مطرب ما ز سر درد چه خوش می‌نالد ۵

سه شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۸ ۹:۵۲ ق.ظ | مطرب ما چه خوش می‌نالد,میوزیک ایز مای لنگوئج |

آهنگ “برف” از “اسفندیار قره‌باغی”

ببین باز می‌بارد آرام، برف
فریبا و رقصنده و رام، برف
عروسانه می‌آید از آسمان
در این حجله آرام و پدرام، برف

زمین را سراسر سپیدی گرفت
به هر شاخه، هر شانه، هر بام، برف
نشسته به اندوه انبوه دشت
به بی‌برگی باغ ایام، برف

خزان هم به دامان مرگی خزید
کنون فصل سرد سرانجام، برف
فرو بسته یک شهر چشمان خویش
و می بارد آرام آرام، برف

پ.ن. امروز اولین برف امسال بارید! (برای ثبت در تاریخ :ح)

با اینا خستگیمو در می‌کنم ۳۰

دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸ ۱۰:۰۴ ب.ظ | میوزیک ایز مای لنگوئج,ویدئو |
Laleh, Big City Love

لینک مستقیم ویدئو

Along the big city walls
I walked for a while
looking for that face
I always recognize
hello hello
it’s been a while
ages ago
but your voice still feels

this it what they call
big city love
just play it by heart
cause I believe in true love
this is what they call big city love
play it by heart
though it’s a sad sad call

this it what they call
big city love
cause I believe in true love

there’s no where to fall
along the city walls
along the city walls

And all the letters that you wrote
I want them all gone
I send them back to you
with a red heart on them
and in my memories I’ll try
erasing you for good
and all the hopes I had
projected on you

was looking for
was looking for
a place to hide away to hide away
instead I lost instead I lost the
heart I gave away
oh we sang those songs
sang those songs
you comfort me you comfort me
and now and now
let’s call it destiny

This is what they call
big city love
play it by heart
cause I believe in true love
this is what they call
big city love
play it by heart
though its a sad sad call
This is what they call
big city love
play it by heart
because I believe in true love

(Repeat)

There’s no where to fall
along the city walls

تهران انار ندارد

پنجشنبه ۹ مهر ۱۳۸۸ ۱۰:۱۰ ب.ظ | سلام سینما |

فیلم را دیدیم و پسندیدیم. یک فیلم ساده و جمع و جور که دیدن‌ش رو توصیه می‌کنم.

اما در کنار بحث‌های مختلف فیلم، قضیه زلزله‌ی تهران که اشاره‌ی کوچیکی بهش می‌شه، دوباره این کابوس من رو زنده کرد! نمی‌دونم دیگه چی باید بشه که مردم و مسوولین جدی بگیرن قضیه رو! چرا این بی‌خیالی تاریخی ما دست از سرمون بر نمی‌داره؟! حالا هی کارشناس پشت کارشناس بیان هشدار بدن و ما هم هی واگذار کنیم‌ش به خدا! واقعا امیدوارم نیاد اون روز…  : |

با اینا خستگیمو در می‌کنم ۲۹

پنجشنبه ۹ مهر ۱۳۸۸ ۱۲:۴۸ ب.ظ | قند پارسی,میوزیک ایز مای لنگوئج,ویدئو |

مستان همای – سزای پریدن تفنگ نیست

لینک مستقیم ویدئو

بی‌حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست
سوگند می‌خورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست
در کارگاه رنگرزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست
از بردگی مقام بلالی گرفته‌اند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست
دارد بهار می‌گذرد با شتاب عمر
فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست
وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست
تنها یکی به قله‌ی تاریخ می‌رسد
هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست

شعر از محمد سلمانی

آی عشق رنگ آشنایت پیدا نیست

یکشنبه ۵ مهر ۱۳۸۸ ۱:۲۰ ب.ظ | سلام سینما,ویدئو |
POST-IT LOVE

لینک مستقیم ویدئو

وقتی صبحونه‌ت شده سیگار و چایی

یکشنبه ۵ مهر ۱۳۸۸ ۱۱:۲۷ ق.ظ | مغشوشیات |

حالا به اون غلیظی نه ها، ولی خوب وقتی روز یکشنبه از صبح که کورمال کورمال اومدی پای کامپیوتر، هی گشنه‌ت می‌شه، هی از سمت چپ میز تحریر، آب‌جوش‌کن (اسم فارسی‌ش چیه؟) رو روشن می‌کنی و چای لیپتون می‌ذاری، از سمت راست یک تیکه‌ی کوچیک از شکلات بزرگ می‌کنی و با چای می‌ریزی تو خندق بلا تا کی که باز اجساس گشنگی کنی، سیزیف!

با اینا خستگیمو در می‌کنم ۲۸

شنبه ۴ مهر ۱۳۸۸ ۷:۲۰ ب.ظ | میوزیک ایز مای لنگوئج,ویدئو |
Mahsa Vahdat / Sam McClain

لینک مستقیم ویدئو

خاطره خود کلانتر جان است ۱

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ ۱۲:۰۱ ق.ظ | ضدخاطرات |

بذار برات یه چیزی تعریف کنم. شش سالم بود. اوایل دهه‌ی شصت! دهه‌ی شصت، دهه‌ی شصت… اواسط آبان‌ماه یکی از پاییزهای لعنتی وقتی تقریبا تمام اعصای بالاتر از ۱۵ سال خانواده یا زندانی بودند با تحت تعقیب، برای ملاقات رفته بودیم زندان وکیل آباد! از آن زندان‌ها و ملاقات‌ها و… بعدا برات می‌گم اگه طاقت‌ش بود.

می‌دویدیم پشت شیشه‌ها که زندانی‌مون رو از بین بقیه پیدا کنیم و گوشی رو بگیریم دست‌مون و داد بزنیم. بر خلاف روزهای دیگه مامان از دیدنم خوشحال نشد و با تعجب پرسید که “این اینجا چه می‌کنه؟ امسال وقت مدرسه رفتن‌‌ش بود!” تو نگو چون چند ماهی شناسنامه رو بزرگ‌تر گرفته بودند، باید مدرسه می‌رفتم و هیچ کس خبر نداشت!

با هزار بدبختی مدرسه‌ای پیدا شد که قبول کرد بعد از یک ماه و نیم ثبت نام کنه و چه کشیدم و چه شد بماند. شروع کردم با کمک بچه‌های بزرگتر جلو رفتن که به بقیه برسم. از اون سال فقط یک چیز یادمه و اون بغضی بود از پس گردنی که از معلم احمق‌م خوردم که یکی از روزها از بقیه موقع تکلیف کلاسی نوشتن عقب افتاده بودم. فکر می‌کنم همون آخرین تنبیه بدنی مدرسه‌ای‌ هم بود برام، ولی هنوز به طرز روشنی جلو چشمام‌ه.

و این بود انشای من در مورد اول مهر اول دبستان!

——

پ.ن. اگه وقت و پیزی اجازه بدند، یک فلاش‌بک‌هایی به دهه‌ی شصت می‌زنم از این به بعد. هدف این سری نوشته‌ها گسترش نفرت یا انتظار روز انتقام و این قبیل نیست. ثبت کردن تاریخ از راوی دست اول‌ه. تاریخ دوره‌ای که خیلی کم از اون به صورت مکتوب محفوظه! مسلما زاویه‌ی دید شخصی داره و ممکته همه‌جانبه‌نگر نباشه، اما دروغ توش نیست، این رو مطمئنم.