وَیْلٌ لِلْمُکَذّبین

یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۹:۲۳ ق.ظ | مغشوشیات |

شش صبح بلند شدی که درس بخونی! به امتحان فردات فکر می‌کنی و هی به این زندگی لعنت می‌فرستی. بعد برای زنگ تفریح یک چای می‌ذاری و می‌آی خیر سرت پای گودر استراحت که خبرها یکی بعد دیگری مثل پتک می‌کوبند به سرت! چه راهی داری غیر این که به حافظه‌ی تاریخ دل خوش کنی. اما خودت می‌دونی که این حرف‌ها برای تو راحته، خانواده‌شون… ای وای ای وای ای وای

هرچند
دائماً مرثیه‌یی هست که بنویسی
یا غریوِ دردی
که دلت را بچلاند در مشتش،
و به هر حالی
               هست
دائماً اشکِ غمی گُرده‌شکن در چشم
که سراپای جهان را لرزان بنگری از پُشتش ــ

هرچند
نابکارانی هستند آن‌سو
(چیره‌دستانی در حرفه‌ی «کَت‌بسته به مَقتَل بردن»)
و دلیرانی دریادل این سو
(چربدستانی در صنعتِ «زیبا مردن») ــ

همه‌جا هست اگر چند
                           (به خود می‌گویم باز)
پُلِ متروکی بر بسترِ خُشک‌آبی
در یکی جاده‌ی کم آمدوشد
که پسین‌منزل و پایانِ رهِ مردمِ دریادل باشد،
باز
  زیرِ پُل
        دریا
            از جوش نمی‌ماند
زیرِ پُل
      دریا
          پُرصلابت‌تر می‌خواند.*

* الف – بامداد / مدایح بی‌صله / پیغام

چو ذوق سوختن دیدی دگر نشکیبی از آتش / اگر آب حیات آید تو را ز آتش نینگیزد*

شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۲:۴۳ ب.ظ | سلام سینما,ویدئو |
Lightheaded

لینک مستقیم ویدئو

* مولانا

خواب‌های طلایی ۱۱

یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱:۱۵ ب.ظ | خواب‌های طلایی |

بهم خبر دادند که چه نشسته‌ای که همسرت فارغ شد. از جا پریدم، دسته‌گلی خریده و “خرم و خندان قدح‌باده‌به‌دست” به سمت بیمارستان رفتم. وقتی به اتاق مربوطه رسیدم، دیدم جا تره و بچه و مادرش نیستند. دسته‌گل رو گذاشتم روی متکا و رفتم بیرون ببینم کجا رفتند. چیزی پیدا نکردم و برگشتم اتاق. یهو با بدترین صحنه‌ی ممکن مواجه شدم. استادی که چند روز پیش باهاش امتحان داشتم و منتظر نمرات‌شم، اونجا بود و دسته‌گل رو مثل یک نوزاد بغل کرده بود و داشت نوازشش می‌کرد و قربون‌صدقه‌ش می‌رفت. از شدت عصبانیت از خواب پریدم.

گوئیا دچار حس خودمریم‌بینی شده‌ایم. بدون داشتن همسر بچه زاییدیم. میارک‌خوابی یود. اما نفهمیدیم حکمت استاد مربوطه چه بود. معبرین را خبر کنید. گوییم صله‌ای دهند معبری را که بگوید چه تعبیری‌ست در حضور استاد؟ آیا این یعنی در امتحان مربوطه دوقلو زائیده‌ایم؟ آیا یعنی استاد مربوطه مثل مادر از برگه‌ی ما مراقبت می‌کند؟ آیا یعنی گاومان شش‌قلو زائیده‌ است؟ آیا یعنی خر ما از کرگی دم نداشت؟ آیا یعنی… کلا این خواب مثبت است یا منفی؟ دل در دلمان نیست! یاری دهید.

همچراغی، نه همسایگی*

پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱:۱۸ ق.ظ | مغشوشیات |

مقاله شادی صدر به اندازه کافی واکنش‌های مثبت/منفی داشت. ولی خب حالا من هم چون اگه حرف نزنم می‌میرم، بعد از تحویل پروژه‌ام، هرچند کمی دیر، رساله‌ای بگم در شش باب:

۱- به نظر من کلا اون چیزی به اسم نقد نبود. یک خالی کردن عصبانیت بود. چیزی در حد “اه، مرده‌شور همه‌شون رو ببرن!”

۲- حمایت‌های موافقین تا جایی که من دیدم روی “ایول دمش گرم، دلمون خنک شد” و “شما که نکشیدین و نمی‌دونین چیه، پس زر نزنین” و “اگه شما جزء اون دسته هم نبودین، همین که چیزی نگفتین هم مقصرین” استوار بود.

گروه اول که هیچ، حرف من به گروه دوم اینه که درسته که حضور و لمس چیزی به آدم وسعت دید بیشتری می‌ده، اما حق حرف زدن رو از بقیه نمی‌گیره. این استدلال شبیه اوناییه که مثلا معتقدند ایرانی‌های خارج از ایران حق ندارند در مورد جنبش سبز نظر بدند یا جبهه نرفته‌ها راجع به جنگ و ادامه‌ش یا ۱۰۰۱ مثال دیگه.

