گاهی گفتن خبر بد خیلی سخته، اما وقتی وظیفه حکم کنه، چارهای نیست! علیرغم میل باطنیم مجبورم به اطلاع برسونم که من عازم تعطیلاتم و به مدت تقریبا دو هفته نیستم و سایهی مجازیم بر سرتون نیست! میدونم تحملش سخته براتون، اما چارهای نیست! ؛)
الآن هم در حالی که فردا صبح باید حرکت کنم، نشستم تا ساعت ۱ شب گودر رو خالی کردم و یک پست هم واسه اول آگوست گذاشتم تو فتوبلاگ و ایمیلها و کامنتها رو جواب دادم و… خلاصه هر کاری که واسه فاطی تنبون نشه! تازه الآن باید بلند شم ببینم چی بذارم تو ساک و فردا طبق معمول یادم بیاد چیها رو یادم رفته بردارم!
دیگر سفارشی نیست
تنها، جانِ تو و جانِ شرآیتمهایی که به گودر میآیند
خداحافظ!
این پست یه جورایی درخواست کمک و هماکنون به یاری سبزتان نیازمندیم و این قضایاست!
آقا/خانمی که شما باشین، یک پروژهی درسی دارم من در مورد “ایران به عنوان مقصد توریستی” یا یه چیزی تو همین مایهها! قسمتی از اون اختصاص داده شده به نظر و تجربهی توریستایی که به ایران رفتن! کل پروژه به زبان نروژیه، اما قسمت نظرخواهیش به خاطر این که دستمون باز باشه، انگلیسیه.
حالا من میخواستم از شما ملت همیشهدرصحنه خواهش کنم اگه دوست خارجی دارین که به ایران سفر کرده، این لینک رو بهش معرفی کنین بیزحمت. دو خط از تحربیاتش بنویسه، ممنون میشم. http://iran.i-vahid.com/?page_id=41 مقصود اصلی این بخش اینه که نشون بده تصویری که اکثر توریستها از ایران قبل از این که بیان دارن، با تصویری که اونجا میبینن زمین تا آسمون فرق داره! (حداقل بر حسب تجربیات من) حالا اگه بیان و این رو بنویسن، دیگران هم میفهمن که این چیزایی که تو تلویزیون نشون میدن، ایران واقعی نیست!
مطالبی هم که نوشته بشه، اینجا انتشار داده میشه:http://iran.i-vahid.com/?page_id=43
یک نکتهای هم که باید بگم اینه که خواهش میکنم جو ایراندوستی کسی رو نگیره یکوقت الکی بره خودش خوب بنویسه! من سالها به عنوان مترجم و تورلیدر با خارجیهایی که اومدن ایران کار کردم و هنوز ندیدم کسی ناراضی باشه. البته ایران هم مثل همهی دنیا نکات مثبت و منفی زیاد داره، اما برآیند کلی همهی اونایی که من باهاشون کار کرده بودم مثبت بوده! پس لطفا بذارین این نظرسنجی درست و بدون تقلب پیش بره.
گوگل آنالیتیک که نشون میده اینجا رو از خیلی کشورها میبینن، اگه اینها لطف کنن این لینک رو به دوستای خارجی خودشون نشون بدن یا از طریق وبلاگ، ایمیل… و هر چیزی صلاح میدونن در انتشار هرچه بیشترش کمک کنن، قول میدم سر پل صراط کمکشون کنم! ؛)
“سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان!”*
میدونی من فکر میکنم تو برای ما دههی پنجاهیها با بقیه فرق داری.با خیلی از نقشهات زندگی کردیم، هامون، هامون، صفا، اسد، اسد، اسد، اسد… وقتی از “ماهی عشق نور” میگفتی، وقتی ابر قلنبههه رو دعوا میکردی که ار جلو خورشید بره… نه تو نمیدونی چه میکردی با دل ما تو اون سالها!
اما اگه راستش رو بخوای برای من شخصیت صدات بیشتر از بازیت بود! حالا که نیستی، بذار بگم همیشه به صدای تو و شاملو حسودیم میشد. وقتی تو “نامهها” رو میخوندی، غبطه میخوردم. امروز که صبح اول وقت خبر رو خوندم، خشکم زد. سر کار بودم، هی حواسم رو پرت کار میکردم، ولی اون صدای لعنتیت نمیذاشت. تو گوشم زنگ مینداخت!
“نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!”*
کِی بود که از آذین میپرسیدم فایل صوتی “نامهها” رو نداره؟ و نداشت! وقتی تمام زندگی رو میذاشتم توی دو تا چمدون، جایی برای نوارها و کتابهام نبود. وقتی چند وقت پیش “مهربانی”ت رو شنیدم باز، دلم گرفت. باز هوای نامهها رو کردم، اما، اما، اما…
“حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب میمیریم
از خانه که میآئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!”*
مرثیه نمیخونم که نیازی نداری. درد دله، خاطراته، نوستالژیه. بازیگر خوب باز هم هست، اما تو مال من بودی، مال نسل من. با تو عاشق شدیم، با تو فیلسوف شدیم، با تو خل شدیم… و آنچنان ناگهانی رفتی که…!
“حالا دیدارِ ما به نمیدانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
دیدار ما و دیدارِ دیگرانی که ما را ندیدهاند.
پس با هر کسی از کسان من از این ترانهی محرمانه سخن مگوی
نمیخواهم آزردگانِ سادهی بیشام و بیچراغ
از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند!
قرارِ ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرارِ ما به سینهسپردن دریا و ترانه تشنگی نبود
پس بیجهت بهانه میاور
که راه دور و
خانهی ما یکی مانده به آخر دنیاست!
نه، …
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانهی نامهها و رویاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیدهاند
دیدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست!
حالا میدانم سلام مرا به اهلِ هوایِ همیشهی عصمت خواهی رساند.
یادت نرود گُلم
به جای من از صمیم همین زندگی
سرا رویِ چشمْ به راه ماندگانِ مرا ببوس!
دیگر سفارشی نیست
تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پربستهئی که دی ماه به ایوانِ خانه میآیند
خداحافظ! “*
———–
* تکههای از مجموعهشعر “نامهها” از سیدعلی صالحی که شکیبایی خونده بود، خوندنی!
من و محمد اصفهانی و پسرداییهای دوقلوم داشتیم تو ورزشگاه نیوکمپ بازی اسپانیا با نمیدونم چه تیمی رو تماشا میکردیم. وسط بازی به موبایل اصفهانی زنگ زدن که این دو تا پسرا هستن، خواننده جدیدا، نوید و امید، توی تور دور اروپاشون توی میلان ترور کردن. ما هم نمیدونم کجای پیاز بودیم این وسط که پریدیم از ورزشگاه بیرون که بریم میلان!!! دو تا موتور داشتیم، سوار شدیم و حرکت کردیم. منتها نمیدونم چرا سر از استانبول درآوردیم! (اصولا استانبول تو راه بارسلونا و میلانه دیگه، نه؟! :ی) اونجا پول کم آوردیم و مجبور شدیم موتورهامون رو به صورت غیرقانونی به دو تا پیرمرد نروژی بفروشیم!
تو این هاگیر واگیر به خاطر این معاملهی قاچاق متوجه شدیم از طرف وزارت اطلاعات تعقیبمون میکنن! حالا خندهدارش اینجاست که اولا مصطفی پورمحمدی خودش داشت پشت سرمون میاومد، یعنی مامور ِ کمترتابلو نداشتن! دوما با همون عبا عمامهش هم بود، نکرده بود تغییر چهره بده! خلاصه یا حرکات جیمز باندی پیچوندیمش و به جای میلان سردرآوردیم از هلند و رفتیم خونهی نوید و امید برای عرض تسلیت به پدرمادرشون!
باز خندهدارش اینجاست که نمیدونم چرا دستهگل و شیرینی خریده بودیم! انگار اومدیم خواستگاری! از اون طرف هم دیدیم مامانشون از این پیرزنهایی که چادر نماز گلگلی سرشون میکنن و فقط یک چشم و دماغشون بیرونه! باباشون هم ازین تریپ پیرمرد مذهبیها با تهریش و پیژامهی سفید راهراه! اون یارو رو دیدی که میگه: “والله به خدا قسم، این انققلاب مفت و مجانی به دست نیومده…” (با لهجهی یزدی)؟ یه چیزی تو همون مایهها! ؛) حالا نشستیم وسط مجلس گیر دادیم به اصفهانی که آقا این گل و شیرینی چند شد ما دنگمون رو بدیم! :ی اون هم گفت بذارین بریم بیرون، بعد!
خلاصه رفتیم بیرون و لب جدول خیابون نشسته بودیم (فقط یک کیلو تخمه کم داشتیم به مولا :ی) که از ممدشون پرسیدیم چی شد که گفت یادم نیست و بذار برم از گلفروشی (که اونور خیابون بود) بپرسم. اما خوشبختانه تا قبل از این که بیاد و ما مجبور بشم پولی پرداخت کنیم، از خواب پریدم! داداش ما تو خواب هم میپیچونیم ملت رو بی-دش-پرانتزباز