حبیبی یا نورالعین!

پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶ ۱۰:۱۵ ب.ظ | میوزیک ایز مای لنگوئج,هنر نزد ايرانيان است و بس |

یه زمانی حبیب رو خیلی دوست داشتم و هنوز هم خیلی از آهنگاش واسم کلی خاطره داره: شهلا، مادر، کویر باور… اما چیزی که از یه زمانی به بعد منو عذاب می‌داد، اشتباهش تو خوندن شعرها بود! از اشتباه تلفظی بگیر تا اشتباه مفهومی. تا این که بالاخره کارش رو رو صحنه دیدم و کلا مهرش از دلم رفت. اجرای نادرست، بی‌حس و از همه بدتر این که حتی ۱ شعرش رو حفظ نبود. از آهنگ‌های درخواستی مردم فقط اونایی رو می‌تونست بخونه که متنش همراش بود! بدون هیچ اغراقی!

شأن نزول این پست شنیدن آهنگ “ناز نکن” بود امروز که به همراه گل‌پسرش می‌خونه! الآن حضور ذهن ندارم واسه‌ی اشتباهاش، ولی ۱ مورد که یادمه الآن و فکر می‌کنم شاه‌گل سوتی‌هاش باشه، فکر کن، شعر خدای “شفیعی کدکنی” رو که می‌گه: ” ز برون کسی نیاید چو به یاری تو، اینجا، / تو ز خویشتن برون‌آ، سپهِ تتار بشکن” رو می‌خونه: “ز برون کسی نیاید، جویباری تو اینجا…!” فکککککر ککککن، جان من فکر کن! یعنی احتمالا اون نسخه‌ای که این داشته این جوری نوشته بوده: “… چوبیاری تو…” و این خونده: “جویباری تو…”!!! حالا فکر کن چه حسی دست می‌ده به شاعر وقتی می‌شنوه اینو!

غزلی در مایه‌ی شور و شکستن

نفسم گرفت از این شب، درِ این حصار بشکن / درِ این حصارِ جادوییِ روزگار بشکن
چو شقایق، از دلِ سنگ، برآر رایتِ خون / به جنون، صلابتِ صخره‌ی کوه‌سار بشکن
تو که ترجمانِ صبحی، به ترنم و ترانه / لبِ زخم‌دیده بگشا، صفِ انتظار بشکن
“سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟” / تو خود آفتابِ خود باش و طلسمِ کار بشکن
بسُرای تا که هستی، که سرودن است بودن / به ترنمی، دژِ وحشتِ این دیار بشکن
شبِ غارتِ تتاران، همه سو فکنده سایه / تو به آذرخشی این سایه‌ی دیو سار بشکن
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو، اینجا، / تو ز خویشتن برون‌آ، سپهِ تتار بشکن

محمدرضا شفیعی کدکنی (م- سرشک) – مجموعه‌ی “از بودن و سرودن”

پ.ن. اینم آهنگ مربوطه که الآن پیداش کردم!!!

نوستول ۳

چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۶ ۵:۳۸ ب.ظ | نوستالژی |

پل گیشا (دانشکده‌ی زبانهای خارجی دانشگاه تهران) – کردستان – سئول – اوین – پل گیشا

غیر از مسیر آخر از اوین، همش پیاده… سرما، گرما، برف، بارون، آفتاب…

امروز هم تو Google Earth رفتم همین مسیرو!!!

تاپ تن

چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۶ ۵:۱۹ ب.ظ | فوتبال,ویدئو |

این هم ده گل یرتر هفته‌ی گذشته

غلاف

چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۶ ۱:۳۴ ق.ظ | طنز,ویدئو |

شنیدین می‌گن تو اگه خ‍… داشتی فلان کارو می‌کردی! عمرا کسی بتونه به این آقا بگه! ما که رسما غلاف کردیم، غلاف‌کردنی. باشد که شما هم عبرت گیرید!

سلام سینما ۷

دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۶ ۸:۵۹ ب.ظ | سلام سینما,ویدئو |

فیلم “ذهن زیبا” رو دیدین؟! من عاشق این فیلمم. دوفقره “راسل کرو” و “جنیفر کانلی” هم داره که بیشتر جذابش می‌کنه! مخصوصا “کرو” که به نظر من این بهترین نقش‌آفرینیشه.

Alicia (Jennifer Connelly): I was wondering Professor Nash (Russell Crowe), if I could take you to dinner?
[he hesitates]
Alicia (Jennifer Connelly): You do eat, don’t you?

—————————–

John Nash (Russell Crowe): Perhaps it is good to have a beautiful mind, but an even greater gift is to discover a beautiful heart.

—————————–

John Nash (Russell Crowe): Classes will dull your mind, destroy the potential for authentic creativity.

