وقتشه، رفتن وقتشه

شنبه ۲ شهریور ۱۳۸۷ ۱:۲۰ ب.ظ | یک ایرانی در سرزمین وایکینگ‌ها |

خوب بالاخره وقتش رسید!
تقریبا همه‌ی کارها انجام شده و امروز آخرین روز کاری ه و دارم عازم می‌شم.

فاصله و زمان تخمینی اینترنتی: ۱۹۶۸٫۸ کیلومتر / ۲۹ ساعت و ۲۸ دقیقه!

ازونجایی که سر اینجانب هم کمی تا قسمتی درد می‌کنه و نیاز به دستمال بستن داره، تصمیم دارم با ماشین خودم برم و سر راه هم جاهای دیدنی رو ببینم. و این یعنی حدود یک هفته تو راه و توقف در نقاط مشخص‌شده در نقشه. نتیجه این که “گلیم پاره” رو انداختم تو خورجین “رخش” و یا علی. بساط چادر و کیسه‌خواب هم به راه! خدا آخر و عاقبت همه رو به خیر کنه!

لب کلام این که باز راهی سفرم، سفرکردنی! اگه صحیح و سالم رسیدم و خرس‌ها تو راه نخوردنم که می‌بینیمتون وگرنه هم که دیدار ما به “حوالی هر چه باداباد”، چون این‌بار خانه‌ام نه “یکی مانده به آخر دنیا” که خود آخر دنیاست!

پ.ن. اینجا تو نروژ علاوه بر لاستیک تابستونی، لاستیک زمستونی هم داریم. نتیجه این که صندوق عقب از ۴ تا لاستیک پره و من باید هرچی دارم و ندارم رو بریزم تو خود ماشین. یک فقره‌اش یک عدد کامپیوتر با دو نخ مانیتوره! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! ولی چپوندم و تقریبا اصلی‌ترین‌ها رو جا دادم! اینم یکی از هنرها، صادره از انگشت کوچک دست راست! :دی

عرصه‌ی سیمرغ

پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۷ ۱۲:۰۵ ق.ظ | میوزیک ایز مای لنگوئج,هنر نزد ايرانيان است و بس |

مردک!

حتی “تو این زمونه” هم حرمت داره، چه برسه به “گل گلدون” و “زمستون” و “گل سنگم”!

مرده‌شور خودت و صدات و سبکت رو ببرن! هر کاری می‌کنین بکنین، هر ترکمونی می‌زنین، بزنین… فقط شما رو به هرچی و هرکی دوست دارین، دست بردارین از ریدن به خاطرات ملت! اه!

ای جوان! با خودت اینترنت نکن!

چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۷ ۱۱:۴۲ ب.ظ | طنز |

حالا بیاین طنازی کنین و مثلا راجع به نرگسی و میرزاقاسمی جوک بسازین! خوب از قضیه‌ی خیار و گوجه که خنده‌دارتر نیست، هست؟! خودتون رو بکشین هم به گرد پای این دوستان خوش‌ذوق و خوش‌قریحه‌مون نمی‌رسین!

گاف صداسیمایی

یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۷ ۱۰:۰۳ ب.ظ | مغشوشیات |

با عرض پوزش فیلم مربوط به “آقا موشه” اشتباه پخش شده بود، که با تلاش همکارانمان در بخش فنی اصلاح گردید.

یکشنبه‌شب‌ها با دیدنیها ۶

یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۷ ۸:۲۵ ب.ظ | دیدنیها |

خوش‌شانس، خوش‌شانس‌تر، خوش‌شانس‌ترین
استعدادهای شکوفا
هنرهای شرقی
ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند
آقا موشه

پیام‌های بازرگانی میان‌برنامه
پیام‌های بازرگانی میان‌برنامه (تقدیم به آقای اولدفشن)

دفتر کار رویایی
بچه‌ها مواظب باشید
خلاقیت بلی، امکانات نه
عقرب زلف کجت
نوانما

کمدی و تراژدی

یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۷ ۷:۲۳ ب.ظ | مغشوشیات |

اوووووووه چه خبره حالا انقدر سروصدا راه انداختین که کاروان ورزشی ایران تو المپیک مدال نیاورده؟! وقتی بازی‌ها تموم شد، مسوولین مربوط “کمیته‌ی بررسی دلایل شکست” تشکیل می‌دن خوب، این که نگرانی نداره!

