یکشنبه‌شب‌ها با دیدنیها ۷

یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۷ ۵:۴۴ ب.ظ | دیدنیها |

توضیح: به علت کمبود (نبود) بودجه تمام مسؤولیت‌های این برنامه، اعم از تهیه‌کنندگی، کارگردانی، اجرا، مونیتورینگ، امپکس، نودال،تدارکات… به عهده‌ی یک نفر می‌باشد. لذا وقفه‌های به وجود آمده در پخش به علت گرفتاری‌های نامبرده می‌باشد و مادامی که راه چاره‌ای برای این مشکل پیدا نشود، امکان ادامه‌ی این مشکلات وجود دارد! با عرض پوزش!

نقش شانس در زندگانی
چه می‌کنه این فردوسی‌پور
دعوای زرافه‌ای
بکش و خوشگلم کن
خودکفایی استعدادهای ناشکوفا

پیام‌های بازرگانی میان‌برنامه ۱
پیام‌های بازرگانی میان‌برنامه ۲

۱۰۰ فیلم، ۱۰۰ جمله، ۱۰۰ شماره
دوربین مخفی
سفر به اعماق زمین!
لقمه‌ی بزرگ‌تر از دهان
نوانما

Windows Live Writer

یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۷ ۵:۱۱ ب.ظ | مغشوشیات |

تست می‌نماییم!

هی آمریکا، به جهان سوم خوش آمدی!

شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۷ ۴:۰۴ ق.ظ | مغشوشیات |

پیگیر اخبار جدید اقتصادی هستی؟ اگه نه این مقاله رو بخون: Hey U.S., welcome to the Third World

خوب فعلا وضع خیلی قاراشمیشه! به نظرم می‌آد خوشبختانه شبح جنگ یک کم دور می‌شه با این اوضاع، اما از اون طرف هم متاسفانه وضعیت اقتصادی آمریکا و به دنبال اون دنیا رو به وخامته و اثراتش رو اقتصاد ایران (با اون مدیریت شکوفا) نگران‌کننده‌ست! حالا من که اقتصاددان و سیاست‌مدار و این حرفا که نیستم، برون‌ریزی می‌کنم اینجا! شما به حرف‌های من کار نداشته باش، اما وضعیت رو دنبال کن که احتمالا کمربندها رو باید سفت‌تر و سفت‌تر کنیم!

خواب‌های طلایی ۵

جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۸۷ ۴:۲۱ ب.ظ | خواب‌های طلایی |

با گف اسبق تو تهران توی خونه‌ای که تا حالا ندیدم زندگی می‌کردیم (جامعه‌ی مدنی رو حال کن!). طبق معمول حرفمون شد و من برای کات کردن بحث رفتم یک آبجو از تو یخچال برداشتم و روی پله‌های بیرون خونه نشستم. همینجور در خلوت شبانگاهی خودم حال می‌کردم که دیدم توکای مقدس داره رد می‌شه. صداش کردم و گفتم بذار یک عکس ازت بگیرم که بذاری تو وبلاگت! اون هم خندید و گفت که یعد از تجربه‌ی عکس قبلی پشت دستش رو داغ کرده (متاسفانه نگفت که عکس قبلی چه مشکلی رو به وجود آورده که اینجوری چشمش ترسیده!). گفتم پس بیا یک آبجو بزنیم به سلامتی. اینو که گفتم پاش شل شد و هوای نفس بهش غلبه کرد. شیشه‌ی آبجوی من رو که روی صندوق‌عقب ماشین بود برداشت و رفت بالا. من هم پریدم که یک آبجوی دیگه از یخچال بیارم که دیدم جا تره و بچه نیست. خوب مشخص بود که گف مربوطه شاهد قضایا بوده و قصد ضدحال‌زدن داره. من هم به روی خودم نیاوردم. خلاصه با توکا با همون یک شیشه سر کردیم تا رفت!

بعدش قرار بود لیلی مظاهری بیاد دیدن گف! از اونجایی که گف ما و ایشون در ظاهر با هم دوست بودن و در باطن چشم دیدن هم رو نداشتن، می‌خواست کاری کنه که چشم طرف در بیاد و شروع کرد به چسبیدن به من و روی پام نشستن و ناز کردن و… که نشون بده ما خیلی رابطه‌مون خوبه و بلاه بلاه… من هم با توجه به ضدحالی که قبلش خورده بودم، ضدحالی زدم ضدحال‌زدنی! طوری که برق چشم‌های لیلی خانم از شش‌فرسخی معلوم بود!

لازم به توضیح نیست که رابطه با گف باز هم به هم خورد و من از خواب پریدم و الآن داغ‌داغ از توی تخت دارم تعریف می‌کنم!