—————————–

MIT Student: Can we open up the window, Professor? It’s hot in here.
John Nash (Russell Crowe): Your comfort comes second to my ability to hear my own voice.

—————————–

John Nash (Russell Crowe): Hello, Martin.
Martin Hansen (Josh Lucas): Jesus Christ.
John Nash (Russell Crowe): No. I don’t have that one. My savior complex takes a different form.

—————————–

Martin Hansen (Josh Lucas): You scared?
John Nash (Russell Crowe): [sarcastically] Terrified. Mortified. Petrified. Stupefied… by you.

—————————–

Martin Hansen (Josh Lucas): Nash. Who’s winning – you, or you?

—————————–

Charles (Paul Bettany): I arrived last night. Right in time for English Department cocktails. The cock was mine. The tail belonged to a lovely young thing with a passion for D.H. Lawrence.

سوزنِ قبل از جوالدوز ۲

دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۶ ۱۲:۵۸ ق.ظ | سوزنِ قبل از جوالدوز |

برای “محمود فرولاند” عزیز که کامنت‌هاشو دوست دارم.

اگر دقت کنی نوشتم “سوزن قبل از جوالدوز”! برای این که بدونید من اصلا منظورم تحقیر ایرانی نیست. اما قبل از ایراد گرفتن به بقیه شاید بد نباشه به خودمون یک نگاهی بندازیم. دیدن عیب‌ها و اعتراف به داشتن اون‌ها فکر می‌کنم بهتر بتونه کمک کنه به برطرف کردنش، اگه البته نیتی برای این کار باشه!

من هم به اندازه‌ی شما به هنر ایرانی مفتخرم. احساس غرور می‌کنم که تنها ملتی هستیم که مورد حمله‌ی اعراب واقع شدیم و عرب نشدیم. یک خط شعر مولانا رو به دنیا نمی‌دم. کاشیکاری‌های مسجد شیخ لطف‌الله مسحورم می‌کنه… اما این‌ها در تناقض با چیزهایی که گفتم نیست.

اگر معتقدی که حرف من در مورد صادق نبودن ما ایرانی‌ها درست نیست که خوب بحثی نداریم. اما اگه معتقدی که درسته، باید به فکر چاره باشیم. انداختن تقصیر گردن این و اون مشکلی رو حل نمی‌کنه. یادمه فامیلی داشتیم که ترک تحصیل کرد و در جواب بزرگترها مشکلات خانوادگی (اختلاف بین پدر و مادر) رو بهونه کرد. عمه‌اش بهش گفت: اگه نمی‌خوای درس بخونی ازین بهانه‌ها نیار. مگه فلانی و فلانی کمتر از تو مشکل داشتن؟ (اولی پدر و مادرش طلاق گرفته بودن و دومی تو بچگی از دست داده بودشون و هر دو آدم‌های موفقی بودن.)

حالا حکایت ماست. این‌ها بهانه‌های ماست. وگرنه هنوز تو قرن بیست‌ و یکم بهونه‌ی اعراب و چنگیزخان داریم؟! مایی که ادعای روشنفکری داریم و مثلا دنیادیده‌ایم! توی ایران هم نیستیم که بگیم مثلا تحت فشاریم. اصلا چه فشاری؟ وقتی من به همسایه‌ام لبخند می‌زنم و پشت سرش لیچار بارش می‌کنم، چه ربطی به حکومت داره؟

البته اصولا من نمی‌خوام به ۱۰۰٪ تعمیم بدم، اما آیا این صفت غالب هست یا نه؟! من حرفم این بود اگه فلان پیرمرد ساکن فلان شهرستان نتونه مقابل جامعه وایسه، یا اصلا ندونه مدل دیگه‌ای هم هست، من و شما هم همینطوریم؟ حرف من این بود چرا ما که می‌آیم نروژ موقع مشکلات هم‌وطن‌هامون خم به ابرو نمی‌آریم که می‌خوایم مثل اینا باشیم و بهونه می‌آریم که نمی‌خوایم دخالت کنیم، اما موقع روراست بودن و یا مثلا فضولی نکردن تو کار مردم رگ ایرانیمون گل می‌کنه؟ چطور طرف دوست نداره مثل نروژی‌ها کوچکترا “تو” خطابش کنن یا بدون گفتن “آقا/خانم” که ما ایرانی هستیم! اما وقتی کسی مشکلی داره و کارش گیره، نروژی می‌شه و می‌خواد به امورات شخصی برسه؟!

حرف من این بود ما مهاجرین اگه زرنگ باشیم می‌تونیم خصوصیات خوب فرهنگی خودمون رو حفظ کنیم و خصوصیات مثبت جامعه‌ی میزبانو هم یاد بگیریم. امکانی که به هر حال ایرانی‌های ساکن ایران ندارن، اما واقعا اینجوریه الآن؟ یک نگاهی به دوروبر خودمون بندازیم!

