آینه‌های غربت

یکشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۸ ۱۰:۲۹ ب.ظ | یک ایرانی در سرزمین وایکینگ‌ها |

می‌گن این دنیا کوچیک شده ها، الکی نمی‌گن! عرض به حضور انورت، چند ماه پیش یک روز یکی از دوستای نروژی من تماس گرفت که: “اگه دعوتت کنم یک مهمونی، می‌آی؟” گفتم: “نیکی و پرسش؟! حالا جریان چیه؟” گفت: “یکی از دوستای من از فرانسه یک مهمون داره، که اصالتا ایرانی‌ه و مهمونی گرفته براش و خواستیم تو رو هم دعوت کنیم.” من هم اعلام آمادگی کردم و شب موعود به دیدار رفتیم. جای همگی خالی مهمونی خوبی بود و افراد حاضر همه هنرمند و کاردرست. بعد از آشنایی بیشتر فهمیدم که این دوست ایرانی کارگردان‌ه و یک فیلم مستند ساخته در مورد زندگی در غربت و میزبان نروژی هم در اصل تدوینگر همون فیلم‌ه و به همون مناسبت آشنا شدند و حضور کارگردان هم برای مراحل تدوین‌ه. چند هفته‌ای اینجا موند و چند باری دیدار داشتیم و نازنین‌مردی بود. یکی‌دوباری هم موقع تدوین حضور داشتم و کلا خیلی لذت بردم.

فیلم در اصل مصاحبه با روشنفکر/هنرمندهای تبعیدی ایرانی در فرانسه‌ست. اسم فیلم هست “آینه‌های غربت” (Mirrors d’Exil) و بر مبنای مصاحبه با کسایی مثل داریوش آشوری، مهشید امیرشاهی، هادی مرزبان، شاهرخ مشکین‌قلم، سحر… و طی این مصاحبه‌ها خیلی قشنگ اثرات مختلف غربت روی آدم‌ها و تفاوت‌ش از یکی به دیگری و… بررسی می‌شه. این آدم‌ها همه(به غیر از شاهرخ که هنگام خروج از کشور کم‌سن‌وسال بوده) دارای موقعیت اجتماعی مناسبی بودند و در زمان‌های مختلف به طرق مختلف از کشور خارج شدند. از مرزبان بگیر که بعد از انقلاب از ترس جون و از راه کوه و دشت فرار کرده تا آشوری که سال‌ها بعد برای تحقیق و تدریس و… اومده و موندگار شده، از شاهرخ که نه با انتخاب خودش، بلکه همراه با خانواده اومده تا امیرشاهی که برای بازدید اومده و موندگار شده… حرف دل خیلی از ما غربت‌نشین‌ها زده می‌شه و دیدنش رو (البته وقتی بیرون اومد. موقعی که اینجا بود می‌دونم از بی‌بی‌سی تماس گرفته بودند، برای صحبت در مورد خرید اجازه پخش. حالا خبر می‌دم دقیقش‌ رو) به همه‌ی غربت‌نشینان و اونهایی که عزم مهاجرت دارند، توصیه می‌کنم! واقعا مثل آینه‌ای غربت رو می‌ذاره جلوت که سیاحت کنی! از ناآشنایی به زبان و فرهنگ در بدو ورود بگیر تا در جامعه‌ی جدید جا باز کردن و به موقعیت اجتماعی قبلی رسیدن و دلتنگی غربت… و تا جنبه‌های مثبت غربت از امکانات دانشگاهی و فرهنگی و تمدنی…

بنده الآن نه تنها فخر فروختم که اولین نفری بودم که این رو دیدم، بلکه دوبل‌فخر می‌فروشم که همین ایشون یک فیلم هم راجع به رضا خان دقتی (که جدیدا هم باز سروصدا راه انداخته) ساخته، که اتفاقا خوشبختانه فیلم همراهش بود و بنا به گفته‌ی خودش باز هم من اولین نفری بودم که دیدم! اون هم خبر زمان پخش‌ش رو بگیرم، از همین تریبون اعلام می‌کنم! :دی

برای ثبت در تاریخ

جمعه ۱۵ خرداد ۱۳۸۸ ۳:۴۷ ب.ظ | یک ایرانی در سرزمین وایکینگ‌ها |

امروز ۱۵ خرداد ۱۳۸۸ برابر با ۵ ژوئن ۲۰۰۹ و ۱۱ جمادی‌الثانی ۱۴۳۰ در ۶۹ درجه‌ی شمالی و ۲۳ درجه‌ی شرقی، من با چشم‌های خودم دیدم برف اومد، کور شم اگه دروغ بگم!

آخرش یک روزی هجرت در خونه‌ت رو می‌کوبه، تازه اون لحظه می‌فهمی همه آسمون غروبه

سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۷ ۱۲:۵۸ ب.ظ | ویدئو,یک ایرانی در سرزمین وایکینگ‌ها |

اگر می‌خوای از ایران بری فکر کن دنبال چی هستی! به بدی‌های ایران فکر نکن که فقط برم خلاص شم. اگه دنبال هدفی هستی که می‌دونی چیه و حاضری خیلی چیزها رو به خاطرش تحمل کنی راه بیفت. می‌دونم که انقدر آزادی‌ها رو تو ایران محدود کردن که به دنبال راه نفسی می‌گردی، اما باید حاضر به گذشتن از خیلی چیزها باشی.

