تکنولوژی، دوست داریم!

یکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۶ ۷:۵۷ ب.ظ | مغشوشیات |

سلام و رحمت خدا بر شیرمردان و شیرزنان افتخارآفرین عرصه‌ی علم و صنعت و تکنولوژی که زندگی را از آن‌چه هست شیرین‌تر می‌کنند! راهشان پررهرو باد!

من الآن در فرودگاه تورپ در جنوب نروژ نشستم و دارم از اینترنت بی‌سیم رایگان استفاده‌ی بهینه می‌کنم و می‌بلاگم! یک عدد رادیوی اینترنتی را نیز روشن کرده و سرکار علیه خانم هایده دم گوشمان می‌فرمایند: کیه اهل جهنم که خونه‌اش تو بهشته؟…..

فکر نمی‌کردم به این زودی به این شبکه‌ی جهانی دوست داشتنی وصل بشم! دفعه‌ی قبلی که این فرودگاه بودم، این امکانات فراهم نبود. اصولا من با این که علایقم به سفر بر دوست و دشمن روشنه، اما بزرگ‌ترین مشکلم همین علافی‌های اتوبوس و فرودگاه و… که همیشه منو کلافه می‌کنه؛ اما به مدد تکنولوژی این مشکلات روزبه‌روز کم‌تر می‌شه!

اوائل از مرحوم واکمن استفاده می‌کردیم که چقدر هم اون اوایل بزرگ بود و هر نوار هم ۶۰ دقیقه بیشتر جواب نمی‌داد (مشکل باتری هم به جای خود!) و تازه ممنوع هم بود و مثلا یواشکی استفاده می‌کردیم! مردم هم که چپ‌و‌راست متلک می‌گفتن! بعدش سی‌دی‌من اومد که یه پلقی بهتر بود. با اومدن ام‌پی‌تری‌پلیر هم که دیگه در بعضی مکان‌ها مراسم عقد و عروسی برگزار بود. اما به هر حال موسیقی و کتاب تنها امکانات موجود برای فراموشی گذر زمان بود! اما امروز دیگه…

اول از همه تشکر ویژه از لری پیج، سرگئی برین و بروبکس! گوگل‌ریدر رو آف‌لاین تو اتوبوس خوندم تا این‌جا. این‌جا هم که مسؤولین محترم زحمت امکانات رو کشیدن. وارد که می شی ازین دست‌گاه‌های اتومات (مثل عابربانک) هست که خودت جیک ثانیه کارهای کارت پرواز و تحویل بار و… انجام می‌دی و می‌آی می‌شینی به بلاگیدن!!! موزیکت رو هم که گوش می‌دی و… فقط بدیش اینه که نمی‌خوای دل بکنی! برم تا از پرواز جا نموندم!

——————

پ.ن. گوگل‌ریدر رو آپ‌دیت کردیم که برای بقیه‌ی سفر دستمون تو حنا نمونه! ؛)

Adiós

یکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۶ ۳:۱۱ ب.ظ | مغشوشیات |

خیلی دوست داشتم چند نکته رو قبل از سفرم می‌گفتم که متاسفانه تا نیم‌ساعت دیگه عازمم و الآن نشستم کامنتا رو می‌خونم! اما به هرحال جواب اونا هم می‌مونه واسه بعد. البته احتمالا بتونم تو سفر هم کانکت بشم و در این صورت یک کاریش می‌کنم! فعلا می‌ریم به سمت جنوب که یکی دوهفته‌ای رو آفتاب بخوریم که مُردیم!

اگه زنده برگشتیم که باز هم می‌آیم و مغشوشیات رو برون می‌ریزیم و طبق معمول تمام مشکلات دنیا را حل می‌کنیم! :ی

آوازه‌خوان، نه آواز! ۱

جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۸۶ ۱۱:۲۸ ب.ظ | مغشوشیات |

۱- اسم خودشونو می‌ذارن نویسنده! این که آدم بشینه با کامپیوتر تایپ کنه و غلط‌ها رو با یک کلیک و متن رو با دوتا کلیک ویرایش کنه که نمی‌شه اسمشو گذاشت نویسندگی! نویسنده اون بود که با ماشین تحریر می‌نوشت.