 

-

“فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم!”*

———————–

* در آستانه – الف. بامداد

مردان مریخی، زنان ونوسی ۲

یکشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۶ ۴:۲۱ ب.ظ | بی‌منبع‌ها,طنز,مردان مریخی/زنان ونوسی |

A wife asked her husband: “What do you like most in me – my pretty face or my sexy body?”

He looked at her from head to toe and replied: “I like your sense of humour.”

——————————————–

A husband was asked: “Do you talk to your wife after sex?”

He replied: “Depends, if I can find a phone.”

——————————————–

A newly married man asked his wife, “Would you have married me if my father hadn’t left me a fortune?”

“Honey,” the woman replied sweetly, “I’d have married you NO MATTER WHO LEFT YOU A FORTUNE”!

——————————————–

Girl to her boyfriend: One kiss and I’ll be yours forever.

The guy replies: Thanks for the warning.

——————————————–

Interviewer to Millionaire: To whom do you owe your success as a millionaire?

Millionaire: I owe everything to my wife.

Interviewer: Wow, she must be some woman. What were you before you married her?

Millionaire: A Billionair!

——————————————–

Man to wife on wedding night: “Are you sure I’m the first man you are sleeping with?”

Wife replied: “Of course honey, I stayed awake with all the others!”

خواب‌های طلایی ۱-۳

شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ ۷:۴۶ ب.ظ | خواب‌های طلایی,طنز |

ما اصولا یا خواب نمی‌بینیم یا اگه دیدیم درستشو می‌بینیم! :ی تو این چند روزی که به علت دیسک کمر بستری بودیم، خواب‌هایی دیدیم، خواب‌دیدنی! چند نمونه:

۱- خواب می‌دیدم مادر بنده به همراه ملکه‌ی نروژ جلسه داره. اون وقت اون آقا بده‌ی فیلم “نو کانتری فور اولدمن” اومد که ملکه رو ترور کنه. اممممممااااااااااااااااا مامان ما با شجاعت ملکه رو نجات داد. بعد این جناب که دیگه خون جلوی چشاشو گرفته بود و در ضمن زخمی هم شده بود، اومد و مادر اینجانب روشهید کرد. بعدش دیگه فرزند خلف اون مادر که ما باشیم شاکی گشته و ایشان را پیدا کرده و به هلاکت رساندیم تا به سزای اعمال ننگینش رسیده باشد! در فکر چگونگی مخفی کردن جنازه بودیم که توسط یکی از همکاران رویت شده و زان پس زندگی مخفی را آغاز کردیم که دیگه زمان اجازه نداد…

۲- جناب اعلیحضرت حاج‌آقا، بایرامعلی خان، آرش سبحانیِ “کیوسک” و جمعی دیگه از اساتید مستقر در سانفرانسیسکو به دیار مهمان‌نواز ما اومده بودند. از این‌جا همه باهم به مقصد نامعلومی سوار کشتی شدیم! یه چیزی تو مایه‌های “۱۴۹۲: کونکوست آف پارادایز“! :ی فقط با این تفاوت که این کشتیش کاملا مدرن بود و مقصود نه مقصد که خود راه بود! آن کس که نداند و نداند که نداند…! ؛-)

۳- در دبیرستان اسبق‌مون در ایران مسابقه‌ی رقصی برقرار بود، رقصیدنی! قرار بود علاوه بر تکنیک رقص هر گروهی یک سورپریز هم انجام بده بنا به کَرَم خودش! شخص شخیص بنده در حال رقص سالسا یک عدد مهر منقوش به نقش “مغشوش نوشت‌ها” رو طوری بر استمپ فرود آورده و پس از آن بر پشت بازوی پارتنر محترم حک کردم که نه تنها حضار و هیئت ژوری ندیدند که طرف خودش هم متوجه نشد! وقتی از ما پرسیدند که خوب شیرین‌کاری چی شد، ما خواستیم یک بار دیگه فیلم رو به صورت آهسته ببینند (اون کارتون کذایی رو که یادتون هست) و آنگاه بود که پی به هنر بی‌بدیل ما بردند و ما مورد تشویق حضار وغضب پارتنر محترم قرار گرفتیم! که ایشان هم پس ازاین که جایزه‌ی اول رو بردیم، استمالتونده شدند! (تو بیداری که هنری نداریم، اما تو خواب ماشالله بزنم به تخته…)

