کودکی ما کودکی نبود. بچگی نمیدونستیم چیه، انقلاب بود و جنگ و درگیری گروههای سیاسی و و و و… پدرمادرهای ما نه آگاهی کافی داشتن و نه سرعت سیر حوادث و بیرحمی دقایق امان میداد که کسی به کودکی ما فکر کنه. اما دوست من، کودک تو چرا؟ تو که درسخوندهای و شرایط کشور هم حداقل در ظاهر به بدی اون زمان نیست. بگذار بچهات بچگی کند، نوجوانت نوجوانی. نه بچه باید عاقل باشه، نه نوجوون سنگین! که اگر بودن باید نگرانشون بشی!
ما مریضیم. لالاییمون بود: “لالا لالا گل زیره، بابات دستاش به زنجیره…” تو روزهای شیرین بچهگی به جای شعرهای مهد کودک، سرود انقلابی میخوندیم. به جای گرگمبههوا یا به زیرزمین فرار میکردیم از ترس موشک یا به خونهی تیمی از ترس پاسدار. به جای دانلد داک، علی کوچولو میدیدیم. هنوز نوجوون بودیم که کتابمون به جای مثلا “سفر به ماه” ژول ورن شده بود “خرمگس” لیلیان ایلیچ! همه هم بهبه و چهچه که چه کتابخون، چه آقا/خانم، چه باکمالات! کسی نمیفهمید که بچهای که تو سن ۱۵ سالگی “مادر” ماکسیم گورکی رو میخونه مریضه. همه دوست داشتن بگن ببین چه بچهمون فهمیده است. اصلا نوجوون و فهمیدگی؟ نوجوون و سنگینی؟
هفت-هشت سالم بود. داداشم که اختلاف سنی زیادی با من داشت، زیرزمین خونهمون رو کرده بود آتلیهی نقاشیش و مدام نقاشی میکرد و همزمان ضبط بلند بلند میخوند:
کاشفان چشمه
کاشفان فروتن شوکران
جویندگان شادی در مجری آتشفشانها
و شعبدهبازان لبخند در شبکلاه درد
با جاپایی ژرفتر از شادی در گذرگاه پرندگان
….
یا چه میدونم موزیک متن “حکومت نظامی” یا هر چیز دیگه! برای من که اون موقع قدرت تشخیص نداشتم و اون داداش مثل بت بود برام ناخودآگاه ملکهی ذهن میشد. اون ذهن دیگه نمیتونه از کودکیش لذت ببره! من واسه همین با فیلم “پری” بیشتر از هر فیلم دیگهای تو زندگیم همذاتپنداری میکردم و ۱۰۰۱ بار دیدمش! “داداشی” با اشاره به رفتار “اسد” و “صفا” میگفت: “ما ناقصالخلقه بار اومدیم، اجقوجقی شدیم…” راست میگفت.
الآن که میبینم دوست عزیزی مثلا از این که بچهش نامجو میخونه، غش و ضعف میکنه، یاد اون روزها میافتم. دوست من، کار تو به نظر من فرقی نداره با کسی که تو چهارسالگی به زور به بچهش سورهی حمد رو یاد میده! اون وقتشه که بخونه “ماهی زرد و سرخ من تو آب شنا میکنه برام…” یا هرچیز دیگهای شبیه این. کار هر دوی شما باعث میشه اون بچه اولا از بچگیش هیچی نفهمه و دوم این که ذهنش انتخابگر نباشه. قالبش از پیش براش ریخته بشه، حالا هر قالبی با هر مشخصاتی! نگو که تو که مثل اون بندهخدا زورکی تو حلقش نمیکنی. درسته که تو به زور به اون یاد نمیدی، اما ناخودآگاه میبریش تو یه قالبی که مال اون نیست. چه بخوای چه نخوای اون میخواد از تو که بابا یا مامانشی تقلید کنه و وقتی هم که با خوندنش غشوضعف میکنی، داری تشویقش میکنی به زود بزرگ شدن!
البته که اینها همش نظر شخصی منه و من هنوز بچه ندارم که ببینم خودم چطور برخورد میکنم. اما من خودم به شخصه تو زندگیم فقط به یک خاطر حسرت گذشتهام رو میخورم: شرایط جانبی که باعث شد نه بچگی کنم، نه نوجوونی و نه جوونی. نه تاسف کارهای نکرده رو میخورم نه دریغ تصمیمات اشتباه که جزئی از طبیعت آدمه. فقط حسرت روزهایی رو میخورم که به جبر محیط از من گرفته شد و نه دست تقدیر. تو همون شرایط سخت هم حتی میشد تا حدودی مقتضیات هر سنی رو برآورد، اگر فقط آگاهی به این نیاز وجود داشت!
قبلا در “جوانیهای ما و جوانیهای دیگران!” هم تعریف کرده بودم که مثلا تو نروژ چطور در مقطع خاصی اجازه میدن نوجوونها این انرژیشون رو تخلیه کنن و نذارن که تو روحشون تلمبار بشه. هنوز هم معتقدم این روش، حداقل با طرز فکر امروز من، درستتره!
باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک*
…
* گلچین گیلانی (مجد الدین میرفخرایی)