رویاهای وب‌دویی

سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۹ ۷:۰۴ ب.ظ | خواب‌های طلایی |

اونایی که من رو می‌شناسند یا دوستانی که همینجا رو دنبال کردند، در جریان خواب‌های طلایی من هستند. اما دیشب اتفاق خجسته‌ای افتاد و با ورژن آپ‌دیت‌شده‌ی جدیدی مواجه شدم. بدین صورت که قبلا چند خواب متفاوت رو پشت سر هم بدون حق انتخاب می‌دیدم، اما دیشب به طرز خفن‌ناکی تصویر خواب‌ها به صورت thumbnail پشت سر هم قرار گرفته بود و من scroll down می‌کزدم و روی هر کدوم که می‌خواستم کلیک می‌کردم و اجرا می‌شد.

حالا که مسوول محترم سمعی‌بصری کم‌کم داره با وب‌دو هماهنگ می‌شه، امیدوارم به زودی دکمه‌های share و like و امثالهم و حتی ترجیحا send به بالاترین و فیس‌بوک، آیکون آر‌اس‌اس و خبرنامه‌ی ایمیلی رو هم اضافه بکنه که بیشتر اینتراکتیو و کاربرپسند باشه! به امید آن روز.

خواب‌های طلایی ۱۱

یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱:۱۵ ب.ظ | خواب‌های طلایی |

بهم خبر دادند که چه نشسته‌ای که همسرت فارغ شد. از جا پریدم، دسته‌گلی خریده و “خرم و خندان قدح‌باده‌به‌دست” به سمت بیمارستان رفتم. وقتی به اتاق مربوطه رسیدم، دیدم جا تره و بچه و مادرش نیستند. دسته‌گل رو گذاشتم روی متکا و رفتم بیرون ببینم کجا رفتند. چیزی پیدا نکردم و برگشتم اتاق. یهو با بدترین صحنه‌ی ممکن مواجه شدم. استادی که چند روز پیش باهاش امتحان داشتم و منتظر نمرات‌شم، اونجا بود و دسته‌گل رو مثل یک نوزاد بغل کرده بود و داشت نوازشش می‌کرد و قربون‌صدقه‌ش می‌رفت. از شدت عصبانیت از خواب پریدم.

گوئیا دچار حس خودمریم‌بینی شده‌ایم. بدون داشتن همسر بچه زاییدیم. میارک‌خوابی یود. اما نفهمیدیم حکمت استاد مربوطه چه بود. معبرین را خبر کنید. گوییم صله‌ای دهند معبری را که بگوید چه تعبیری‌ست در حضور استاد؟ آیا این یعنی در امتحان مربوطه دوقلو زائیده‌ایم؟ آیا یعنی استاد مربوطه مثل مادر از برگه‌ی ما مراقبت می‌کند؟ آیا یعنی گاومان شش‌قلو زائیده‌ است؟ آیا یعنی خر ما از کرگی دم نداشت؟ آیا یعنی… کلا این خواب مثبت است یا منفی؟ دل در دلمان نیست! یاری دهید.

خواب‌های طلایی ۱۰

سه شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸ ۱۱:۱۹ ب.ظ | خواب‌های طلایی |

من، احمد شاملو، محمد رضا شجریان و خسرو شکیبایی جایی دور هم نشسته بودیم (یه چیزی تو مایه‌های ما سه تا رو کجا می‌برین؟! :ی) در فاصله‌ی شاید پونصد متری ما و بگو با ارتفاع تقریبا دویست متر پایین‌تر دریا بود. شکیبایی و شجریان یک فیلم در مورد شاملو ساخته بودند که داشتند نمایش می‌دادند. من به پهنای صورتم اشک می‌ریختم و معتقد بودم حق مطلب رو ادا نکرده‌اند و شاملو رو اونطور که باید و شاید معرفی نکرده‌اند!

همینجوری که داشتیم بحث می‌کردیم، یهو یک موج بزرگ سونامی‌مانندی اومد و من که تنها کسی بودم که رو به دریا نشسته بودم، موج رو دیدم ولی فکر کردم که تا این بالا نمی‌آد و به بقیه نگفتم و فقط دستم رو گذاشتم رو دوربینم که به گردنم آویزون بود تا احتمالا خیس نشه از ذرات آب رو هوا. اما آب ناغافل اومد تا جایی که بودیم، تقریبا تا کمر و دوربین کاملا خیس شد.

