گفتگو از مرگ انسانیت است!

یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ ۱۰:۱۳ ب.ظ | قند پارسی |

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد 
               گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد 
                                    و 
                                      این آسیاب
                                                      گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
                                        ای دریغ آدمیت بر نگشت

قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه‌ی دنیا ز خوبی‌ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی‌ست
صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست
قرن موسی چومبه‌هاست

روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر – حتی قاتلی بر دار –
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام
               زهرم در پیاله 
               زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می‌کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است!*

* فریدون مشیری، اشکی در گذرگاه تاریخ (نقل از حافظه، با پوزش از اشکالات احتمالی)

تنها توفان کودکان ِ ناهم‌گون می‌زاید

شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ ۷:۲۴ ب.ظ | مغشوشیات |
غافلان
هم‌سازند،
تنها توفان
کودکان ِ ناهم‌گون می‌زاید.
هم‌ساز
سایه‌سانان‌اند،
محتاط
در مرزهای آفتاب.
در هیاءت ِ زنده‌گان
مرده‌گان‌اند.
وینان
دل‌به‌دریاافگنان‌اند،
به‌پای‌دارنده‌ی آتش‌ها
زنده‌گانی
دوشادوش ِ مرگ
پیشاپیش ِ مرگ
هماره زنده از آن سپس که با مرگ
و همواره بدان نام
که زیسته بودند،
که تباهی
از درگاه ِ بلند ِ خاطره‌شان
شرم‌سار و سرافکنده می‌گذرد.
کاشفان ِ چشمه
کاشفان ِ فروتن ِ شوکران
جوینده‌گان ِ شادی
در مِجْری‌ آتش‌فشان‌ها
شعبده‌بازان ِ لبخند
در شب‌کلاه ِ درد
با جاپایی ژرف‌تر از شادی
در گذرگاه ِ پرنده‌گان.

در برابر ِ تُندر می‌ایستند
خانه را روشن می‌کنند.
و می‌میرند.

خطابه‌ی تدفین

کجا آموخته‌ایم؟

شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ ۱۲:۵۱ ق.ظ | قند پارسی |

بِسوده‌ترین کلام است
دوست‌داشتن.

رذل
          آزار ِ ناتوان را
                                 دوست می‌دارد
لئیم 
          پشیز را و
بزدل
          قدرت و پیروزی را.

آن نابِسوده را
که بر زبان ِ ماست
کجا آموخته‌ایم؟*

* بِسوده‌ترین کلام است دوست‌داشتن…

تا «چراغ» همچنان نماد ِ امید بماند

پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸ ۶:۲۵ ب.ظ | قند پارسی |

همیشه همان…
اندوه
       همان:
تیری به جگر درنشسته تا سوفار*.

تسلای خاطر
                  همان:
مرثیه‌یی ساز کردن. ــ
غم همان و غم‌واژه همان
نام ِ صاحب‌ْمرثیه
                       دیگر.

همیشه همان
شِگِرد
        همان…
شب همان و ظلمت همان
تا «چراغ»
             همچنان نماد ِ امید بماند.

راه
    همان و
از راه ماندن 
               همان،
تا چون به لفظ ِ «سوار» رسی
مخاطب پندارد نجات‌دهنده‌ئی در راه است.

و چنین است و بود
که کتاب ِ لغت نیز
                        به بازجویان سپرده شد
تا هر واژه را که معنایی داشت
                                          به بند کشند
و واژه‌گان ِ بی‌آرِش** را
                            به شاعران بگذارند.

و واژه‌ها 
          به گنه‌کار و بی‌گناه
                                    تقسیم شد،
به آزاده و بی‌معنی
سیاسی و بی‌معنی
نمادین و بی‌معنی
ناروا و بی‌معنی. ــ

و شاعران
از بی‌آرِش‌ترین ِ الفاظ 
                            چندان گناه‌واژه تراشیدند
که بازجویان ِ به‌تنگ‌آمده 
                                شیوه دیگر کردند،
و از آن پس، به یک‌باره
سخن‌گفتن
نفس ِ جنایت شد.***

* سوفار = دهان تیر که چله ٔ کمان را در آن بند کنند
** آرش (ARESH) = معنی (متضاد لفظ)
*** همیشه همان…

با اینا خستگیمو در می‌کنم ۲۰

چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸ ۱۰:۰۶ ب.ظ | میوزیک ایز مای لنگوئج,ویدئو |
ناشناس – سر اومد زمستون

لینک مستقیم ویدئو

تاریخ ِ ما بی‌قراری بود

سه شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۸ ۴:۳۲ ب.ظ | قند پارسی,میوزیک ایز مای لنگوئج |

جخ امروز
از مادر نزاده‌ام
نه
عمر ِ جهان بر من گذشته است.

نزدیک‌ترین خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.
بارها به خون ِمان کشیدند
به یاد آر،
و تنها دست‌آورد ِ کشتار
نان‌پاره‌ی بی‌قاتق ِ سفره‌ی بی‌برکت ِ ما بود.