مهاجرت فقط امکان رفتن به جایی که آزاد باشی دیسکو بری، مشروب بخوری، با دوست‌دختر/دوست‌پسرت آزادانه بگردی… نیست. دیدم من کسایی رو که به این تصور اومدن و به شش ماه نکشیده برگشتن! برای این کارها می‌شه سفر خارج رفت. اما زندگی تو یک کشور دیگه خیلی فرق می‌کنه. یاد گرفتن زبون، خو گرفتن با فرهنگ، پیدا کردن دوست، پیدا کردن کار و درآمد مناسب… به اون آسونی‌ها هم که به نظر می‌رسه نیست! فقط و فقط یک هدف خیلی مهم می‌تونه آدم رو باروحیه و باانگیزه نگه داره. تازه من دارم در مورد راه‌های قانونی زندگی می‌گم، وگرنه که زندگی توی کمپ‌های پناهندگی و امثالهم صدها برابر بدتره.

مثال می‌زنم: من الآن حدود یک ماه ونیمه که فارسی حرف نزدم! البته منظور تلفن و چت و ایمیل و… نیست. رودررو، چشم‌توچشم! اگه فکر می‌کنی این که چیز مهمی نیست، مطمئن باش دید درستی از مهاجرت و غربت و… نداری! البته این فقط یک مثاله وگرنه می‌شه آدم تو مثلا تورانتو زندگی کنه و دورش پر ایرانی باشه، اما باید خیلی شانس داشته باشی که بین ایرانی‌ها هم همفکرهای خودت گیرت بیان. اما به این فکر کن که تو غربت ممکنه ماه به ماه نتونی بشینی و با کسی دو کلمه به زبان مادریت گفت‌وگو کنی و سال به سال نتونی بشینی با یک رفیق آنچنانیت درددل کنی. کسایی که دوستشون داری و هم‌درد و مونس و همه‌چی‌ت هستن، گاهی خیلی دورن و حتی چیزهای کوچیکی مثل اختلاف ساعت باعث می‌شه این فاصله عمیق‌تر بشه. وقتی بر فرض تو روز یک‌شنبه بعدازظهر دلت گرفته و می‌خوای با دوستی گپی بزنی، می‌بینی یا کشور اون‌ها دوشنبه صبحه و هفته‌ی تازه رو شروع کردن و تو ممکنه با حرفات روز طرف رو هم منفی کنی، یا اینکه طرف ایران زندگی می‌کنه و خوب یک‌شنبه اصلا وسط هفته‌ست و واسه اون جمعه بعدازظهره که این حالت رو داره و… بی‌خیال می‌شی. اگه نشی هم چون حسی که انتظار داشتی رو نمی‌گیری پشیمون می‌شی و دفعه‌ی بعد این کار رو نمی‌کنی. حالا کلا تلفنی حرف زدن با صحبت چشمش توچشم زمین تا آسمون فرقشه، ولی همونم دیگه بی‌خیال می‌شی. حالا باز کاری نداریم که همین تلفن هم به دلیل اقتصادی همیشه ممکن نیست و مجبوری به چت و امثالهم متوصل بشی که هی قطع می‌شه و صدا نمی‌ره و…

البته که مهاجرت چیزای خوبی هم داره. امکان تحصیل تو دانشگاه‌های خوب با امکانات فراوون، امکان پیشرفت در زمینه‌ی شغلی مورد علاقه (که البته به عنوان خارجی باز هم به آسونی نیست)، آزادی‌های سیاسی، اجتماعی، فردی که تو ایران حتی خوابش رو هم نمی‌شه دید…

من خودم از تجربه‌ی شخصی خودم تا اینجا به طور کلی راضیم، اما نمی‌تونم نسخه‌ی خودم رو برای کسی تجویز کنم. دوستانی که گاه‌گاه می‌پرسن توجه داشته باشن که اولا خارج یک کشور نیست! هر کشوری و حتی گاهی هر شهری تو یک کشور شرایط خاص خودش رو داره، هر آدمی با توجه به گذشته‌ی خودش و تجربیاتش و… شرایط خاص خودش رو داره، هر بازه‌ی زمانی موقع خروج از کشور شرایط خاص خودش رو داره… و همین‌جور بگیر برو. برای تصمیم به مهاجرت نمی‌تونی خودت رو با هیچ کسی مقایسه کنی. فقط و فقط باید شرایط جایی که می‌خوای بری رو در موردش تحقیق کنی و البته از تجربیات دیگران تو غربت هم استفاده کنی.

خلاصه که کسی که دنبال خوش‌گذرونی و عشق و حاله براش هیچ‌جا بهتر از ایران نیست. چون نمونه دارم می‌گم. وقتی طرف به من می‌گه من می‌خوام بیام یک مدت آب‌وهوا عوض کنم خنده‌م می‌گیره. اون خارجی که شما تو فیلم‌ها دیدین که همه کنار دریا صبح تا شب دراز کشیدن و… رو بذارین کنار. مگر این که ترلیاردر باشین که بتونین ریال و رو از ایران خارج کنین و صبح تا شب بترکونین.

این رو می‌گم که خیلی‌ها می‌بینن من زیاد سفر می‌رم فکر می‌کنن خبریه! نه، اول این که من زیاد کار می‌کنم، زندگی روزانه‌م رو مقتصدانه می‌گذرونم و پول پس‌انداز می‌کنم برای سفر (که اولویت اول پول خرج کردن منه) و باز هم البته نباید از ارزش پولی کشوری که توش زندگی می‌کنم و درآمدهای بالا در مقایسه با کشورهای دیگه غافل شد.

