یکشنبه‌شب‌ها با دیدنیها ۱۵

یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۷ ۵:۴۶ ب.ظ | مغشوشیات |

مترو کون‌لخت‌ها
موسیقی سبیلی
آیت‌الله در ورزشگاه
جوادهای عزیز ایرانی، غلاف کنید!
انیمیشن هندی

پیام‌های بازرگانی ۱
پیام‌های بازرگانی ۲

عزت‌الله انتظامی می‌خواند
مرد هزارچهره
داوری قاطع
دوربین مخفی
نوانمای هفته

Fallen Art

یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۷ ۵:۰۶ ب.ظ | مغشوشیات,ویدئو |

در جریان این درگیری‌های دوباره تشدیدشده در غزه به دلایل مختلف چیزی ننوشتم. حالا که خوب آتش‌بس اعلام شده و اگه خدا بخواد مردم یک نفسی می‌کشن تا کی و کجا که باز یکی بدمستی کنه و روز از نو روزی از نو، بد نیست این ویدئوی شش دقیقه‌ای رو یک نگاهی بندازیم با هم و کمی، فقط کمی، بیشتر فکر کنیم!

لینک مستقیم ویدئو

با اینا خستگیمو در می‌کنم ۱۱

شنبه ۲۸ دی ۱۳۸۷ ۵:۲۶ ب.ظ | میوزیک ایز مای لنگوئج,ویدئو |
Laleh – Invisible

I keep loosing my faith
(don’t loose it!)
I keep trying again
(don’t let you fall!)
I keep taking the blame
(don’t take it!)
I can’t give it away
(It’s not your fault!)
You might not know what I mean
(don’t loose It!)
But you know what I believe in
(don’t let you fall!)
I can’t give you my cause
(don’t take It!)
I’m just saying because

Invisible rat holes
Invisible!
You can’t catch them
the guilty are invisible
Invisible so you can’t catch them!

(you have it, you’re strong enough!)
(You have it! It’s in your hart!)

They keep turning away
(you have it)
I cant help I’m afraid
(you’re strong enough)
Give me power to fight
(you have it)
O I wish we would try
(you have It)

I keep playing my part
all I know is my song
all I’m trying to say is
I can’t live their way
I can’t live their way!!

Invisible rat holes
Invisible
You can’t catch them
the guilty are invisible
I can’t catch them!

(and when I play on
and when I play it all falls trough me
all is in control)

Who doesn’t and who matters?

لینک مستقیم ویدئو
لینک مستقیم متن

———————-

پ.ن. لاله یک خواننده‌ی ایرانی مقیم سوئده که نمی‌دونم چرا به غیر از کشورهای اسکاندیناوی بین ایرانی‌ها زیاد شناخته‌شده نیست. معمولا ایرانی‌ها سرشون درد می‌کنه برای این که یکی موفق بشه و هی باهاش پز بدن. به هر حال من ازش خوشم می‌آد و به سه زبان انگلیسی و سوئدی و فارسی می‌خونه. اطلاعات بیشتر هم اگه بخوای می‌تونی تو ویکیپدیا و سایت شخصی‌ش ببینی. موزیک‌ویدئوهای دیگه‌اش هم که تو سایت خودش و یوتیوب هست ببین و حالش رو ببر. خودم Live Tomorrow و Storebror رو خیلی دوست دارم. (مخصوصا کلیپ Storebror رو)

خواب‌های طلایی ۷

جمعه ۲۷ دی ۱۳۸۷ ۸:۳۲ ب.ظ | خواب‌های طلایی |

دیشب جای شما خالی یک سر رفتیم سانفرانسیسکو، نه از اون لحاظ، از این لحاظ! مقصود، عمل جراحی بر روی زانوی راست بود. بعد از عمل، مهمان یک بلاگر نسبتا معروف مقیم شهر حماسه و قیام بودیم. همزمان یک عکاس بسیار معروف هم به همراه دوست‌دخترش مهمان ایشان بودند. در یک موقعیت اتفاقی، ناخواسته متوجه روابط غیرافلاطونی بلاگر محترم و دوست‌دختر آقای عکاس شدیم. حال مانده بودیم چه کنیم! از یک طرف حرمت نان و نمک بلاگر مربوطه دست و پای ما را بسته بود و از طرف دیگر این که بر فرض تصمیم بر مطرح کردن، اصلا چگونه به طرف بگوییم قضیه را؟ واویلایی بود و محشری. اصولا این معذوریات اخلاقی چنان دست ما را بسته که حتی نمی‌توانیم با حروف مختصر از این دوستان اسم ببریم. به هر حال از بخت‌یاری ما بود که بلاگر دیگری به منزل ایشان زنگ زد و باعث شد که از خواب بپریم. یادمان باشد دوگانه‌ای بگذاریم به درگاه حق که در این آزمایش الهی،  گوسفند زنگ زد تا اسماعیل را قربانی نکنیم! :ی