نه همین لباس زیباست…

چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۷ ۲:۲۳ ق.ظ | مغشوشیات |

بعد از ابتیاع پارچه و دوختن رخت نو دیدم که زیاد به دلم نمی‌شینه! اینه که امشب که وقت کردم، نشستم دو تا دکمه سرآستین زدم و منجوق‌دوزی کردم. یک‌خورده ساسون هم اضافه کردم و اپل زدم سر شونه‌ها. تاااااازه یک آینه‌بغل هم تعبیه کردم رو آستین چپش که ببینم کی از پشت نزدیک می‌شه. حالا تو فکرم که یک ردیف رقص نور هم بذارم تو یقه‌ش. :ح تا ببینیم که باز کی وقت می‌شه! :ی

——

@ علی‌خان گنجه‌ای: اون “با” رو گویا وردپرس فارسی اضافه می‌کنه و من بی‌تقصیرم! منظورت از change your information رو هم نفهمیدم! افزایش فاصله‌ی بین خطوط رو هم هر کاری کردم دستورش اجرا نمی‌شد. اگه راهنمایی داری، بکن بی‌زحمت! وگرنه باید باز یک روز دیگه بشینم ببینم چشه!

ابلاغ بخشنامه

سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۷ ۶:۰۷ ب.ظ | طنز |

حضور محترم هنرمند گرامی،
جناب آقای سیاوش قمیشی مد ظله‌العالی

با عرض سلام و تحیت و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما در ماه مبارک با احترام به عرض می‌رساند
بنا به فرموده از این پس هرگونه انتقال تجربه در عرصه‌ی عمومی و تقاضای اجرای آن توسط دیگران (امر به معروف لایت و نهی از منکر خفیف) جایز نمی‌باشد. لطفا ترتیبی اتخاذ فرمایید هنگام بازانتشار آهنگ “چوب‌خط” از آلبوم “رگبار” تغییرات لازم در متن ترانه به وجود آمده، تصحیحات لازم اعمال گردد!

الاحقر
مغشوش بن وحید

نوستول ۸

دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۷ ۵:۱۷ ب.ظ | میوزیک ایز مای لنگوئج,نوستالژی |

اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ می‌دونی رادیومردم الآن داره چی پخش می‌کنه؟!

حمیرا! اونم چی؟! وقتی که عشق می‌آد

اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ می‌دونی چند سال بود نشنیده بودمش؟! یادته؟! :(

چطور یک آهنگ می‌تونه این همه خاطره زنده کنه!!!!

بگذارید این وطن دوباره وطن شود!

یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۷ ۳:۵۲ ب.ظ | قند پارسی,نوستالژی |

یکی از سری بحث‌های انگوریانه منتهی شد به ادبیات و نهایتا “لنگستون هیوز“. نوستالژی خون ما بالا زد باز و نقبی زدم به ترجمه‌ی فارسی شعر “بگذارید این وطن دوباره وطن شود” * ترجمه‌ی ا.بامداد

انتقادهای وارد و ناوارد زیادی به شاملو می‌شه که به نظر من یکی از ناواردترین‌هاش برمی‌گرده به این که شاملو هیچ زبان خارجی رو مسلط نبوده و… مهم ترجمه‌ی لغت به لغته یا رسوندن مفهوم و روح متن؟! آخه خداییش کی دیگه می‌تونست این سه خط رو اینجوری ترجمه کنه؟

I am the immigrant clutching the hope I seek--
And finding only the same old stupid plan
Of dog eat dog, of mighty crush the weak
مهاجری هستم چنگ‌افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌دَرَد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.

یکی از ایرادهای من به شاملو و خیلی‌های دیگه اینه که با این نثر و نظم‌شون هی تو چشم آدم می‌کنن که چقدر بی سوادی و چقدر الکن! “تمهید لعنتی دیرین”! به شخصه اگر ۱۰ سال هم برای ترجمه‌ی این شعر وقت می‌ذاشتم، نمی‌تونستم همچین معادلی برای “old stupid plan” انتخاب کنم!!!

* اصل شعر به انگلیسی

رخت نو

شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۷ ۲:۱۸ ق.ظ | مغشوشیات |

وسط این همه سودا، امشب کلید کردم رو پوسته‌ی اینجا. ازونجایی که من با این کد مدهای وردپرس کار نکردم، همچین راحت هم نیست! خلاصه بعد از کلی سعی و تلاش نافرجام یک قالب انگلیسی برداشتم و به اصطلاح خودم فارسیش کردم! اما هنوز یک ایرادهایی داره که برطرف نشده و چون الآن نزدیک سه و نیم شبه و من هم از کمردرد و گردن‌درد و دست‌درد و… دارم می‌میرم، بی‌خیالش می‌شم و بعدا می‌آم سراغش! حالا در عین حال کسی اشکالی دید بگه، ممنون می‌شم!

تکمیلی

جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۸۷ ۴:۰۰ ب.ظ | ویدئو |

اگه ویدئوی قبلی رو دیدی، این هم در همون رابطه‌ست، ببین! وگرنه هم که هیچی! ؛)

پ.ن. آقا من با این مرد (Keith Olbermann) خیلی حال می‌کنم (به چشم برادری البته :ی). صراحتش، اجراش، قیافه‌ش، مخصوصا صداش… خلاصه که اگه قبلا هم برنامه‌هاش رو مخصوصا وقتی بوش رو خطاب می‌داد دیده باشی، می‌فهمی چی می‌گم! و البته که فراموش هم نمی‌کنم که این آزادی بیانه که باعث می‌شه به راحتی هر چی دلش می‌خواد بگه و همچین برنامه‌هایی بسازه!

برگه‌ی بعد »