خیلی طولانی و پراکنده شد! این بحث پیچیده‌تر از این حرفاست که بشه تو یک پست وبلاگی توضیح داد. شاید وقتی دیگر…

اعتراض – شهرزاد سپانلو

آن که مرگ‌اش میلاد ِ پُرهیاهای هزار شه‌زاده بود

سه شنبه ۲ مهر ۱۳۸۷ ۱۲:۲۱ ق.ظ | ویدئو,یک ایرانی در سرزمین وایکینگ‌ها |

آقا خوب پایی پیدا شده برای فعالیت‌های فرهنگی! امشب جای شما خالی با انگوری رفتیم تئاتر! نمایشی که در آمریکا ممنوع شده بود (که فکر کنم الآن آزاد شده) و کلا سروصدای زیادی هم به پا کرده بود. توی سالن آمفی‌تئاتر دانشکده‌ی ما برگزار شد و چقدر جالب! حالا می‌گم چرا!

داستان نمایش “اسم من <ریچل کوری> است”، داستان دختری آمریکایی که جلوی بولدوزرهای اسرائیل که خونه‌های فلسطینی رو خراب می‌کردن ایستاد و کشته شد! از بچگی‌ش شروع می‌شد و تا مرگش ادامه داشت. برگزارکننده‌ی نمایش یک سازمان غیرانتفاعی بود که حالا خودش داستان داره.

نمایش تک‌نفره بود و مخلوطی از فیلم و اجرای هم‌زمان. خیلی حرفه‌ای و هنرمندانه اجرا شد.

اولش موقع ورود به سالن نذاشتن یک عده بیان تو (البته چند دقیقه معطلشون کردن و بعد راه‌شون دادن). من هم تعجب کرده بودم. آخر نمایش دو تا دختری که به اصطلاح مجری بودن توضیح دادن که این کار رو کردن که به صورت سمبلیک نشون بدن چه حسی داره وقتی شما رو از حق‌تون محروم می‌کنن، مخصوصا اگه ندونین چرا این حق ازتون گرفته شده!

بعدش هم گفتن که تو سالن بغلی پرسش و پاسخ و گفتگوی آزاده. دختری که نمایش رو اجرا می‌کرد و این دو تا دختر نشستن و به سؤال‌ها جواب دادن و… اولش که راجع به خود نمایش و اجرا و بعدش هم راجع به قضیه‌ی فلسطین-اسرائیل و سازمان برگزارکننه‌ی این برنامه و…

من تعجب کرده بودم که این دو تا دختر ۱۷-۱۸ ساله چقدر اطلاعات دارن! نگو بابا این کاره‌ان! سازمانی که این‌ها دارن اصلا کارش کمک به فلسطینه. به این صورت که دفتر دارن تو غزه و کمک‌های مالی و معنوی می‌کنن. نروژی‌های داوطلب رو می‌فرستن به فلسطین تا از نزدیک ببینن شرایط رو، نه فقط از طریق رسانه‌ها. نوجوون‌های نروژی رو می‌برن فلسطین و فلسطینی‌ها رو می‌آرن نروژ (کوتاه‌مدت)، وسایل مدرسه می‌خرن براشون، کمک می‌کنن فیلم و تئاتر و اینا درست کنن… کلا کارهای عام‌المنفعه! این دو تا دختر هم خودشون رفته بودن فلسطین برای چند هفته! این برنامه هم به نوعی تبلیغ گروه‌شون و عضوگیری و ازین حرف‌ها بود! خلاصه که من خیلی از هدف‌شون و از اون مهمتر نحوه‌ی اجرای ایده‌هاشون خوشم اومد! و جالب‌تر این که بچه‌های ۱۴-۱۵ ساله هم حتی اومده بودن دیدن این نمایش و من اصلا انتظارش رو نداشتم. چون کار جدی و سنگینی بود!

خلاصه که همچین بی‌ربط هم نبود به بحث‌های اخیرا پیش‌اومده! اگه چیزی هم حق باشه و بخوای تبلیغش کنی، راه داره برادر من! با دادوقال و سروصدا کار فقط خراب‌تر می‌شه!

اگه بیشتر می‌خواین راجع به “ریچل کوری” بدونین این ویدئو رو ببینین:

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می‌گستَرَد
آن که نهال ِ نازک ِ دستان‌اش
از عشق
خداست
و پیش ِ عصیان‌اش
بالای جهنم
پست است.

آن‌کو به یکی «آری» می‌میرد
نه به زخم ِ صد خنجر،
و مرگ‌اش در نمی‌رسد
مگر آن که از تب ِ وهن
دق کند.

قلعه‌یی عظیم
که طلسم ِ دروازه‌اش
کلام ِ کوچک ِ دوستی‌ست.*

* قسمتی از شعر “میلاد آن که عاشقانه بر خاک مرد”، مجموعه “ابراهیم در آتش” از الف بامداد

کارت‌پستال

چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۷ ۱۲:۵۴ ق.ظ | یک ایرانی در سرزمین وایکینگ‌ها |

آقا کار ما در اومده! هر شب می‌شینیم با انگوری بحث و تبادل نظر می‌کنیم. طرف شدیدا جوگیره و ضدآمریکایی! هر چی بیشتر می‌شناسمش، بیشتر شخصیتش قابل کنکاش می‌شه برام! شدیدا با سیاست‌های جنگ‌طلبانه‌ی آمریکا مخالفه و شرمگین از کارهایی که دولت آمریکا می‌کنه. اصلا به همین خاطر از آمریکا مهاجرت کرده. تا حدی از این مسئله ناراحته که حتی اسم و فامیلش رو هم به نروژی عوض کرده! کلی هم تیشرت ضدآمریکایی و ضداسرائیلی داره! خلاصه نیازی به تقریب نیست! خود به خود بچه هدایت‌شده‌ی خدادادی هست! :ی