۲- اسم خودشونو گذاشتن نویسنده! این که آدم بشینه با ماشین تحریر تندتند تایپ کنه که نمی‌شه اسمشو گذاشت نویسندگی! نویسنده اون بود که با دست می‌نوشت.

۳- اسم خودشونو گذاشتن نویسنده! این که آدم بشینه با خودکار تندتند بنویسه که نمی‌شه اسمشو گذاشت نویسندگی! نویسنده اون بود که با قلم و دوات روی پوست آهو می‌نوشت.

۴- اسم خودشونو گذاشتن نویسنده! این که آدم بشینه روی پوست با مرکب بنویسه که نمی‌شه اسمشو گذاشت نویسندگی! نویسنده اون بود که با تیشه روی سنگ می‌نوشت.

———————————–

اسم خودشونو می‌ذارن نقاش! این که آدم بره بهترین کیفیت رنگ رو بخره و نقاشی کنه که نمی‌شه اسمشو گذاشت نقاشی. نقاش اون بود که اون رنگ‌های بد کیفیت رو طوری مخلوط می کرد و رنگ به اون قشنگی درست می‌کرد……. نقاش اون بود که با رنگ‌های طبیعی کار می‌کرد… اونی که بدون رنگ… اونایی که با چوب سوخته روی دیوار غار…
———————————–

اسم خودشونو می‌ذارن کارگردان! این که آدم با کامپیوتر جلوه‌های ویژه درست کنه که نمی‌شه اسمشو گذاشت کارگردانی. کارگردان اون بود که روی ریل دوربین رو می‌کشوند و فیلم می‌ساخت……. کارگردان اون بود که فیلم سیاه‌سفید می‌ساخت… اونی که فیلم صامت…

———————————–

اسم خودشونو می‌ذارن معمار! این که آدم جرثقیل بیاره، خونه بسازه که نمی‌شه اسمشو گذاشت معمار. معمار اون بود که با دست داربست می‌زد ساختمون رو می‌برد بالا……. معمار اون بود که با داربست چوبی… اونی که بدون داربست…

———————————–

و هزار تا مثال دیگه! هر چقدر این حرفا منطقیه، این گیر بی‌اساس به عکاسی دیجیتالی هم همونه! نمی‌دونم این چه دشمنیه که مد شده با تنها یک جلوه‌ی تکنولوژی!

من خودم هم یک زمانی معتقد بودم هنر فقط هنر متعهده و اصلا بقیه‌ حتی اسم هنر هم نمی‌شه براشون گذاشت، اما گذر زمان باعث تغییر عقیده‌ام شد. اسم‌گذاری، مکتب‌سازی و… (بخون چهارچوب) برای هنر به نظر من از جنس همون دین، ایدئولوژی و… (بخون چهارچوب)ه: الکی مقید می‌کنه آدم‌ها رو. هر کسی مختاره هر اثری تولید بکنه و من هم مختارم از اون استقبال بکنم یا نکنم. اما حق ندارم یک چهارچوب درست کنم و بگم هرکی تو این چهارچوب نیست، هنرمند نیست!

می‌گن حالا دوربین دست هر جوجه‌ای افتاده و حالا واسه من شدن عکاس! بعدشم با فتوشاپ تغییرش می‌دن و فکر می‌کنن هنر کردن! دقیقا مثل همون مثالیه که چون ماشین تایپ تصحیحش به راحتی نرم‌افزارهای کامپیوتری نیست، ارزشش بیشتره. ارزش کار به سختی انجام دادنش که نیست، به محصول تولید شده است. و این که بیشتر در دسترسی مردم عادی قرار گرفته، نه عیب که مزیت دنیای مدرنه!

