe Ke’ilu در تلآویو! (معنی انگلیسیاش میشه Cafe Like که معادل فارسیش باز به مشکل میخوره! دوستانی که عبری میدونن، کمک! الآن فارسی این میشه شبه کافه یا میل کافه؟) خلاصهاش اینه که بنیانگذارش فکر کرده مردم وقتی میآن کافه در اصل برای چیزی خوردن نیست، میان برای اجتماعی شدن، همدیگه رو ملاقات کردن و شاید حتی واسه دیدهشدن و دیدن و… خلاصه کماهمیتترین کار در اصل خوردن و نوشیدنه! این بنده خدا هم میآد یک کافه درست میکنه که غذا و نوشیدنی سرو نمیشه! براتون یک منو میآرن که خیلی هم اتفاقا جذابه، ار اختاپوس سرخشده بگیر تا سوپ خرگوش! هرچه میخواهد دل تنگت، اما به هر حال بشقاب و لیوان خالی میذارن جلوت و ۳ دلار وسط هفنه و ۶ دلار آخر هفته ازت میگیرن! حتی میتونی پیشخدمت رو صدا بزنی و سفارش مجدد بدی! :ح بعد از دو هفته کاملا محبوب میشه و الآن هم جای سوزن انداختن تو کافهش نیست! گوگلش کنی میفهمی چی میگم! در ضمن سرویس تحویل در منزلش رو هم قرار بوده راه بندازه! =))
حالا البته اصولا فرهنگ کافهنشینی در ایران کلی جای بحث داره و منظور این نیست که این کار رو حتما میشه تو ایران هم کرد! اما خوب معنی بازاریابی هم همینه دیگه! خلاصه که عزیز من راههای رسیدن به خدا به اندازهی تعداد آدمهاست!