حالا جالبه وسط این همه حرفایی که می‌زدیم یکهو گفت راستی من یک کارت‌پستال از ایران هم دارم! من رو می‌گی گفتم الآن عکس تخت جمشیدی، نقش جهانی… نشون می‌ده! دیدم یک کارت آورد با این عکس روش! :ی

کارت مال نمایشگاه عکس همین آقای “ژان گومی” بوده که دوست فنلاندیش داشته و چون دیده این خوشش اومده روز خداحافظی بهش هدیه داده! البته از حق نگذریم عکس از دید هنری کادربندی و پرسپکتیوش حرف نداره! (کلا مجموعه عکسش در مورد ایران قابل توجهه، همونجا توی سایت مگنوم ببینین!) اما دیدنش در وهله‌ی اول با اون انتظاری که من داشتم، کمی شوک‌آور بود!

خلاصه که طرف شدیدا مشتاق شناختن ایرانه. کلید هم کرده که می‌خواد با من بیاد ایران! اما معتقده که بوش متاسفانه تا قبل از پایان دوره‌ی ریاست جمهوری به ایران حمله می‌کنه و وقتی می‌خواست این رو بگه انقدر سرخ شده بود و با من‌من گفت که دلم واسه‌ش سوخت. البته من هم دلایل خودم رو که حمله تا قبل از رییس‌جمهور جدید دور از انتظاره رو گفتم. اما اون معتقده که اگه بوش از برنده شدن دموکرات‌ها مطمئن بشه تا قبل از تحویل قدرت حمله می‌کنه! فقط در صورتی که بدونه مک‌کین برنده می‌شه، جنگ رو می‌ذاره واسه اون! که امیدوارم این پیش‌بینیش درست از آب در نیاد! به هر حال قرار شد اگه ایشالله جنگ نشد با هم بریم ایران.

از سرزمین شمالی

دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۷ ۱۰:۴۳ ب.ظ | یک ایرانی در سرزمین وایکینگ‌ها |

(قبل از خواندن این متن موزیک انتهایی رو روشن بفرمایید که بی‌ارتباط نیست!)

بالاخره رسیدیم بی‌خود و بی‌جهت! تو راه بودیم خوش بودیم ها! الغرض این که سفر یک هفته‌ای ما به پایان رسید و ما باز سایه‌مون بالا سر اینترنت هست و فعالیت‌هاتون رو مونیتور می‌کنیم، حواستون جمع باشه!

اول این که سفر بسیار خوبی بود و کلی جاهای دیدنی دیدم تو راه. قبلا هم فکر می‌کنم گفته باشم که طبیعت نروژ بی‌نظیره و برای عاشقان طبیعت اینجا واقعا بهشته. تازه اون‌ها رو موقعی می‌گفتم که این جاهای جدید رو ندیده بودم. خلاصه اگر امکانش واسه‌تون هست، دیدن نروژ از واجباته. حالا سر فرصت ۴ تا عکس و تفصیل هم می‌ذارم، اگر “اتساع انتهای روده‌ی بزرگ” بذاره! :ی

شش روز تقریبا تو راه بودم و نیمه‌شب شنبه رسیدم اینجا. کلید اتاقم تو صندوق رمزداری بود که رمزش رو یک روز قبل واسم پیامک کرده بودن (حالا خدایی شما به جای اس‌ام‌اس می‌گین پیامک دیگه؟!) تو راه با خودم کلی نقشه کشیده بودم که چی می‌شه خدا یک حوری جور کرده باشه واسه هم‌اتاقی ما! البته اینجا هم‌اتاقی مثل ایران نیست که واقعا توی یک اتاق باشن، هر کدوم اتاق خودشون رو دارن، ولی حموم/دستشویی‌شون مشترکه و آشپزخونه هم بین همه‌ی طبقه مشترک.

خلاصه چشمم رو بستم و یاالله‌کنان در رو باز کردم و وارد شدم. وقتی به آرومی چشمم رو باز کردم که از دیدن حوری مربوطه یییییییهو ذوق‌مرگ نشم، دیدم خدا یک مثبت-منفی اشتباه کرده و یک غلمان فرستاده، فرستادنی!

طرف که از جاش بلند شد که خوش‌آمد بگه گفتم یا مرتضی‌علی! یکهو دوربین از زاویه‌ی دید من تغییر کرد به زاویه‌ی دانای کل و خودم رو دیدم که فریادزنان دور می‌شم: یک گوگوگوگوگوگوگوگوریل ۱۵ متری‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی! آقا غلمان نگو، گوریل‌انگوری بگو! قد دومتر، تمام قسمت‌های بدن که از زیر لباس بیرون بود خالکوبی، اونم از نوع رنگی! (قسمت‌های زیر لباس رو هنوز ندیدم، وقتی دیدم بهتون می‌گم! :ی) خلاصه هیبتی که اسفندیار نبیند، رستم نشنود!