حرف گروه سوم رو هم قبول دارم. ما منفعل بودیم و باید اعتراف کنیم به این قضیه. اما دلایل فرهنگی پشت اون قضیه هم، همون دلایل فرهنگی قبول ظلم توسط خود زن‌هاست. نمی‌شه به یک گروه حق داد و به دیگری نه. این قسمت قضیه “می‌شه” و “باید” توسط کارهای فرهنگی میدانی تصحیح بشه. ولی به هر حال حرف شادی صدر این نبود، اگه بود دربست قبول.

۳- ایرادهای مخالفین تا جایی که من خوندم یا فحش و فضیحت متقابل بود یا بیشتر روی لحن شادی صدر بود و یا روی تعمیم دادنش.

گروه اول که هیچ. با گروه دوم موافقم. من مدت‌هاست در مقابل نوشته‌هایی که “استریوتایپ” می‌کنند یا نفرت می‌پراکنند با دکمه‌ی ضربدر بالای صفحه واکنش نشون می‌دم، فرقی هم نمی‌کنه راجع به حقوق زنان باشه یا جنبش سبز یا حزب‌الله یا… و شادی صدر هر دو این‌ها رو انجام داده بود. اما چرا واکنش؟ بیشتر از این جهت که به نظر من انتظار از آدم‌های مختلف فرق می‌کنه. احمدی‌نژاد می‌آد هر روز سخنرانی می‌کنه و دیگه عادی شده، اما یکی از جملاتش رو خاتمی بیاد تو سخنرانی بگه، واکنش‌ها فرق می‌کنه دیگه، نمی‌کنه؟ مطالب مشابه این هم بارها توسط وبلاگ‌نویس‌ها مطرح شده بود، اما این…

در مورد تعمیم‌ش خیلی‌ها گفتند. من به ۵٪ و ۹۵٪ش کاری ندارم و اصولا تا تحقیق جامعی نشه، نمی‌شه قضاوتی کرد. هستند، درصد بالایی هم هستند، اما واقعا خنده‌داره حرف از ۱۰۰٪ زدن، اون هم توی جامعه‌ای با اون حجم از اختلاف‌های اقتصادی/فرهنگی/مذهبی…

۴- من خودم تا مدت‌ها و خیلی بعد از اون دوره‌ای که ایشون اشاره کردند که در مرحله‌ی بالغ شدن همه این کار رو انجام می‌دهند، از مزاحمت‌های فیزیکی و گستردگی‌ش خبری نداشتم. البته مزاحمت‌های کلامی کاملا واضح بود. هرچند باز هم ما گستردگی و انواع مختلفش رو شخصا نچشیده بودیم. اما این مزاحمت‌های کلامی هم توسط همه انجام نمی‌شد.  خب این دلیل‌ش این بود که بر خلاف نظر ایشون همه اینطور نبودند. یعنی دوستای دوروبر من، حالا بگو ۲۰-۳۰ نفر، نکرده بودند که من ببینم. این مسلمه نمی‌شه تعمیم‌ش داد به کل جامعه، اما اون تعمیم مخالف‌ش رو هم کاملا زیر سوال می‌بره.

دلیل دوم‌ش هم این بود که هیچ وقت خواهر و مادر و دوست‌دختر و کلا اطرافیان مونث من راجع به این قضیه نگفته بودند. نه که بگم اون‌ها مقصرند. این هم دلایل فرهنگی خودش رو داشته که همیشه مسکوت گذاشتند، اما داریم در مورد نقش عوامل مختلف حرف می‌زنیم.

۵- حالا از بعد دیگه‌ی این قضیه بگم؟ حجم تحقیری که من حس می‌کردم، وقتی سوار تاکسی می‌شدم و زن بغلی خودش رو جوری جمع‌و جور می‌کرد که انگار سوسک نشسته اونجا! تا وقتی که نمی‌دونستم مقدار آزاری که قبلا دیده‌اند که کلا عصبانی می‌شدم. بعد که فهمیدم خب حق می‌دادم که فکر کنند این هم یکی مثل بقیه. ولی باز با خودم می‌گفتم نه! خب تا من کاری نکردم که نباید مورد پیش‌قضاوت عجولانه قرار بگیرم.

نه که بگم حالا زجری که ما می‌کشیدیم برابر با شما بود. نه مسلما جنس‌ش فرق می‌کنه. اما می‌خوام بگم اون تفکر و فرهنگی که رسوخ کرد و ریشه دووند و مثل سلول سرطانی همه جا رو گرفت، هرکسی رو به نوعی مورد عنایت قرار می‌ده.

۶- در وجود داشتن این معضل که فکر نمی‌کنم کسی شکی داشته باشه. اما حل ریشه‌ای این مسئله هم فکر نمی‌کنم راهش این باشه. اگه دنبال راه حل هم هستیم، باید دلایل‌ش رو پیدا کنیم. از همه مهمتر قبل از این که سر بقیه داد بکشیم و تقصیر رو گردن هم بندازیم، به نقش خودمون هم فکر کنیم. بعد با یک خرد جمعی دنبال راه حل باشیم. و البته راه حل یک‌شبه و “اگه دو تا رو آویزون کنن، بقیه حساب کار دست‌شون می‌آد” و… هم نه.