اگر اورسن ولز امروز فیلم می‌ساخت از همون تکنیک دهه‌ی ۴۰ استفاده می‌کرد هنوز یا از تکنولوژی روز؟ اگه بیتلز الآن بودن از همون تکنولوژی ضبط صدا استفاده می‌کردن یا می‌رفتن بهترین استودیوی روز؟ اگه میکل‌آنژ امروز مجسمه‌ی داوود رو می‌خواست بسازه از ادوات اون زمان استفاده می‌کرد یا وسایل امروز؟ اگه هانری کارتیه برسون امروز می‌خواست عکس بگیره، با لایکای معمولیش می‌گرفت یا مثلا جدیدترین دوربین نیکون؟ مهم نیست که هنرمند (عکاس) از چه وسایلی (دوربین یا نرم‌افزار) استفاده می‌کنه، مهم اینه که چطور استفاده می‌کنه!

اگر هم این درست باشه که ما عکس‌های خوبی نمی‌بینیم امروز، دلیلش نه دوربین‌های دیجیتال که خود عکاس‌هاست. اصولا نسل غول‌ها تموم شده. وگرنه یک فیلمساز امروزی اسم ببر مثل چارلی چاپلین، یک خواننده مثل جان لنون، یک بازیگر مثل دونیرو، یک نویسنده مثل فاکنر، یک نمایشنامه‌نویس مثل بکت… مثال‌های ایرانی بگم؟ ابراهیم گلستان در فیلم‌سازی، احمد شاملو در شعر، محمود دولت‌آبادی در رمان، محمدرضا شجریان در موسیقی سنتی، ویگن در موسیقی پاپ، بهروز وثوقی در بازیگری، بهرام صادقی در داستان کوتاه، نوشین در تئاتر… این‌ها فقط چند مثاله، ولی واقعا می‌تونی از نسل امروز حتی یک مثال که نمی‌گم همقد، حتی سرش به شونه‌ی اینا برسه می‌شناسی؟! حالا ممکنه من ِ نوعی ویگن گوش نکنم یا فاکنر نخونم یا چاپلین نبینم یا… اما مهم اینه این‌ها اسم‌هاییه که به راحتی نمی‌شه ازشون گذشت.

به نظر شما این‌ها با این نبوغشون مثلا اگه الآن بودن از این تکنولوژی استفاده نمی‌کردن؟! اصلا بهترین استفاده از امکانات موجود خودش یک هنره که مسلما نوابغ خوب بلدن! اونایی که باقی موندن چکار می‌کنن؟ مگه مارتین اسکورسیزی با همون وسایلی The Departed رو ساخت که Taxi Driver رو؟ مگه راجر واترز با همون تکنولوژی Ça Ira رو کار کرد که The Wall رو؟ مگه…

یک بحث هم بحث شرایط زمانی و مکانی ساخت یک اثر و همین‌طور بار نوستالژیک و خاطرات اونه. اگه فیلم “هامون” الآن ساخته می‌شد، همون بار معنایی و احساسی رو داشت؟ یا سرود “یار دبستانی”؟ یا شعر “زمستان” اخوان؟ یا مجموعه‌ی “روسپی” کاوه گلستان؟! (ناتالی وود و استیو مک‌کوئین کم بار نوستالژیک دارن؟!)

———————————-

یک مطلب مخالف (بهانه‌ی نوشتن این پست)

یک مطلب موافق (که یه جورایی حرف دل منه)

یک مطلب نسبتا مرتبط با موضوع: من عکس‌هایم را به گونه ای خلق می‌کنم تا بینش مرا از جهان به دیگران منتقل کند. خوب یا بد،‌ من نگاه منحصر به فرد خود را دارم. منظور من به نمایش گذاشتن چیزی‌است که پیش روی داشته ام، ‌البته از طریق لنزی که دیدگاه شخصی مرا به نمایش بگذارد و نوعی رنگ آمیزی‌ که سرچشمه می‌گیرد از کوله بار فرهنگی و زیبایی شناختی که شصت سال به سر بردن برروی این سیاره به من بخشیده ‌است… اگرچه سرانجام اساسا باور دارم که عکاسی نوعی کاهیدن است‌، ‌در حالی که نقاشی نوعی افزودن. یک نقاش کارش را با بومی سفید آغاز می‌کند و هرچه را می‌خواهد که ما ببینیم به آن می افزاید. یک عکاس کارش را با دنیای فیزیکی آغاز می‌کند و با استفاده از ترکیب بندی، انتخاب لنز، و سلیقه‌اش تصمیم می‌گیرد تا ما به عنوان بیننده چه چیزی را ببینیم. در نتیجه،‌ با طرز تفکر من، زدودن قوطی نوشابه [که در کادر قرار گرفته] با هر کدام از روش های ۹-۱ که مناسب تر باشد،‌ مسئله ای نیست…

——————————

آوازه‌خوان، نه آواز! ۲

این‌جا یک فاجعه در‌حال رخ‌دادن است!

جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۸۶ ۷:۳۹ ب.ظ | مغشوشیات |

اون سری پست‌های “شاخص‌های توسعه‌ی انسانی” (۱- ۲۳) یادتونه؟! حالا این گزارش رو بخونین: این‌جا یک فاجعه در‌حال رخ‌دادن است! چی می‌شه گفت واقعا؟!

لینک از خوابگرد 

قند پارسی ۴ (با نیشکر آلمانی)

جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۸۶ ۲:۲۱ ق.ظ | قند پارسی |

تنها آن که بزرگترین جا را به خود اختصاص نمی‌دهد، از شادی لبخند بهره می‌تواند داشت.
آن که جای کافی برای دیگران دارد، صمیمانه‌تر می‌تواند با دیگران بخندد، با دیگران بگرید!

چیدن سپیده‌دم، مارگوت بیکل، الف- بامداد

خلیج فارس

پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۶ ۱۱:۴۶ ق.ظ | فرهنگ ارتباطات,هنر نزد ايرانيان است و بس |

پیرو پست قبلی امروز آرش عزیز یک لینک فرستاد برام از سایت youchoose.net برای رای‌گیری بین دو اسم خلیج فارس و خلیج عربی! اونایی که خیلی غیرتی می‌شن و همه‌چی رو سریع فوروارد می‌کنن، تشریف ببرن اینجا و رای بدن که البته بیشتر از یک کلیک کار داره! حالا ببینیم وطن‌پرستان عزیز حالشو دارن این کارو بکنن یا اینکه نهایت هزینه‌ای که برای وطن حاضرن بذارن، همون فوروارد آف‌لاینه!

Persian Gulf or Arabian Gulf

هر دم ازین باغ بری می‌رسد

پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۶ ۱۲:۳۰ ق.ظ | فرهنگ ارتباطات,هنر نزد ايرانيان است و بس |

اگه گذاشتن به کار و زندگی‌مون برسیم! امروز آف‌لاینی گرفتم که واقعا از زور خنده داشتم می‌مردم دیگه! شما هم در لذتش با من شریک شین! (فکر کنم باید یک دسته برای این آف‌لاین‌ها بذارم یواش‌یواش :ی)

sepideh (3/5/2008 10:59:57 AM): In shayad mohemtarin payamist ke mikhanid. Javane 26 sale’ee bename pendare yousofi be vaseteye noboogh va daneshash moshkeli ra dar site google ijad karde ke moaseseye national geography ra ba moshkelate faravani movajeh karde ast. Baraye pey bordan be shahkare in fared irani va hamchenin komak be tadavome hadafi ke o ova hameye Iranian darand, ebarate “Arabian gulf” ra dar site google jostejoo konid va 3 link avale peyda shode ra baz konid. Shoma ba payami rooberoo khahid shod ke shoma ra vadar mikonad ebarat “Persian gulf” ra jostejoo konid va baraye hamishe vazheye sakhtegie Arabian gulf ra be ghabrestane tarikh besparid. Anjame in kar az sooye shoma in 3 link ra hamishe dar sadr site haye jostejoo shode dar google gharar khahad dad.

پ.ن.۱ لازم به ذکره که من این آفلاین رو به همین شکل گرفتم. یعنی اون اسم و تاریخ هم جزئی از آف‌لاینه!

پ.ن.۲خوب استعدادی داریم ما ایرانیا ها، خووووب! “لگوفیش” جان، ببین دیروزود داره، اما سوخت‌وسوز نداره! بعد از چند سال معروف شدی بالاخره! :ی

پ.ن.۳ اون نابغه‌ای که این آف‌لاین رو نوشته و بقیه که فوروارد کردن، با خودشون فکر نکردن که:

۱- مشکلی که ایشون برای گوگل ایجاد کرده، چه ربطی به نشنال‌جئوگرافی داره!