انی‌وی ترسان و لرزان به نروژی رخصت ورود خواستم که دیدم دست‌و‌پا شکسته گفت نروژی بلد نیست! دیگه رسما اشهدم رو خوندم! گفتم این با خودش داشته می‌گفته: “بوی آدمیزاد به دماغم می‌خوره!”‌ که در باز شده و من اومدم تو! احتمالا مثل اون یارو توی فیلم چارلی جاپلین من رو داره شکل یک مرغ آماده‌ی خوردن می‌بینه! :ح

به هر حال دیدم که از تقدیر گریزی نیست! آیت‌الکرسی‌خوانان وارد شدم و پرسیدم جسارتا سرکار از کجا تشریف آوردین که گفت یواس‌ای! آقا یهو نوری به قلبم تابید و تمام ترس یکهو از وجودم رخت بربست و فریاد زدم: “مرگ بر آمریکا!” این حرکت قهرمانانه کار خودش رو کرد و بازی کاملا عوض شد و اون یک‌دفعه من رو مثل غولی دید که اون رو واسه‌ی شام شبش کنار گذاشته! وقتی هم که ازم پرسید کجایی هستی و جوابش رو گرفت، رسما مجبور به عوض کردن شلوارش شد! توی ناصیه‌اش دیدم که در کسری از ثانیه به فکر تهیه‌ی لباس‌های مخصوص ضد تشعشعات اتمی افتاده بود. من‌ومن‌کنان ابراز خوشوقتی کرد از آشنایی با من.

اما از شوخی گذشته به نظر آدم باحالی می‌آد. از وجناتش همین بس که همون‌جا وایساده، قبل از این که عرق من خشک بشه یک دور با هم اختلافات بین آمریکا و ایران و دلایلش، جنگ بین اسراییل و فلسطین و ریشه‌های آن، بحران دارفور و کلی از مسایل ریز و درشت دیگه رو بررسی و ریشه‌یابی کردیم و راه حل ارائه دادیم! منم که حسسسسساسسس :ی دیگه من با التماس خواهش کردم که با توجه به این که من از ساعت ۹ صبح تا ۱۲ شب رانندگی کرده بودم، بذاره مشکلات دیگه‌ی دنیا رو روز بعد و با تمرکز بیشتر حل کنیم. درخواستم با مهربانی پذیرفته شد و اجازه‌ی مرخصی صادر شد. از آخرین کلمه‌ی ردوبدل‌شده تا لحظه‌ی به‌خواب رفتن من چیزی حدود دوونیم ثانیه طول کشید!

اما فکر می‌کنم هم‌اتاقی شدن من با ایشون اتفاقی نیست، کار کمیته‌ی تقریب مذاهب و گفتگوی بین تمدن‌های دانشگاهمون (بنیاد باران – شعبه‌ی قطب شمال) باشه! اما اگه فکر می‌کنن می‌تونن با این تلاش‌های مذبوحانه ذره‌ای حتی از ایمان و اعتقاد من کم کنن، دماغ بیهده پختند! من تقریب مقریب بیلمیرم! نه تنها یک قدم از مواضع خودم کوتاه نمی‌آم، بلکه طرف رو به زودی به دین مبین مشرف می‌کنم! فقط بدیش اینه که اگه کسی رو پیدا نکنم که بتونه مواضع ایشون رو اصلاح کنه و این که این یک هنر دیگه از هیچ‌کدوم از انگشت‌های من نمی‌ریزه، مجبورم از طریق همین وبلاگ کمپینی راه بندازم برای جمع‌آوری کمک‌های مالی جهت تامین مخارج رفت و برگشت و اقامت جناب شیرعلی‌قصاب!

این اولین پست من از سرزمین شمالی‌ست و آهنگ مربوطه به همین مناسبت انتخاب شده است!

وقتشه، رفتن وقتشه

شنبه ۲ شهریور ۱۳۸۷ ۱:۲۰ ب.ظ | یک ایرانی در سرزمین وایکینگ‌ها |

خوب بالاخره وقتش رسید!
تقریبا همه‌ی کارها انجام شده و امروز آخرین روز کاری ه و دارم عازم می‌شم.

فاصله و زمان تخمینی اینترنتی: ۱۹۶۸٫۸ کیلومتر / ۲۹ ساعت و ۲۸ دقیقه!

ازونجایی که سر اینجانب هم کمی تا قسمتی درد می‌کنه و نیاز به دستمال بستن داره، تصمیم دارم با ماشین خودم برم و سر راه هم جاهای دیدنی رو ببینم. و این یعنی حدود یک هفته تو راه و توقف در نقاط مشخص‌شده در نقشه. نتیجه این که “گلیم پاره” رو انداختم تو خورجین “رخش” و یا علی. بساط چادر و کیسه‌خواب هم به راه! خدا آخر و عاقبت همه رو به خیر کنه!

لب کلام این که باز راهی سفرم، سفرکردنی! اگه صحیح و سالم رسیدم و خرس‌ها تو راه نخوردنم که می‌بینیمتون وگرنه هم که دیدار ما به “حوالی هر چه باداباد”، چون این‌بار خانه‌ام نه “یکی مانده به آخر دنیا” که خود آخر دنیاست!

پ.ن. اینجا تو نروژ علاوه بر لاستیک تابستونی، لاستیک زمستونی هم داریم. نتیجه این که صندوق عقب از ۴ تا لاستیک پره و من باید هرچی دارم و ندارم رو بریزم تو خود ماشین. یک فقره‌اش یک عدد کامپیوتر با دو نخ مانیتوره! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! ولی چپوندم و تقریبا اصلی‌ترین‌ها رو جا دادم! اینم یکی از هنرها، صادره از انگشت کوچک دست راست! :دی

اطلبوالعلم ولو بالصین!

پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۷ ۸:۵۰ ب.ظ | یک ایرانی در سرزمین وایکینگ‌ها |

داشتم امروز حساب می‌کردم، دیدم از اول دبستان تا الآن مجموعا ۲۲ سال درس خوندم!!! تازه شانس آوردم فوق لیسانسی که تو ایران قبول شدم رو نرفتم، وگرنه حداقل دو سال هم اونجا اضافه می‌شد! نه که الآن فوق دکترا گرفته باشم ها! نچ! هی رشته عوض می‌کنم و مدرک‌های جورواجور می‌گیرم واسه سر قبرم احتمالا! :ی حالا هم نه تنها دست بردار نیستم، که جا هم انتخاب کردم واسه‌ی ادامه‌اش: شمالی‌ترین دانشگاه دنیا! یه چیزی تو مایه‌های دانشگاه آزاد اسلامی، واحد قطب شمال :ی

View Larger Map
حضورت عارضم که تا چند وقت پیش فکر می‌کردم که پاییز قراره برم نیویورک، اما این سیب کذایی انقدر چرخ خورد که افتاد تو قطب! :ح خلاصه که ما از پاییز مینیمم یک دو سالی رو قراره بریم طرفای اقیانوس منجمد شمالی، نبود؟! پیغامی چیزی واسه سپیددندان دارین، بگین! شاعر می‌فرماید: اگر بااااار گرااااان بودیم و رررررررفتیم…

آگهی بازرگانی تابستانی: ادای روزه‌ی قضای خود یا رفتگانتان را به ما بسپارید و ثواب روزه‌ی سه‌ماهه ببرید.

آگهی بازرگانی زمستانی: ادای نماز قضای خود یا رفتگانتان را به ما بسپارید و ثواب نماز شب ببرید.

درخواست کتبی خود را جهت اخذ نوبت به آدرس ghazaa@ghotb.org ارسال فرمایید.

ماه من و ماه گردون

چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۷ ۹:۴۰ ب.ظ | یک ایرانی در سرزمین وایکینگ‌ها |

می‌دونی چیه؟ ما اصلا تو محیطی که بزرگ می‌شیم، یک سری حق و حقوق رو واسه خودمون نمی‌شناسیم. این که نخوایم از حقمون دفاع کنیم، یک مسئله است؛ اینی که اصلا به ذهنمون نرسه که همچین حقی داریم یک مسئله‌ی دیگه!

یکی از چیزایی که الآن با توجه با ایام‌الله امتحانات باز من رو یاد ایران می‌ندازه و همیشه بهش فکر می‌کنم، نوع برگزاری امتحاناته. البته من خیلی وقته توی ایران امتحان ندادم، اما فکر نمی‌کنم با زمان ما فرق زیادی کرده باشه. حالا من یه گوشه‌ای از مشخصات این‌جا می‌گم، قضاوت با خودتون.

۱- امتحان معمولا توی سالن ورزشی دانشگاه برگزار می‌شه. میز و صندلی می‌چینن و چون هر کسی میز خودش رو جدا داره و می‌تونه هر چیزی می‌خواد بذاره! از خوردنی بگیر تا وسایل کمکی که بعضی امتحانا دارن، مثل ماشین حساب، کتاب مرجع … تقریبا همه‌ی امتحانایی که تو اون روز هست، توی یک سالن برگزار می‌شه و با علامت، محل نشستن برای هر امتحان مشخصه.

۲- ما خارجی‌ها می‌تونیم دیکشنری با خودمون ببریم! و همچنین به ازای هر ساعت امتحان ده دقیقه وقت اضافی داریم. یعنی برای یک امتحان ۴ ساعته، ما می‌تونیم ۴ ساعت و ۴۰ دقیقه بشینیم.

۳- هر برگه‌ی امتحان دو تا برگه‌ی دیگه هم پشتش چسبیده، از این کاغذایی که هر چی روی اولی بنویسی، رو دو تای دیگه هم اتوماتیک کپی می‌شه، مثل این که کاربن گذاشته باشی. برگه‌ی اول می‌ره پیش استاد، دوم پیش مصحح و سوم هم برای خودت! این یعنی این که اولا دو نفر مختلف کاغذهات رو تصحیح می‌کنن که ضریب خطای نمره دادن رو پایین می‌آره و خودت هم یک نسخه داری که اگه خواستی بعد امتحان چک کنی جواب‌هات رو، یا برای اعتراض احتمالی به نمره و … حتی دیدم بعضی استادا بعد از امتحان جواب‌های صحیح رو می‌زنن رو بُرد که اگه خواستی چک کنی با جواب‌های خودت!

۴- به هر نفر یک شماره‌ی تصادفی داده می‌شه سر جلسه که اسم رو بالای برگه ننویسه، یعنی ناشناس برای استاد و مصحح و فقط دفتر امتحانات می‌دونه شماره‌ی هر کسی چیه.

۵- بعد از تموم شدن وقت امتحان، اونایی که تا آخر وقت می‌خوان استفاده کنن از امتحان (خرخون‌ها :ی)، ۱۰ دقیقه وقت اضافه دارن برای جدا کردن این کاغذها از همدیگه و مرتب کردنشون! این‌جور دانشجوها قاعدتا شونصد صفحه هم نوشتن دیگه! قاعدتا وقت لازم دارن، اما این وقت رو از زمان امتحان کم نمی‌کنن!

۶- در سه حالت دانشجو می‌تونه دستش رو بلند کنه:

۱-۶- اگه دستش رو با کارت شناساییش بلند کنه، یعنی می‌خواد برگه رو تحویل بده! یکی از مراقب‌ها* می‌آد بالا سرش، کارتش رو با دو نسخه‌ی اول می‌گیره و می‌بره پیش سرمراقب! (این اصطلاح رو مسلما از خودم در آوردم! یعنی ترجمه کردم! :ح منظور همون مسؤول امتحانه) طرف مشخصات رو چک می‌کنه، تعداد صفحه‌ها و بقیه‌ی مشخصات رو و تایید می‌کنه. (تعداد صفحه‌ها بالای صفحه‌ها نوشته می‌شه، مثلا اگه ۸ صفحه نوشته باشی: صفحه‌ی ۱ از ۸، ۲ از ۸ … تا ۸ از ۸، یعنی یه جورایی جای هیچ شک و شبهه و اشتباهی باقی نمی‌مونه) طرف کارتش رو می‌گیره و به سلامت!

