با اینا خستگیمو در می‌کنم ۱۵

دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ ۱۲:۴۷ ب.ظ | میوزیک ایز مای لنگوئج,ویدئو |
Fairytale – Alexander Rybak

Years ago, when I was younger,
I kinda liked a girl I knew.
She was mine, and we were sweethearts
That was then, but then it’s true

I’m in love with a fairytale,
even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed.

Every day we started fighting,
every night we fell in love
No one else could make me sadder,
but no one else could lift me high above

I don’t know what I was doing,
when suddenly, we fell apart
Nowadays, I cannot find her
But when I do, we’ll get a brand new start

I’m in love with a fairytale,
even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed

She’s a fairytale
Yeah…
Even though it hurts
‘Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed

لینک مستقیم ویدئو
لینک مستقیم متن

——

پ.ن.۱ این پسرک فقط بیست‌وسه سالشه. این کار نوشته و تنظیم خودشه! استعداد و البته شرایط: پدر و مادر هر دو موزیسین و بزرگ شده‌ی نروژ که تو رشدش قطعا بی‌تاثیر نبوده. شاید اگه تو کشور خودش می‌موند، به اینجا نمی‌رسید. (پنج سالش بوده که از روسیه‌ی سفید به نروژ مهاجرت کردن) به هر حال اما حتی به اجرای روی صحنه هم به نظر من به صورت کم‌نظیری مسلطه.

پ.ن.۲ یک مصاحبه داره که خوب چون به زبان نروژیه، تعداد معدودی می‌تونن ببینن. اما وقتی ویولن زدنش تو ۹ سالگی رو نشون می‌ده (دقیقه‌ی هفتم)، می‌فهمی که خوب این باید هم همچی چیزی می‌شد! اما جالبی‌ش اینه که چقدر با این قضیه‌ی شهرت یک‌شبه‌ش قشنگ کنار اومده. (یک و نیم میلیون نفر اجراش رو دیده بودن و هفتصد و چهل هزار نفر بهش رای داده بودن که برنده شه؛ در حالی که نفر دوم فقط صد وبیست هزار رای آورده بود.) می‌گه همون شب فقط چهارصدتا اس‌ام‌اس گرفته! اما خوب خیلی متواضعانه و در عین حال با اعتماد به نفس حرف می‌زنه.

پ.ن.۳ دقیقه‌ی ۴:۲۵ همون مصاحبه، یارو بهش می‌گه که هرچند می‌خواستی این مسئله راز بمونه، اما این هفته عکس دختری که این آهنگ رو براش ساختی، روی جلد روزنامه‌ها اومد و می‌خواد راجع به این قضیه بپرسه که خودت باید ببینی چه باحال نمی‌ذاره طرف در این مورد حرف بزنه. (نیازی به دونستن زبان نروژی نیست، با بادی‌لنگوئج می‌گه! :ح) تنها نکته‌ای که باید ترجمه بشه اینه که می‌گه: ”من پرنسس رو از دست دادم، اما کل قلمرو پادشاهی رو به دست آوردم!”

پ.ن.۳ این روزها همه از یوروویژن می‌گویند، شما چطور؟! اما خدایی من کلا یوروویژن رو دنبال نمی‌کنم و معتقدم رای‌گیری‌ش هم عادلانه نیست. فقط ببین که وقتی رای هر کشور اعلام می‌شه، همه چون به خودشون نمی‌تونستن رای بدن، به کشورهای همسایه‌شون رای دادن! اما این چون اصالت روس داره، احتمالا حمایت اون‌ها رو بتونه کمی جلب کنه!

چشم‌اندازی به ایران

یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۸ ۸:۵۳ ب.ظ | مغشوشیات,ویدئو |

اگه دوست خارجی‌ی داری که در مورد ایران اطلاعات می‌خواد، بهش این فیلم رو معرفی کن. آقای ریک استیوز تو یک ساعت و بیست دقیقه از دید توریستی ایران و جامعه‌اش رو معرفی می‌کنه و چقدر فوق‌العاده هم این کار رو می‌کنه.

لینک مستقیم ویدئو

قند پارسی ۱۴

شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۸ ۹:۱۶ ب.ظ | قند پارسی |

زین دو هزاران من و ما، ای عجبا من چه منم
گوش بده عربده را، دست منه بر دهنم

مولانا

این قصه خوش تمام نخواهد شد! :(

جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۸۸ ۱۱:۴۹ ب.ظ | مغشوشیات |

تمام چیزی که سر جریان دلارا می‌خواستم بگم و دستم به نوشتن نمی‌رفت! :(

امیدوارم حداقل با نجات‌ش از مرگ، دردناکی پایان این قصه کمی قابل تحمل‌تر باشه. وگرنه بازگشت‌ش به زندگی عادی…!

-

“کریه” اکنون صفتی اَبتَر است

چرا که به تنهایی گویای ِ خون‌تشنه‌گی نیست.

تحمیق و گران‌جانی را افاده نمی‌کند

نه مفت‌خواره‌گی را

نه خودباره‌گی را.*

———–

* کریه اکنون…، مدایح بی‌صله، الف بامداد

تازه‌نفس‌ها

جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۸۸ ۸:۴۹ ب.ظ | سلام سینما,ویدئو |

۱- این یک فیلم مستند نیم ساعته است که واقعا باید ببینی. ساخته‌ی کیانوش عیاری در سال ۱۳۵۸ به اسم “تازه‌نفس‌ها”. (لینک مستقیم ویدئو)

۲- میخکوب شدم از این که چقدر خلاقانه روایتگر اون برهه از تاریخه. تک‌تک فریم‌ها حساب‌شده کنار هم گذاشته شده، که با توجه به این که عیاری کم‌تر از سی سال‌ش بوده در اون زمان، به نظر من شاهکاره.