بعد حالا پس از اهدای جوایز که ما دیگه مشهور گشته بودیم، یکی از حضار (از اقوام اینجانب که مطمئنا در عالم واقع نمی‌دونند اینترنت رو با کدوم نون می‌نویسند) از من خواهش می‌فرمودند از شهرت و نفوذ خود استفاده کرده و از دکتر مزیدی خواهش کنیم که برگردند! ما پرسیدیم مگه ایشون کجا رفتند؟ فرمودند پزشکی و آی‌تی رها کرده، کنج عزلت گزیده و زندگی وقف هنر کرده‌اند. حالا راستش ایشون نگفتند چه هنری، اما ما در لحظه دو فکر به مخیله‌مان خطور کرد. اول این که دکترمون شاید دنیای پزشکی رو رها کنه اما آی‌تی و وب۲ رو حاشا و کلا! (حالا مزیدی جان بیا و روی ما رو زمین ننداز، ما آبرو داریم.) دوم این که این رفیقمون چطور کنج عزلتی گزیده که هر روز تنهایی به اندازه‌ی کل دوستان ما به اضافه‌ی لیست خود ما در گوگل‌ریدر “شیر” می‌فرمایند که “گاو نر می‌خواهد و مرد کهن” برای خوندن همش! ؛-)

پ.ن.۱ این لیست دوستان مجازی که در خواب ما حضور داشتند رو ما هنوز در عالم واقع ندیدیم ها! فقط مجازا کامنتیدیم و اسکرپیدیم و چتیدیم و آفلاینیدیم و… اگه می‌دیدیم چی می‌شد!

پ.ن. ۳ حاج‌آقا تولد خودتان و وبلاغ‌تان هر دو مبارک. خدا سایه‌ی پربرکت شما رو از سر وبلاغستان کم‌کم کم نکنه! دونقطه‌دی

پ.ن. آف پ.ن. احتمالا این مُسَکِن‌های تجویز شده بی‌اثر نبوده در زیاد شدن پیاز داغ قضایا! من یکی دو تا ازین مریضیا بگیرم، دیگه استنلی کوبریک نشم، تارانتینو حتما می‌شم!!

قاچاق انسان

شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ ۳:۲۵ ب.ظ | بی‌منبع‌ها,عکس |

این رو امروز با ای‌میل گرفتم. تاریخش مال ۲۰۰۱، ولی نمی‌دونم مال کجاست! اما مگه فرقی هم می‌کنه؟ این آدمیزاد وحشی…

ای بازیگر گریه نکن، ما هممون مثل همیم!

شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ ۱۲:۲۸ ب.ظ | سوزنِ قبل از جوالدوز |

ما ایرانی‌ها معمولا وقتی تو یک کشور دیگه زندگی می‌کنیم، نقل بحث‌هامون گفتن از ضعف‌های فرهنگی کشور میزبانه! این نروژی‌ها فلان و بهمان، این آلمانی‌ها بند و بیسار، این آمریکایی‌ها…. الی آخر. گذشته ازین که این نکات فرهنگی چقدرش قابل تعمیمه و چقدرش نیست، مسئله این‌جاست که ما وقتی می‌خوایم چیزی هم ازشون یاد بگیریم، همین منفی‌هاشو یاد می‌گیریم نه مثبت‌هاشو! و ازون طرف هم وجه مثبت فرهنگی‌ خودمون رو یادمون می‌ره و منفی‌هاشو نگه می‌داریم!

این جایی که من زندگی می‌کنم خیلی آدم‌های سردی داره و ارتباط برقرار کردن باهاشون سخته. اینو نه فقط ما ایرانی‌ها که هرکی می‌آد تو این کشور می‌گه. اما در عوض خوبیش اینه که وقتی هم یکی بهت ابراز دوستی می‌کنه از ته دله. یعنی مطمئنی که دوستیش واقعیه. اگه دعوتت می‌کنه، اگه باهات قرار می‌ذاره، اگه بهت لبخند می‌زنه…

اما امان از لبخند‌های دروغی هم‌وطنان! چه اصراریه واقعا اینقدر به هم دروغ بگیم؟ مخلصم، چاکرم، نوکرم… اما وقتی پاشو از در می‌ذاره بیرون، پشت سر حرف‌زدنا شروع می‌شه! و از اون بدتر حرف درآوردن‌ها! اگه بقیه پشت سر هم غیبت هم بکنن، حرف که در نمی‌آرن! ما الحمدلله سناریوهایی می‌نویسیم پشت سر هم که بیا و ببین! و قسمت تاسف‌آورش اینه که توی به اصطلاح روشنفکرامون هم این قضیه بیداد می‌کنه!…

کاش همین یک نکته رو ازشون یاد می‌گرفتیم! ما می‌نازیم به خودمون که آدم‌های گرمی هستیم! این درست! اما چقدرش واقعیه، چقدرش نقاب؟ من به شخصه ترجیح می‌دم رفتار طرف مقابلم باهام سرد باشه تا این که گرم بگیره، ولی تو دلش…

برگه‌ی بعد »