۲-۶- اگه دستش رو با کاغذ بلند کنه، یعنی کاغذ اضافه می‌خواد و یکی از مراقب‌ها براش می‌آره!

۳-۶- اگه دستش رو خالی بلند کنه، یعنی می‌خوام برم بیرون! حالا واسه هواخوری، دستشویی رفتن، سیگار کشیدن، خرید از بوفه، کمی قدم زدن یا هر چیزی که فکرش رو بکنی! یک مراقب همراهیش می‌کنه همه‌جا، می‌ره قدم می‌زنه، سیگار می‌کشه، توالت می‌ره … و بر می‌گرده. (البته توالت رو فقط تا پشت در می‌ره قاعدتا :ی) سؤالت اینه که خوب این‌جوری که تقلب خیلی آسون می‌شه؟ تبریک می‌گم! تو یک ایرانی اصیلی! (مثل خودم و ۹۹/۹۹٪ ایرانی‌های دیگه) :ی اولین چیزی که به ذهن همه‌ی ما می‌رسه! اما طبق استاندارد این‌جا، این که ممکنه کسی تقلب کنه، دلیل خوبی برای گرفتن حق بقیه نیست! شما به عنوان یک انسان حق داری بگی من نمی‌تونم ۴ ساعت یک‌جا بشینم، مخصوصا موقع کار فکری شدید! کسی هم نمی‌تونه محدودت کنه که یک بار می‌تونی بری بیرون یا ده بار. فقط نیم‌ساعت اول کسی نمی‌تونه بره بیرون، که اگه کسی دیر رسید، بتونه بیاد تو و شائبه‌ی تقلب نباشه! بعد از نیم‌ساعت کسی حق ورود به جلسه رو نداره و قاعدتا قبل نیم‌ساعت هم کسی نیاز فوری به بیرون رفتن نداره!

۷- اگر بنا به دلایلی محدودیت‌های فیزیکی داشته باشی، دانشگاه موظفه شرایط مناسب رو فراهم کنه! مثلا یکی از همکلاسی‌های من تصادف کرده بود و گفت نمی‌تونه زیاد بنویسه. یک اتاق جدا با کامپیوتر و مراقب در اختیارش گذاشتن که تایپ کنه! یا مثلا دیروز دیدم واسه دو نفر چراغ مطالعه گذاشتن رو میزشون، احتمالا مشکل بینایی داشتن و…

۸- نتایج امتحانا روی سایت مخصوصی می‌آد که می‌تونی بری و نمره‌هات رو چک کنی. نتایج امتحانات کل دوران تحصیل هر کس از زمان دبیرستان تا … دکترا (حتی اگه چند تا رشته خونده باشه) اونجاست. (به عبارتی نتایج کل امتحان‌های عمرت، چون تا قبل از دبیرستان این‌ها اصلا امتحان ندارن!) و مطمئنا هم هر کسی اسم کاربری و رمز خودش رو داره که فقط خودش می‌تونه نمراتش رو ببینه! البته یک نسخه از لیست نمرات هم بدون اسم و با همون شماره‌ی مربوطه روی بُرد اتاق امتحانات می‌ذارن.

۹- هر کسی تا یک هفته قبل از امتحان درس مربوط، می‌تونه اگه می‌بینه آماده نیست، درس رو حذف کنه! هر چند بار که بخواد! هر کسی هم بخواد درسی رو که مربوط به رشته‌اش نیست، اگه علاقه‌منده برداره! البته این درس بعدا تو واحدهایی که باید پاس کنه محاسبه نمی‌شه!

۱۰- هر کسی می‌تونه هر درس رو تا سه بار امتحان بده. اگه دوبار هم رد بشی، توی کارنامه نمی‌آد تا قبول بشی و نمره‌ی قبولی بیاد تو کارنامه! یعنی درس رد شده تو معدل محاسبه نمی‌شه. قابل توجه خرخون‌ها:‌ اگه نمره‌تون خوب نشه، می‌تونین واسه یک نمره‌ی بهتر دوباره امتحان بدین! **

-

برای خیلی از دانشگاه‌های ایران هم انجام این کار از لحاظ امکانات ممکنه. مثلا دانشگاه تهران که من درس می‌خوندم، تا جایی که یادمه بیشتر از ۴-۵ تا سالن سرپوشیده داشت! فقط می‌مونه اون حرمت و کرامت انسانی که خوب کجای جامعه‌ی ما رعایتش می‌کنن که اینجا نمی‌کنن؟!

——————————————————————————

* مراقب‌ها پیرزن/پیرمردهای بالای ۶۰-۷۰ سال و بازنشسته‌ان (البته غیر همون رئیسشون که از دفتر امتحانات می‌آد) که این کار براشون هم فاله هم تماشا! هم یک پولی درمی‌آرن، هم حوصله‌شون سر نمی‌ره تو خونه. واسه دانشگاه هم خوبه! واسه این کار ساده، نیازی نداره کارمنداش رو علاف کنه! و چون تقریبا همه‌ی امتحانات هم توی یک سالن برگزار می‌شه، مدیریتش راحت‌تره.

** این چیزاییه که الآن یادم می‌آد! وقتی که بهش خوب فکر کنی، خیلی هم عجیب نیست! اما تو جایی که ما بزرگ شدیم… حداقل زمانی که من دانشجو بودم، هیچ کدوم از موارد بالا ممکن نبود! حتی چیزایی که واقعا حیاتیه. ما حق توالت رفتن نداشتیم، چه برسه به سیگار کشیدن!