هوا را از من بگیر، کودکی‌ام را نه!

شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۷ ۹:۵۴ ب.ظ | مغشوشیات,هنر نزد ايرانيان است و بس |

کودکی ما کودکی نبود. بچگی نمی‌دونستیم چیه، انقلاب بود و جنگ و درگیری گروه‌های سیاسی و و و و… پدرمادرهای ما نه آگاهی کافی داشتن و نه سرعت سیر حوادث و بی‌رحمی دقایق امان می‌داد که کسی به کودکی ما فکر کنه. اما دوست من، کودک تو چرا؟ تو که درس‌خونده‌ای و شرایط کشور هم حداقل در ظاهر به بدی اون زمان نیست. بگذار بچه‌ات بچگی کند، نوجوانت نوجوانی. نه بچه باید عاقل باشه، نه نوجوون سنگین! که اگر بودن باید نگرانشون بشی!

ما مریضیم. لالایی‌مون بود: “لالا لالا گل زیره، بابات دستاش به زنجیره…” تو روزهای شیرین بچه‌گی به جای شعرهای مهد کودک، سرود انقلابی می‌خوندیم. به جای گرگم‌به‌هوا یا به زیرزمین فرار می‌کردیم از ترس موشک یا به خونه‌ی تیمی از ترس پاسدار. به جای دانلد داک، علی کوچولو می‌دیدیم. هنوز نوجوون بودیم که کتاب‌مون به جای مثلا “سفر به ماه” ژول ورن شده بود “خرمگس” لیلیان ایلیچ! همه هم به‌به و چه‌چه که چه کتابخون، چه آقا/خانم، چه باکمالات! کسی نمی‌فهمید که بچه‌ای که تو سن ۱۵ سالگی “مادر” ماکسیم گورکی رو می‌خونه مریضه. همه دوست داشتن بگن ببین چه بچه‌مون فهمیده است. اصلا نوجوون و فهمیدگی؟ نوجوون و سنگینی؟

هفت-هشت سالم بود. داداشم که اختلاف سنی زیادی با من داشت، زیرزمین خونه‌مون رو کرده بود آتلیه‌ی نقاشیش و مدام نقاشی می‌کرد و همزمان ضبط بلند بلند می‌خوند:
کاشفان چشمه
کاشفان فروتن شوکران
جویندگان شادی در مجری آتشفشان‌ها
و شعبده‌بازان لبخند در شب‌کلاه درد
با جاپایی ژرف‌تر از شادی در گذرگاه پرندگان
….

یا چه می‌دونم موزیک متن “حکومت نظامی” یا هر چیز دیگه! برای من که اون موقع قدرت تشخیص نداشتم و اون داداش مثل بت بود برام ناخودآگاه ملکه‌ی ذهن می‌شد. اون ذهن دیگه نمی‌تونه از کودکی‌ش لذت ببره! من واسه همین با فیلم “پری” بیشتر از هر فیلم دیگه‌ای تو زندگیم همذات‌پنداری می‌کردم و ۱۰۰۱ بار دیدمش! “داداشی” با اشاره به رفتار “اسد” و “صفا” می‌گفت: “ما ناقص‌الخلقه بار اومدیم، اجق‌وجقی شدیم…” راست می‌گفت.