خلاقیت محض ۷

دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۷ ۹:۱۶ ب.ظ | خلاقیت محض,هنر نزد ايرانيان است و بس,ویدئو |
Street Art: Joshua Allen Harris’ Inflatable Bag Monsters

با اینا خستگیمو در می‌کنم ۱۰

شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷ ۱:۳۵ ق.ظ | میوزیک ایز مای لنگوئج,نوستالژی,ویدئو |
Lionel Richie – Hello

I’ve been alone with you
Inside my mind
And in my dreams I’ve kissed your lips
A thousand times
I sometimes see you
Pass outside my door

Hello!
Is it me you’re looking for?
I can see it in your eyes
I can see it in your smile
You’re all I’ve ever wanted
And my arms are open wide
Because you know just what to say
And you know just what to do
And I want to tell you so much
I love you

I long to see the sunlight in your hair
And tell you time and time again
How much I care
Sometimes I feel my heart will overflow

Hello!
I’ve just got to let you know
Because I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely?
Or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven’t got a clue
But let me start by saying I love you

Hello!
Is it me you’re looking for?
Because I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely?
Or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven’t got a clue
But let me start by saying I love you

لینک مستقیم ویدئو
لینک مستقیم متن

درخواست کمک

چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۷ ۴:۱۲ ب.ظ | مغشوشیات |

حسادت، خودخواهی و اسید دست به دست هم دادند و زیبایی، زندگی و نور را از آمنه بیگناه گرفتند. بیایید دست به دست هم دهیم تا کمی نور و شادی به زندگی آمنه بازگردانیم.

به یاری آمنه بهرامی بشتابیم! در بالای وبلاگ های خود فراخوان و بانر بگذاریم و وبلاگستان را برای کمک مالی به آمنه، برای ادامه معالجه اش در اسپانیا بسیج کنیم! به این سایت بروید و کمک های مالی خود را به حساب بانکی آمنه در اسپانیا واریز کنید. این حساب تنها به ادامه معالجه او در اسپانیا اختصاص دارد.

منبع

۲۰۰۹

چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۷ ۱۰:۵۶ ق.ظ | مغشوشیات |

یکی دو هفته‌ای تعطیلات بودم و قرار بود اون وسط‌ها هم سرکی بزنم اینجا که نشد. نشانه‌ی بی‌ادبی وبلاگی لابد! ایام‌الله کریسمس رو خدمت دوستان بودیم در جنوب نروژ و سال نوی میلادی رو در رکاب دیگر دوستان در استکهلم و اوپسالا. بسی خوش گذشت، دست همگی درد نکنه که اوقات شیرینی رو فراهم کردند! بعد از ماه‌ها حضور در سرزمین شمالی به صورت انفرادی، چسبید!

دنیا هم که حتی توی این لحظه‌های تحویل سال نوی میلادی هم از جنگ و خونریزی نایستاد تا خدای نکرده مردمان نتوانند ثانیه‌ای نفس راحت و بی‌دغدغه بکشند. تا ببینیم که ما آدم‌ها کی آدمی خواهیم کرد!

سال نوی میلادی به تمام کسانی که تقویم روزمره‌شان بر اساس آن تنظیم می‌شود مبارک!

هیچ بازار ندیده‌ست چنین کالایی؟! (سلام اولدی خان! خوبید؟)

دوشنبه ۲ دی ۱۳۸۷ ۱۲:۴۴ ب.ظ | هنر نزد ايرانيان است و بس |

وقتی می‌گی بازاریابی اولین چیزی که به ذهن ایرانی‌ها می‌رسه آگهی‌های همشهریه “به یک بازاریاب با روابط عمومی قوی و ظاهری آراسته با حقوق مکفی و پورسانت عالی نیازمندیم…”! خوب همین می‌شه که صنعت و بازارمون هم اون می‌شه دیگه. خلاصه که عزیز من بازاریابی یک علمه که می‌رن دانشگاه، دود چراغ می‌خورن که یاد بگیرن! طرف می ره دکترای بازاریابی می‌گیره، حالا تو بگو ..خله! حتما فکر کردی استیو جابز هم با همون آگهی‌ها بازاریاب استخدام می‌کنه و اینطوری فروش می‌کنه (با هر دو معنی :ی)

حالا چی شد یاد این قضیه افتادم؟ داشتم یک مبحثی رو می‌خوندم که رسیدم به پروسه‌های بازاریابی. از پیدا کردن سلیقه و نیاز مشتری بگیر تا برآورده کردن اون و خدمات پس از فروش و حتی ایجاد نیازهای حقیقی و کاذب و بزرگ کردن بازار و الخ. اما مثالش خیلی جالب بود.