ظلماتِ مطلقِ نابینایی.
احساسِ مرگ‌زای تنهایی.

«ــ چه ساعتی‌ست؟ (از ذهنت می‌گذرد)
    چه روزی
    چه ماهی
    از چه سالِ کدام قرنِ کدام تاریخِ کدام سیاره؟»

تک‌سُرفه‌یی ناگاه
تنگ از کنارِ تو.

آه، احساسِ رهایی‌بخشِ همچراغی!*

—-

* کپی‌رایت مفهوم همچراغی در مقابل همسایگی در تیتر و همچنین شعر پایانی از الف بامداد)

خواهرم پیگیری‌ات را…

دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱۰:۴۹ ب.ظ | مغشوشیات |

پیرو پست قبلی این لینک رو ملاحظه بفرمایید!

ارسال شده مجددا توسط مریم خانم عباسی و این هم توضیحات خودش:

تلفظ‌ش رو گوش کن.
این زبان ولش، از زبان‌هایی که هنوز منقرض نشده و از زبان سلتیک که خودش یکی از شاخه های هند و اروپاییه.
یعنی پدربزرگ زبان فارسی و ولش یکی بوده. 
بعد نکته جالب اینه که ما "خواهر" می‌نویسیم، ولی "خاهر" می‌خوانیم. یعنی احتمالا سیر کلمه اینگونه بوده
khawaIer-> khawaHer->khahar

خواهرم تفاوتت را…

جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۴:۳۵ ب.ظ | مغشوشیات |
         

مادر
پدر
برادر
خواهر

mother
father
brother
sister

mère
père
frère
sœur

mor
far
bror
søster

در این ایام الله امتحانات، من ذهنم شدیدا درگیر خواهر شده و خواب بر من حرام گشته است. بدین صورت که در این زبان‌هایی که من باهاشون آشنایی دارم و خب همگی هم از شاخه‌ی هندواروپایی هستند، دقیقا چه پروسه‌ای طی شده که بین اعضای خانواده اختلاف و افتراق به وجود آمده است؟ یعنی در فارسی سه تای دیگه به “در”، در انگلیسی به ther، در فرانسه به ère ختم می‌شوند و خواهر نه. در نروژی (و ایضا زبانهای هم‌خانواده‌اش سوئدی و دانمارکی) هم آن سه تا یک‌بخشی هستند و خواهر دوبخشی!

دچار سرگردانی شده‌ام. هل من ناصر ینصرنی؟

——————————————-

پ. ن. وارده از مریم عباسی:

فکر می‌کنم کلمه دیگری می‌باید وجود می‌داشته. چون تمام این کلمات مثل مادر یا مامان، پدر یا بابا، برادر یا داداش، همشون آوای سبکی دارند و این کاملا منطقی چون اولین کلماتی که یه بچه یاد می‌گیره. پس نمی‌تونه ثقیل و سنگین باشه و این تو زبان‌های دیگه هم به همین ترتیبه مثلا عربی ام، اب، اخ.
حالا یک دفعه خواهر کلمه سختی برای ادا کردن.
وجود این خ شاید از اخ عربی اومده.

قهقرا

پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱۰:۰۵ ق.ظ | هنر نزد ايرانيان است و بس |

این پست قدیمی کمانگیر و کامنت‌هاش رو بخون تا یک کم دید بهتری نسبت به دوروبرت پیدا کنی.

حالا من یهو از کجا اینو دیدم؟ یکی از اینجا لینک شده بود به من و جالب بود برام ببینم چطور! اما چیزی پیدا نکردم. ترسیدم نکنه کسی پیغامی چیزی به اسم من گذاشته باشه که اون هم نبود. انی‌وی…

البته من به قسمت شخصی ماجراش کاری ندارم و هر کسی مختاره دنبال هر چیزی باشه، اما چطورش مهمه، ادبیاتش مهمه، مکانش مهمه… به نظرم می‌رسه این فرهنگ و رفتار مینیاتور همون چیزیه که جامعه رو انقدر ناامن می‌کنه که مثلا هیچ زنی نمی‌تونه با خیال راحت کنار خیابون منتظر تاکسی بشه…

این خط این نشون

چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱:۰۰ ب.ظ | هنر نزد ايرانيان است و بس |

حالا ببین اینایی که تا دیروز به کمتر از فحش خواهرمادر به شماعی‌زاده راضی نمی‌شدند، چجور نوحه‌سرایی می‌کنند!

——————————-

پ. ن. خب گویا شایعه بود. نوحه‌خوانان عزیز غلاف کنند تا موقعش برسه. فقط در تایید این قضیه ببین چند تا از آهنگاش تو بالاترین شر شده که اگه تا دیروز یکی این کار رو می‌کرد با چه تمسخری روبرو می‌شد!