۲- ازین نوشته بر می‌آد که هدف لگوفیش ایجاد مشکل برای گوگل (همون خرابکاری) بوده و ما چرا باید در تداوم این هدف بهش کمک کنیم؟!

۳- با پیامی روبرو خواهیم شد که ما را وادار می‌کنه…؟!

پ.ن.۴ از دوستان عزیزی که کمتر از ۱ ماه است با چیزی به اینترنت آشنا شده‌اند، درخواست می‌شود از راهنمایی دیگران در امور مربوط وب خودداری کرده، خود را مضحکه‌ی خاص و عام ننمایند!!!

پ.ن.۵ وقتی پیامی می‌گیرین و احساسات سوپرناسیونالیستی‌تون قلمبه می‌شه، درجا فوروارد نفرمایین. یک نفس عمیق بکشین، یک لیوان آب خنک بخورین و دوباره متن مورد نظر رو بخونین!

پ.ن.۶ خدا رو صدهزار مرتبه شکر که آخرش نگفته بود: “ایرانی نیستی اگه سند تو آل نکنی” ؛۰)

——————

پ.ن. پ.ن.۳ بله من هم جریان نشنال‌جئوگرافی و ربطشو به این جریان و بمب گوگلی و… رو می‌دونم. اما منظور من ایرادهای متن منتشره بود! توضیح واضحات اصلا دوست ندارم!!!

سلام سینما ۸

چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ ۹:۴۸ ب.ظ | سلام سینما |

فیلم بادبادک‌باز رو دیدم و به شما هم توصیه می‌کنم اگه ندیدین ببینین.

فیلم از نظر احساسی برای ما که به هر حال پیش‌زمینه‌ی فرهنگی مشترکی با افغان‌ها داریم و زبون فیلم رو می‌فهمیم و بار معنایی شعرها، اسم‌ها و… با بیننده‌ی غربی فرق داره. وقتی امیر داره شعر مولانا رو می‌خونه یا قصه‌ی رستم و سهراب و اصلا بار معنایی اسم سهراب برای پسرک و… قابل زیرنویسی نیست! مضاف بر این که تغییرهای ناگهانی (انقلاب، کودتا و امثالهم)، جنگ، فرار از کشور به صورت قاچاق و… هم برای مردم ما کاملا قابل لمسه.

اثر احساسی فیلم رو به صورت عینی و همینطور به صورت مجازی روی بیننده‌ی ایرانی و افغانی دیدم. (دو نمونه از واکنش احساسی بیننده‌ی ایرانی در دنیای مجازی: + + ) من خودم از شنیدن موسیقی تیتراژ دلم شروع کرد به لرزیدن(!) تا صحنه‌های جنگ، فقر، مصیبت، استیصال… و از همه مهمتر تفاوت بین فقیر و غنی. می‌بینی که چه راحت زندگی و سرنوشت واسه دو طبقه‌ی مختلف اجتماعی فرق می‌کنه! از آمریکا تا افغانستان. (در پایان فیلم چشم‌های پف‌کرده‌ی ما ایرانی‌ها وجه تمایزمون در سینما بود)

اما بهانه‌ی نوشتن این نوشته، نه نقد فیلم که نقد نقد فیلمه! نوشته‌ی جناب “عبدی کلانتری” با عنوان تراژدی تعصب قومی و امتیاز طبقاتی در «بادبادک باز» (اگر فیلم رو ندیدین و احتمالا می‌خواین ببینین، این نوشته و نقد من رو نخونین، چون تا حدود زیادی داستان فیلم رو لو می‌دن)