اعراب فریب‌ام دادند
بُرج ِ موریانه را به دستان ِ پُرپینه‌ی خویش بر ایشان در گشودم،
مرا و همه‌گان را بر نطع ِ سیاه نشاندند و
گردن زدند.

نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم
که رافضی‌ام دانستند.
نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم
که قِرمَطی‌ام دانستند.
آن‌گاه قرار نهادند که ما و برادران ِمان یک‌دیگر را بکشیم و
این
کوتاه‌ترین طریق ِ وصول ِ به بهشت بود!

به یاد آر
که تنها دست‌آورد ِ کشتار
جُل‌پاره‌ی بی‌قدر ِ عورت ِ ما بود.

خوش‌بینی‌ برادرت تُرکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت ِ من چنگیزیان را آواز داد
تو را و همه‌گان را گردن زدند.
یوغ ِ ورزاو بر گردن ِمان نهادند.
گاوآهن بر ما بستند
بر گُرده‌مان نشستند
و گورستانی چندان بی‌مرز شیار کردند
که بازمانده‌گان را
هنوز از چشم
خونابه روان است.

کوچ ِ غریب را به یاد آر
از غُربتی به غُربت ِ دیگر،
تا جُست‌وجوی ایمان
تنها فضیلت ِ ما باشد.

به یاد آر:
تاریخ ِ ما بی‌قراری بود
نه باوری
نه وطنی.

نه،
جخ امروز
از مادر
نزاده‌ام.

* جخ امروز از مادر نزاده‌ام…

مطرب ما ز سر درد چه خوش می‌نالد ۲

دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ ۷:۳۲ ب.ظ | مطرب ما چه خوش می‌نالد,میوزیک ایز مای لنگوئج |

ترانه “وطن” از آلبوم “هم‌صدا” به خوانندگی “داریوش” – آهنگ از “خوزه فلیسیانو” – تنظیم از “واروژان” (توصیه می‌کنم این اجرای زنده رو تا آخر گوش کنی.)

سرود ِ قدیمی ِ قحط‌سالی

یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۸ ۸:۱۲ ب.ظ | قند پارسی,میوزیک ایز مای لنگوئج |

سال ِ بی‌باران
جُل‌پاره‌یی‌ست نان
به رنگ ِ بی‌حُرمت ِ دل‌زده‌گی
به طعم ِ دشنامی دشخوار و
به بوی تقلب.

ترجیح می‌دهی که نبویی نچشی،
ببینی که گرسنه به بالین سر نهادن
گُواراتر از فرودادن ِ آن ناگُوار است.

سال ِ بی‌باران
آب
نومیدی‌ست.
شرافت ِ عطش است و
تشریف ِ پلیدی
توجیه ِ تیمم.
به جِدّ می‌گویی: «خوشا عَطْشان مردن،
که لب تر کردن از این
گردن نهادن به خفّت ِ تسلیم است.»

تشنه را گرچه از آب ناگزیر است و گشنه را از نان،
سیر ِ گشنه‌گی‌ام سیراب ِ عطش
گر آب این است و نان است آن!*

*سرود ِ قدیمی ِ قحط‌سالی

آخ! اگه بارون بزنه!

شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۸ ۸:۱۹ ب.ظ | قند پارسی |

نه امیدی ــ چه امیدی؟ به‌خدا حیف ِ امید! ــ
نه چراغی ــ چه چراغی؟ چیز ِ خوبی می‌شه دید؟ ــ
نه سلامی ــ چه سلامی؟ همه خون‌تشنه‌ی ِ هم! ــ
نه نشاطی ــ چه نشاطی؟ مگه راه‌اِش می‌ده غم؟ ــ*

* قصه‌ی دخترای ننه دریا

با اینا خستگیمو در می‌کنم ۱۹

پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۸ ۳:۲۰ ب.ظ | میوزیک ایز مای لنگوئج,ویدئو |

یک ترانه‌ی نسبتا انتخاباتی:

بن‌بست – علیرضا عصار

گاهی مسیر جاده به بن‌بست می‌رود
گاهی تمام حادثه از دست می‌رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می‌زند
در راه هوشیاری خود مست می‌رود
گاهی غریبه‌ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون‌شده بشکست می‌رود
اول اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می‌رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده‌ای
وقتی میان طایفه‌ای پست می‌رود
هرچند مضحک است و پر از خنده‌های تلخ
بر ما هر آنچه لایق‌مان هست می‌رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می‌رود
اینجا یکی برای خودش حکم می‌دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می‌رود
این لحظه‌ها که قیمت قد کمان ماست
تیری است بی‌نشانه که از شست می‌رود
بیراهه‌ها به مقصد خود ساده می‌رسند
اما مسیر جاده به بن‌بست می‌رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده‌ای
وقتی میان طایفه‌ای پست می‌رود
هرچند مضحک است و پر از خنده‌های تلخ
بر ما هر آنچه لایق‌مان هست می‌رود

لینک مستقیم ویدئو

برگه‌ی بعد »