۳- فیلم رو اینجا پیدا کردم. حالا حتما برو مطلبی که در این مورد نوشته رو بخون! بعد برو صفحه‌ی اصلی‌ش و بقیه‌ی مطالبش رو هم بخون! :ح اگه تا اینجا به حرف من گوش کرده باشی، احتمالا لازم نیست که بگم فیدش رو هم مشترک شی. خودت این کار رو می‌کنی. ؛ )

نوستول ۱۱

جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۸۸ ۱:۱۷ ب.ظ | نوستالژی |

شورلت کامارو

با اینا خستگیمو در می‌کنم ۱۴

سه شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۸ ۶:۴۴ ب.ظ | میوزیک ایز مای لنگوئج,ویدئو |
اشک‌ها و لبخندها در ایستگاه

—————

پ.ن.۱ دوبله‌ی فیلم‌ها – حتی دوبله‌ی شاهکاری مثل اشک‌ها و لبخندها – چقدر به فیلم اصلی و خاطره‌ی باقیمانده از اون و  … صدمه می زنه. مثلا این کار به این قشنگی برای مایی که اون فیلم رو دوبله‌شده دیدیم، فقط یک کار جالبه، نه زنده شدن یک دنیا خاطره!

پ.ن.۲ من مثلا تو استراحت وسط پیپر نوشتنم این رو دیدم و تمام مدت لبخند رو لبم بود و واقعا خستگی در کردم. اگه تو اون ایستگاه بودم و می‌دیدم که احتمالا ذوق‌مرگ می‌شدم. چقدر جای این‌جور شادی‌های جمعی تو فرهنگ ما خالیه!  : (

قند پارسی ۱۳

سه شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۸ ۱۰:۱۷ ق.ظ | قند پارسی |

دامنی گر چاک شد در عالَم ِ رندی، چه باک!
جامه‌ئی در نیکنامی نیز می‌باید درید.

حافظ

فـیلـتـر منو بافتی؟

یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۸ ۱۱:۳۳ ب.ظ | هنر نزد ايرانيان است و بس |

حالا شما هی بشینین برای عموفـیـلـتـربـاف نامه بنویسین که چنین و چنان. می‌فرماد:

It is difficult to get a man to understand something when his salary depends upon his NOT understanding it!

خواب‌های طلایی ۸

یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۸ ۹:۰۶ ق.ظ | خواب‌های طلایی |

آقا بد وضعیتی شده، از وقتی جناب مایلی‌کهن شدند سرمربی تیم ملی، هر شب در خواب به سراغ بنده می‌آیند که دیشب رکورد زده و دو بار تشریف آوردند و باعث دوام سلسله کابوس‌های ما شدند! دیشب (دیصبح) از ساعت ۴ تا ۹ خوابیدم که تمامش پر بود از تکه‌خواب‌های کوتاه! در خواب‌های بین بار اول و دومی که خواب ایشون رو دیدم، به بقیه می‌گفتم که خواب کی رو دیدم و بعد از بار دوم، باز به همه می‌گفتم که خواب کی رو دو بار دیدم! :ی

یکم: خواب می‌دیدم کمپ تیم ملی همین کوچه‌ی پایینی ماست و من با کسب مجوز رفته بودم از چند تا بازیکن‌های تیم درخواست همکاری برای یک موسسه‌ی خیریه بکنم، از این اپیزودهای تبلیغاتی برای جلب حمایت مردمی و… خلاصه با ورود به محوطه، با صحنه‌ی جذابی مواجه شدم. به همین سوی چراغ قسم، سرمربی تیم ملی نشسته بود و داشت ظرف ناهارش رو توی حوض حیاط می‌شست! حالا من هم که در مقابل این نمایش‌های پوپولیستی حسسسسسساسسسسس! خلاصه همینجور داشتم کظم غیض می‌کردم که چیزی نگم، که ایشون جلوی من رو گرفت که چرا عینک آفتابی زدی؟! الآن که آفتاب نیست و این کارها نمایشیه و بدآموزی داره و الخ. آقا ما دیگه شاکی شدیم و دهن‌به‌دهن و تا نزدیکی دست‌به‌یقه رفتیم که ما رو جدا کردند و البته ایشون اجازه‌ی حضور بیشتر در کمپ رو نداد و من رو به نوعی اخراج فرمودند!

بعد از این خواب من چند قطعه (دهنه؟ فروند؟ نخ؟ قالب؟ چشمه…؟ واحد شمارش خواب چیه آیا؟) خواب دیگه دیدم که مربوط به حضور من می‌شد به عنوان یکی از دست‌اندرکاران برنامه‌ی کلاه‌قرمزی و پسرخاله! (من سری جدید این برنامه رو ندیدم، فقط یکی دو تکه‌ی بامزه‌ش رو تو وبلاگا دیدم. اما انقدر همه در موردش حرف زدند که من هم جوگیر شدم دیگه و تو خواب رفتم سراغش!)

دوم: ما ایشون رو به عنوان مهمان برنامه‌ی کلاه‌قرمزی دعوت کردیم. اونجا من با توجه به علاقه‌ام به ایشون و البته دعوای سر شبی، خشتک ایشون رو مجددا بادبون کردم، به طوری که این بار کار به یقه‌گیری و خشونت فیزیکی هم رسید! :ی

خدا آخر و عاقبت همه را به خیر کناد!

برگه‌ی بعد »