جناب کلانتری عزیز،

نگاه ایدئولوژیک با عینک بدبینی رو از پاراگراف اول نقدتون شروع کردید: “ داستان از دو موقعیت مشخص زمانی ـ مکانی، یعنی شهر کابل در اواخر حکومت جمهوری داوود خان، و شهرک فریمانت در ایالت کالیفرنیای آمریکا، دو «دوران طلایی» ترسیم می کند که می تواند غیر مستقیم کارکرد ایدئولوژیک دفاع از سیاست ایالات متحده در افغانستان را داشته باشد.“؟! آیا این موقعیت‌های زمانی و مکانی ذکرشده واقعا فرق دارن یا نه؟ اگه بنا بر این باشه، هیچ فیلمی نباید ساخته بشه! اگه مثلا کسی فیلمی بسازه که قسمتی از اون نشون بده سازنده‌ی برج‌های دوقلو وقت ساختن این برج‌ها برای سود بیشتر مصالح تقلبی استفاده کرده بوده، می‌شه دفاع از عملکرد القاعده برای تخریب این برج‌ها؟! البته که این فقط یک مثاله و نه رابطه‌ی مستقیمی بین این دو مسئله! آیا خیلی از مهاجرین (و نه لزوما همه)، توی همون جایی که شما زندگی می‌کنین، به زندگی بهتری (مالی و روانی) نرسیدن؟ و برای اون هزینه‌ی زیادی ندادن؟ (کار کردن پدر امیر در پمپ بنزین با اون پیشینه‌اش مگه آسونه و مگه کم داریم ازین آدم‌ها؟ (یاد سرهنگ بهرانی فیلم “خانه‌ای از شن و مه” بخیر!))
آیا تفاوت زندگی قبل و حین و بعد از حکومت طالبان انقدر سخته ثابت کردنش؟ تا حالا با افغانی‌هایی که دوران طالبان رو دیدن حرف نزدین؟! آیا نشون دادن واقعیات آب به آسیاب این و اون ریختنه؟!!! این استدلال چه فرقی داره با استدلال مثلا جمهوری اسلامی که توی فیلم‌ها هیچ مامور پلیسی رشوه‌گیر نباید باشه که تضعیف نیروی انتظامی می‌شه؟ آیا این تو اصل قضیه تفاوتی ایجاد می‌کنه؟!

من هیچ‌وقت افغانستان نبودم. ولی با کسایی که افغانستان رو در زمان داوودخان و طالبان دیدن حرف زدم. من له یا علیه داوود خان نیستم، ولی این که فرمودید: “قدرت بخش اول در صحنه های عمومی خیابان ها و کوچه های شهر است (که قرار است کابل باشد)؛ مملو از مغازه ها و دستفروش ها، زنان بی دغدغه و بی حجاب، و کودکانی که شادمان و بازیگوش در جنب و جوش اند و دویدن مدام آنها در کوچه بازار، حس تحرکت و زنده بودن محل را منتقل می کند” دقیقا تصویریه که من از شاهدهای اون زمان شنیدم و این که “در بخش های بعد، همین مکان را می بینیم که، جنگزده، سوخته، و متروک است و کودکان علیل با چوب زیربغل در حواشی آن پرسه می زنند. این تضاد با چند نما از زاویهء مشابهی از بالا، در فیلم تثبیت می شود” هم متناسب با نظر شاهدان دوره‌ی طالبانه!

وقتی توی فیلم امیر و اون راهنماش می‌رسن تو همون خیابونی که امیر کلی خاطره داره و می‌پرسه “بوی چیه؟” و می‌شنوه “بوی دیزل” و می‌گه “یادته قبلا این جا بوی چی می‌اومد؟ بوی کباب! کباب گوشت گوسفند!” این می‌شه طرفداری از آمریکا یا تقبیح جنگ و ویرانی؟ اگه دو شخصیت فرضی خوزستانی در فیلمی برن خرمشهر تحت اشغال صدام و همین جملات رو بگن و روزهای آبادی و خوشی خرمشهر رو یاد کنن، یعنی این دو نفر معتقدن که ایران خرمشهر رو بعد از جنگ به بهترین وجه بازسازی کرده؟! یا حتی از تمام کارنامه‌ی حکومت ایران دفاع کردن؟!!! یا اونی که مسبب این ویرانیه رو تقبیح می‌کنن؟ کابل بعد از جنگ، دیگه کابل قبل از جنگ نمی‌شه، چه با آمریکا چه بی آمریکا!