الآن که می‌بینم دوست عزیزی مثلا از این که بچه‌ش نامجو می‌خونه، غش و ضعف می‌کنه، یاد اون روزها می‌افتم. دوست من، کار تو به نظر من فرقی نداره با کسی که تو چهارسالگی به زور به بچه‌ش سوره‌ی حمد رو یاد می‌ده! اون وقتشه که بخونه “ماهی زرد و سرخ من تو آب شنا می‌کنه برام…” یا هرچیز دیگه‌ای شبیه این. کار هر دوی شما باعث می‌شه اون بچه اولا از بچگیش هیچی نفهمه و دوم این که ذهنش انتخابگر نباشه. قالبش از پیش براش ریخته بشه، حالا هر قالبی با هر مشخصاتی! نگو که تو که مثل اون بنده‌خدا زورکی تو حلقش نمی‌کنی. درسته که تو به زور به اون یاد نمی‌دی، اما ناخودآگاه می‌بریش تو یه قالبی که مال اون نیست. چه بخوای چه نخوای اون می‌خواد از تو که بابا یا مامانش‌ی تقلید کنه و وقتی هم که با خوندنش غش‌وضعف می‌کنی، داری تشویقش می‌کنی به زود بزرگ شدن!

البته که این‌ها همش نظر شخصی منه و من هنوز بچه ندارم که ببینم خودم چطور برخورد می‌کنم. اما من خودم به شخصه تو زندگی‌م فقط به یک خاطر حسرت گذشته‌ام رو می‌خورم: شرایط جانبی که باعث شد نه بچگی کنم، نه نوجوونی و نه جوونی. نه تاسف کارهای نکرده رو می‌خورم نه دریغ تصمیمات اشتباه که جزئی از طبیعت آدمه. فقط حسرت روزهایی رو می‌خورم که به جبر محیط از من گرفته شد و نه دست تقدیر. تو همون شرایط سخت هم حتی می‌شد تا حدودی مقتضیات هر سنی رو برآورد، اگر فقط آگاهی به این نیاز وجود داشت!

قبلا در “جوانی‌های ما و جوانی‌های دیگران!” هم تعریف کرده بودم که مثلا تو نروژ چطور در مقطع خاصی اجازه می‌دن نوجوون‌ها این انرژی‌شون رو تخلیه کنن و نذارن که تو روحشون تلمبار بشه. هنوز هم معتقدم این روش، حداقل با طرز فکر امروز من، درست‌تره!

باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک*

* گلچین گیلانی (مجد الدین میرفخرایی)

درخت گلابی

جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۸۷ ۹:۵۰ ب.ظ | سلام سینما,ویدئو |

آقا من از قافله عقبم یا کشف جدیدمه یا چی؟! به نسبت اخبار رو دنبال می‌کنم، ولی تازه دیدم گلشیفته فراهانی تو آخرین فیلم ریدلی اسکات بازی کرده!!! من رسما کف‌برم الآن!

-

پ.ن. حالا باز به همین بهانه بگم که به نظر من این راسل کرو از اوناییه که بیشتر از این‌ها باید “قدر ببیند و بر صدر نشیند”! حداقل در مقابل کسایی مثل دی‌کاپریو و مت دیمون و…

سلام سینما ۱۰

جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۸۷ ۱:۰۵ ب.ظ | سلام سینما,ویدئو |

دیشب باز فیلم “در بارانداز” الیا کازان رو می‌دیدم. قبول دارم که سکانس تاکسی خیلی قویه و سال‌ها هم هست که سر هر کلاس بازیگری اسمش رو می‌آرن، اما من عاشق اون سکانس بارم که مارلون براندو شروع کرده به مخ‌زنی! براندو رسما می‌ترکونه! ببین با چشماش چه بازی‌ی می‌کنه لامصب!

-

پ.ن. این مطلب از چند ماه پیش که وردپرسم گیر کرده بود تو پیش‌نویس‌ها جا مونده بود!

مردان مریخی/زنان ونوسی ۸

جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۸۷ ۱:۰۴ ب.ظ | بی‌منبع‌ها,مردان مریخی/زنان ونوسی |

پشت هر مرد موفقی یک زن است و پشت هر مرد ناموفقی دوتا!

برگه‌ی بعد »