من، احمد شاملو، محمد رضا شجریان و خسرو شکیبایی جایی دور هم نشسته بودیم (یه چیزی تو مایههای ما سه تا رو کجا میبرین؟! :ی) در فاصلهی شاید پونصد متری ما و بگو با ارتفاع تقریبا دویست متر پایینتر دریا بود. شکیبایی و شجریان یک فیلم در مورد شاملو ساخته بودند که داشتند نمایش میدادند. من به پهنای صورتم اشک میریختم و معتقد بودم حق مطلب رو ادا نکردهاند و شاملو رو اونطور که باید و شاید معرفی نکردهاند!
همینجوری که داشتیم بحث میکردیم، یهو یک موج بزرگ سونامیمانندی اومد و من که تنها کسی بودم که رو به دریا نشسته بودم، موج رو دیدم ولی فکر کردم که تا این بالا نمیآد و به بقیه نگفتم و فقط دستم رو گذاشتم رو دوربینم که به گردنم آویزون بود تا احتمالا خیس نشه از ذرات آب رو هوا. اما آب ناغافل اومد تا جایی که بودیم، تقریبا تا کمر و دوربین کاملا خیس شد.
همین موقع دیدیم که موج دوم تو راهه. احمد شاملو رو که مثلا به خاطر اون دور هم جمع شده بودیم، روی ویلچر رها کردیم و شروع کردیم به دویدن به سمت بالا. آخرین صحنهای که یادم موند این بود که در حال دویدن آب از سرم هم گذشت و من دوربین رو بالا گرفته بودم که لااقل اون بیشتر خیس نشه! و در همان حال که قبض رو صادر میکردم خدمت فرشتهی مرگ، از خواب پریدم :ی
کمکم احساس میکنم باید نگران شم! :ح