من در مورد تاریخ افغانستان صاحب‌نظر نیستم و نمی‌خوام وارد این بحث بشم؛ اما همین صفاتی که شما به کار می‌برید، نقد رو از جاده‌ی بی‌طرفی خارج می‌کنه! حتی وقتی می‌خواین یک بازه‌ی زمانی رو مشخص کنین باید بنویسین: “روایت در افغانستان، از اواخر دههء ۱۹۷۰ شروع می شود، یعنی درست قبل از سقوط حکومت کودتایی و فاسد داوود خان و روی کار آمدن حزب خلق (حزب کمونیست طرفدار مسکو)“؟!

ایراد بعدیتون این بوده که “حوادث فیلم سرعت می گیرند و وقایع دو دهه و نیم از تاریخ افغانستان با چند صحنهء تصنعی سرهم بندی می شوند. دلایل تاریخی و سیاسی حضور ارتش سرخ در افغانستان و سپس روی کارآمدن طالبان ــ از جمله نقش فعال آمریکا و دولت پاکستان در شکل گیری این تراژدی ــ ناگفته باقی می ماند. سالهای حکومت مجاهدین اسلامی و رقابت های داخلی آنها پیش از طالبان، میانبر زده می شود.” احتمالا کارگردان اگه می‌خواسته تمام این‌ها رو بگنجونه، باید یک فیلم ۱۵ ساعته می‌ساخته که شما راضی بشید! نشون دادن حضور ارتش سرخ به نظر من فقط برای نشون دادن علت فرار این پدر و پسره. فکر نمی‌کنین نشون دادن دلایل این حضور کار کتاب‌ها یا حداقل سریال‌های تاریخیه، نه یک فیلم سینمایی؟!

فرمودید:”خباثت طالبان به نحو کلیشه ای، با تجاوزگری جنسی آنها به تصویر در می آید. به این ترتیب، خباثت ذاتی طالبان با بچه بازی رهبر آنها توضیح داده می شود.” این که بعضی از ماموران رسمی طالبان (و نه لزوما همه) فقط به مردم سخت می‌گیرن و خودشون “چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند” و اون هم به بدترین و کثیف‌ترین شکل ممکن مثل برده‌داری جنسی کودکان برامون آشنا نیست؟

اما در مورد اغراق در شخصیت اون رهبر و “آدم‌بده” نشون دادنش از بچگی تا بزرگی و حتی گریمش کاملا موافقم و فیلم رو یه جورایی هندی کرده در این زمینه! همینطور این که امیر رو بعد از این همه سال و در پس توده‌ای از ریش می‌شناسه و…

در مورد “شهامت تازه یافتهء امیر و سفرمتهورانه اش به افغانستان در اوج قدرت طالبان” برداشت شخصی من این بود که چون امیر هنوز خودش رو مدیون حسن می‌دونه، این کارو انجام می‌ده. هر چند موافقم که برادر کردن این دو و همین‌طور کشته شدن حسن برای حفظ خانه‌ی اربابی و نشون دادن وفاداریش تا آخر عمر باز هم هندی کرد قضیه رو. (می‌تونست به خاطر دوستش که بهش مدیون بود و مثلا نامه‌ای که براش نوشته بود و وصیت کرده بود امیر بچه‌شو بزرگ کنه و… باشه. اما این نظر دیگه خیلی شخصی می‌شه! من می‌تونم داستان خودمو بنویسم و واسه‌ی مردم تعیین تکلیف نکنم! :ی) تنها دلیلی که من فکر کردم شاید بخاطر اون باشه مطرح کردن این قضیه‌ی برادری، نقد فرهنگ ما مردم اون منطقه‌ست در حرومزاده دونستن بچه‌ای که بدون خواست خودش دنیا اومده، وقتی توی یکی از سکانس‌های پایانی امیر جلوی پدرزنش محکم می‌گه این رو به همه اعلام کنین که اون کیه. (و باز تقبیح این فرهنگ که به برداشت مردم بیشتر اهمیت می‌دیم از زندگی و عقاید خودمون) و این که می‌خواد تاکید کنه روی تحول شخصیتی امیر بعد از اتفاقات پیش‌اومده.