جوانی‌های ما و جوانی‌های دیگران!

یک رسمی این‌جا هست که می‌گم ببینی ما کجا بزرگ شدیم و اینا کجا!

بچه‌های سال آخر دبیرستان از ۱ ماه می (روز جهانی کارگر) تا ۱۷ ماه می (روز ملی نروژ) هرکاری دلشون بخواد می‌کنن! حالا جریان چیه؟ یه جور جشن خداحافظی!

لباس‌هایی مخصوصی دارن (نه فقط لباس، از کاپشن بگیر تا جاسوئیچی، از ورق بازی تا حتی شورت! خلاصه هر چیز پوشیدنی، خوردنی، آویزون‌کردنی…) و حتی مثلا اتوبوسی، مینی‌بوسی، ونی چیزی کرایه می‌کنن و تو این چند روز رنگش می‌کنن و … خلاصه از شش فرسخی داد می زنه کین! بهشون هم می‌گن: RUSS تمام این ۱۷ روز رو مشغول جشن و خوردن و نوشیدن و… خلاصه فکر کنم فقط واسه دوش گرفتن بیان خونه! شب رو هم یا تو همون ماشینشون می‌خوابن یا تو مدرسه! یا تو چادر… هرکاری هم که خلاف باشه می‌کنن! مثلا پارکینگ رو قرق می‌کنن، با تفنگ آب‌پاش رو همدیگه و حتی گاهی مردم آب می‌پاشن، ازین بلندگوهای سبزی‌فروشی می‌ذارن بالا ماشین تو شهر که می‌رن سروصدا راه می‌ندازن… و هرکاری هم بکنن یک علامت به کلاهشون آویزون می‌کنن! مثلا یارو می‌ره قبض پارکینگ می‌گیره، خودش می‌شینه جای ماشین و نمی‌ذاره کسی اونجا پارک کنه، اون‌وقت اون قبض رو به کلاهش آویزون می‌کنه و و و و … دیگه هرکی کلاهش بیشتر آویزونی داشته باشه یعنی خفن‌تره! :ی (حالا نگی این کارها که خلاف نیست! :ح واسه اینا که بزرگ‌ترین خلافشون تخمه رو با پوست‌خوردنه، هستش!)

بعد بسته به رشته‌شون رنگ لباسشون فرق می‌کنه، مثلا فکر کن تجربی‌ها قرمز، ریاضی‌ها آبی، انسانی‌ها سفید، هنرستانی‌ها سیاه… البته اینا تقسیم‌بندی رشته‌هاشون با ما فرق داره، اما به عنوان مثال گفتم. اون‌وقت با هم رقابت می‌کنن، پوز هم رو می‌زنن، نقشه‌ی ضدحال می‌کشن…

پلیس و مردم هم کاری به کارشون ندارن! مثلا اینجا الکل برای زیر ۱۸ سال مجاز نیست و پلیس هم می‌دونه که اگه این‌ها رو نگه داره ۹۹.۹ درصدشون خوردن، ولی توی این مدت کاری باهاشون ندارن! مگر این که خلاف سنگینی بکنن، خسارتی به کسی بزنن، یا مثلا مست رانندگی کنن و …

فلسفه‌اش هم اینه که اینا جوونن و باید کله‌خری کنن! پس ما بیایم هدایتش کنیم توی زمان مشخص و محدود! روز ۱۷ می هم با همون لباساشون یک رژه می‌رن و خلاص! مقایسه‌اش کن با خودمون که هنوز مدرسه نرفتیم: عاقل باش، آروم باش، سنگین باش… هیچکی هم نمی‌گه بابا جان بچه به این سن اگه عاقل و آروم و سنگین باشه مریضه اصلا! سال آخر دبیرستان هم که همه انقدر درگیر کنکورن که یا یک من ریش دارن یا تا تکون بخورن بابا ننه می‌گن: کجا؟ مگه تو کنکور نداری؟ خودت رو بدبخت نکن! … و البته با توجه به شرایط کنکور حق هم دارن!

حالا باز یه چیز دیگه. آخر هفته‌ای که قبل از اول می هست، یعنی همینی که الآن توش هستیم یه جشنیه به اسم EX-RUSS PARTY! اونایی که قبلا RUSS بودن (مهم هم نیست الآن چندسالت باشه! اما معمولا شامل دانشجوها می‌شه) و اونایی امسال RUSS می‌شن یک جشن مشترک می‌گیرن و تقریبا جوون زیر ۲۵-۳۰ سالی نیست تو شهر که تو این جشن نباشه! یعنی خرکیف می‌کنن ها! الآن هم با اجازه‌ی شما همین حیاط روبروی پنجره‌ی من حدود ۵۰-۶۰ تا جوون ریختن دارن تو سر و کله‌ی هم می‌زنن! به قول معروف ‌party before party! همین الآن هم دو تا آقای به ظاهر محترم جلوی چشمای من دارن لای درختا قضای حاجت می‌کنن! :ی

این رسم تا جایی که من می‌دونم فقط تو نروژ هست. البته شنیدم چند سالی هست که تو سوئد و آمریکا هم راه افتاده! اما مطمئن نیستم. دوستایی که این‌جاها زندگی می‌کنن، صلاحیت بیشتری برای اظهار نظر دارن! حالا من گفتم شاید دولت مهرورز خواست تو سال نوآوری تو ایران هم راه بندازه! ؛)

برگه‌ی بعد »