Cafe Ke’ilu در تل‌آویو! (معنی انگلیسی‌اش می‌شه Cafe Like که معادل فارسیش باز به مشکل می‌خوره! دوستانی که عبری می‌دونن، کمک! الآن فارسی این می‌شه شبه کافه یا میل کافه؟) خلاصه‌اش اینه که بنیانگذارش فکر کرده مردم وقتی می‌آن کافه در اصل برای چیزی خوردن نیست، میان برای اجتماعی شدن، همدیگه رو ملاقات کردن و شاید حتی واسه دیده‌شدن و دیدن و… خلاصه کم‌اهمیت‌ترین کار در اصل خوردن و نوشیدنه! این بنده خدا هم می‌آد یک کافه درست می‌کنه که غذا و نوشیدنی سرو نمی‌شه! براتون یک منو می‌آرن که خیلی هم اتفاقا جذابه، ار اختاپوس سرخ‌شده بگیر تا سوپ خرگوش! هرچه می‌خواهد دل تنگت، اما به هر حال بشقاب و لیوان خالی می‌ذارن جلوت و ۳ دلار وسط هفنه و ۶ دلار آخر هفته ازت می‌گیرن! حتی می‌تونی پیشخدمت رو صدا بزنی و سفارش مجدد بدی! :ح بعد از دو هفته کاملا محبوب می‌شه و الآن هم جای سوزن انداختن تو کافه‌ش نیست! گوگلش کنی می‌فهمی چی می‌گم! در ضمن سرویس تحویل در منزلش رو هم قرار بوده راه بندازه! =))

حالا البته اصولا فرهنگ کافه‌نشینی در ایران کلی جای بحث داره و منظور این نیست که این کار رو حتما می‌شه تو ایران هم کرد! اما خوب معنی بازاریابی هم همینه دیگه! خلاصه که عزیز من راه‌های رسیدن به خدا به اندازه‌ی تعداد آدم‌هاست!

جاده‌ی خوشبختی در دست تعمیره

یکشنبه ۱ دی ۱۳۸۷ ۲:۲۰ ب.ظ | مغشوشیات |

شروع زمستان مصادف است با تولد خورشید. شب یلدا را جشن می‌گیریم که بدانیم این زمستان‌ها، هرچقدر طولانی، باز ماندگار نیستند. که بگوییم: “هی، تو زورت رو بزن، اما ما منتظر قد کشیدن خورشید می‌مونیم”

شب یلدای امسال هم گذشت. نه پارسال می‌دانستم امسال کجایم، نه امسال می‌دانم تا سال آینده این سیب چه چرخ‌ها خواهد خورد. ناشکری نمی‌کنم که امسال هم اینگونه گذشت، بی یار و بی انار، بدون سرخی هندوانه، تق‌وتق آجیل و فال حافظ… به یمن حضور در زمان انقلاب و جنگ و کوران حوادث، یلداهایی دیدیم که این در مقابلش جز آرام نیست. سال‌هایی که شب یلدایمان پشت دیوارها بود، “روزی که زنگ خانه‌ها صور اسرافیل بود گویی”، وقتی که هر سال  ممکن بود عزیزی به صبح شب یلدا نرسد، هنگامی که در خانه غریب بودیم، زمانی که غم نان شب یلدا نمی‌گذاشت برایمان… و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

شب یلدای امسال از تکنولوژی کمک گرفتم و سری زدم به محفلی که باز‌مانده‌های این خاندان تکه‌پاره کنار هم ساخته بودند. گفتم و شنیدم، خندیدم و خنداندم تا بسوزد دل نامردمانی که نمی‌توانند ببینند شادی مردمان را. ما نمی‌نشینیم دست‌بسته به انتظار تقدیر نابکار. سوز دی و بهمن‌تان گذشت، هنگامه‌ی اسفند است اکنون!