با گف اسبق تو تهران توی خونهای که تا حالا ندیدم زندگی میکردیم (جامعهی مدنی رو حال کن!). طبق معمول حرفمون شد و من برای کات کردن بحث رفتم یک آبجو از تو یخچال برداشتم و روی پلههای بیرون خونه نشستم. همینجور در خلوت شبانگاهی خودم حال میکردم که دیدم توکای مقدس داره رد میشه. صداش کردم و گفتم بذار یک عکس ازت بگیرم که بذاری تو وبلاگت! اون هم خندید و گفت که یعد از تجربهی عکس قبلی پشت دستش رو داغ کرده (متاسفانه نگفت که عکس قبلی چه مشکلی رو به وجود آورده که اینجوری چشمش ترسیده!). گفتم پس بیا یک آبجو بزنیم به سلامتی. اینو که گفتم پاش شل شد و هوای نفس بهش غلبه کرد. شیشهی آبجوی من رو که روی صندوقعقب ماشین بود برداشت و رفت بالا. من هم پریدم که یک آبجوی دیگه از یخچال بیارم که دیدم جا تره و بچه نیست. خوب مشخص بود که گف مربوطه شاهد قضایا بوده و قصد ضدحالزدن داره. من هم به روی خودم نیاوردم. خلاصه با توکا با همون یک شیشه سر کردیم تا رفت!
بعدش قرار بود لیلی مظاهری بیاد دیدن گف! از اونجایی که گف ما و ایشون در ظاهر با هم دوست بودن و در باطن چشم دیدن هم رو نداشتن، میخواست کاری کنه که چشم طرف در بیاد و شروع کرد به چسبیدن به من و روی پام نشستن و ناز کردن و… که نشون بده ما خیلی رابطهمون خوبه و بلاه بلاه… من هم با توجه به ضدحالی که قبلش خورده بودم، ضدحالی زدم ضدحالزدنی! طوری که برق چشمهای لیلی خانم از ششفرسخی معلوم بود!
لازم به توضیح نیست که رابطه با گف باز هم به هم خورد و من از خواب پریدم و الآن داغداغ از توی تخت دارم تعریف میکنم!