اما نفهمیدم چرا می‌فرمایید “سفر دلیرانهء او به پاکستان برای دیدن یکی از نزدیکان دیرینه اش کمی باور نکردنی به نظر می رسد“؟ اولا که سفر به پاکستان انقدرها هم خطرناک نبود که به دلاوری احتیاج داشته باشه و این که چرا رفت رو هم فکر می‌کنم دیالوگش با همسرش مشخص کرد: “اگه بخوای بری پاکستان، تور کتابت چی می‌شه؟” -”اگر او نبود، کتابی هم نوشته نمی‌شد!” (چرایی این قضیه هم که واضحه دیگه؟)

این رو قبول دارم که در برخورد امیر با سرپرست یتیم‌خونه دو نوع طرز فکر و برخورد با پدیده‌ها مقابل هم قرار می‌گیره و البته به نظر من قضاوت با بیننده‌ست، اما به کار بردن این همه صفات جانبدارانه رو نمی‌پسندم! (“حق به جانب بودن فردگرایانهء آمریکایی، اخلاق «خیرخواهانه»ی استعماری“) اختلاف بین دو طرز فکر پراگماتیستی و ایده‌آلیستی همیشه سرش مناقشه بوده و هیچ کدوم هم صددرصد برنده نشدن. مگه الآن در ایران اختلاف سلیقه‌ی اصلاح‌طلبان و اپوزیسیون برانداز سر چیه؟ مگه مارشال پتن و ژنرال دوگل در فرانسه‌ی تحت اشغال آلمان نازی همین اختلاف رو نداشتن؟ و صدها مثال دیگه…
تمام نقد من به نقد شما یک ریشه داره. من معتقدم شما با عینک بدبینی که داشتین، سعی کردین همه‌چی رو از اون زاویه‌ی ضداستعماری ببینین و بکشین بیرون و بزرگش کنین. به نظر من نقد هر فیلم یا اثر هنری باید معطوف به خود اثر باشه و بس. بیرون کشیدن و کشف نیت مولف نه ممکنه، نه نقد بیطرفانه رو اجازه می‌ده. این اصلا مبنی بر طرفداری من از آمریکا و بدتر از اون طرفداری از اشغال نظامی یک کشور دیگه نیست. من فقط معتقدم خلق این داستان (و بعدا فیلمش) توسط نویسنده‌ی افغانیش (خالد حسینی) نه اونجور که شوما نشون دادین “دفاع از سیاست ایالات متحده در افغانستان” که یک اثر هنریه که چون از دل برآمده بر دل نشسته، همین.

با احترام

——————————

چند نکنه‌ی جانبی:

۱- در مورد پاکستانی بودن همسر امیر من به شک افتادم! من فکر می‌کردم افغانین! مگه بابای امیر نگفت که بابای دختره ژنرال ارتش افغانستان بوده؟ ممنوم می‌شم اگه کسی که مطمئنه من رو از شک در بیاره.

۲- دیالوگ‌های نقل‌شده از فیلم توسط من، همه نقل به مضمونه! فیلم رو هفته‌ی پیش تو سینما دیدم و فیلمنامه‌اش رو هم ندارم!

۳- انقدر در مورد این نقد نوشتم که نشد راجع به خود فیلم و مسائل فنی‌ش بگم! شاید وقتی دیگر…

تکمیلی

چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ ۱:۴۳ ب.ظ | مغشوشیات |

کامل شد

پندنامه

چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ ۱۲:۱۴ ب.ظ | بی‌منبع‌ها,طنز,مردان مریخی/زنان ونوسی |

این پست مخاطب خاص دارد. (بله! خودِ خودِ جنابعالی. خودتو به کوچه‌ی علی‌چپ نزن! دونقطه‌دی) اما گفتم این‌جا بذارم، مایه‌ی عبرت شما هم بشه! ؛۰)

سه نفر رو می‌برن پیش خدا. خدا میگه: اولی رو ببرین بهشت، دومی رو جهنم، سومی رو ببرین طویله! بعد ازش میپرسن چرا؟ می‌گه: چون اولی توی دنیا زن داشت، دنیا براش جهنم بود! ولی دومی مجرد بود، دنیا براش بهشت بود! سومی اما زن داشت، زنش مرد. الاغ رفت دوباره زن گرفت!!!

برگه‌ی بعد »