همین موقع دیدیم که موج دوم تو راهه. احمد شاملو رو که مثلا به خاطر اون دور هم جمع شده بودیم، روی ویلچر رها کردیم و شروع کردیم به دویدن به سمت بالا. آخرین صحنه‌ای که یادم موند این بود که در حال دویدن آب از سرم هم گذشت و من دوربین رو بالا گرفته بودم که لااقل اون بیشتر خیس نشه! و در همان حال که قبض رو صادر می‌کردم خدمت فرشته‌ی مرگ، از خواب پریدم :ی

کم‌کم احساس می‌کنم باید نگران شم! :ح

خواب‌های طلایی ۹

سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ ۹:۰۷ ق.ظ | خواب‌های طلایی |

توی یکی از این اتوبوس‌های توریستی بودیم که دور شهر می‌گردن و جاهای دیدنی رو نشون می‌دن! کجاش رو یادم نیست! اون جلو نشستم و با راننده تریپ رفاقت ریختم و یک جایی نمی‌دونم چطور بدون این که بفهمه رفتم رو سقف اتوبوس! آقای راننده هم همینطور می‌گشت تا کم کم از شهر خارج شد و گرفت به سمت دره! ناخودآگاه یاد “اتوبوس ارمنستان” افتادم و همینطور که ترسیده بودم رسیدیم به دره و اتوبوس پرواز کرد! خلاصه جای همه خالی کلی منظره‌ی جالب و بدیع همی می‌دیدیم و لذت می‌بردیم که یکهو آقای راننده که اسمش حسین آقا بود هوس ویراژگری کرد! این هواپیماهای نمایشی رو دیدی رو آسمون معلق می‌زنن؟ همونطور!

“ان الغریق یتشبث بکل حشیش”! به هر میخ و پیچ و ریسمان و طنابی می‌چسبیدم که پرت نشم پایین. خلاصه افتادم کناره‌ی اتوبوس و از میله‌ی بالای پنجره آویزون شدم که یکی از مسافرها من رو دید و حسین آقا رو خبر کرد که فرود اضطراری کنه. در این حین من کمثل الجارلز غلامحسین توی فیلم وسترن از این ور و اون ور خودم رو رسوندم به پنجره‌ی بازی و داخل شدم. به حسین آقا گفتم “نمی‌خواد بشینی و حله”. حسین آقا هم شاکی:
- نه، من الا و للا باید فرود بیام.
+ خودتو لوس نکن و به ملت ضد حال نزن. من که نمی‌دونستم تو می‌خوای پرواز کنی که…
- (مرغ یک پا داره) من فرود می‌آم. می‌ریم برای نهار و بعد نهار باز پرواز می‌کنیم، اما شما حق نداری سوار شی!
+ بابا این اداها چیه؟ یک سوء تفاهمی بود که رفع شد!
- همینی که گفتم!
+ حرف آخرت همینه؟!
- اوهوم.
+ پس من هم چشمامو باز می‌کنم!

و بدین گونه چشمام رو باز کردم و قاعدتا خواب با اتوبوس و راننده و مسافر و… دود شد رفت هوا! همونجا تو رختخواب نیشم تا بناگوش باز شد و عشق کردم از ضدحالی که به مردک بی‌ظرفیت زدم و از حضور ذهن خودم و تشخیص تفاوت خواب و بیداری! فقط حیف که نتونستم عکس‌العمل‌ش رو ببینیم!

خواب‌های طلایی ۸

یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۸ ۹:۰۶ ق.ظ | خواب‌های طلایی |

آقا بد وضعیتی شده، از وقتی جناب مایلی‌کهن شدند سرمربی تیم ملی، هر شب در خواب به سراغ بنده می‌آیند که دیشب رکورد زده و دو بار تشریف آوردند و باعث دوام سلسله کابوس‌های ما شدند! دیشب (دیصبح) از ساعت ۴ تا ۹ خوابیدم که تمامش پر بود از تکه‌خواب‌های کوتاه! در خواب‌های بین بار اول و دومی که خواب ایشون رو دیدم، به بقیه می‌گفتم که خواب کی رو دیدم و بعد از بار دوم، باز به همه می‌گفتم که خواب کی رو دو بار دیدم! :ی

یکم: خواب می‌دیدم کمپ تیم ملی همین کوچه‌ی پایینی ماست و من با کسب مجوز رفته بودم از چند تا بازیکن‌های تیم درخواست همکاری برای یک موسسه‌ی خیریه بکنم، از این اپیزودهای تبلیغاتی برای جلب حمایت مردمی و… خلاصه با ورود به محوطه، با صحنه‌ی جذابی مواجه شدم. به همین سوی چراغ قسم، سرمربی تیم ملی نشسته بود و داشت ظرف ناهارش رو توی حوض حیاط می‌شست! حالا من هم که در مقابل این نمایش‌های پوپولیستی حسسسسسساسسسسس! خلاصه همینجور داشتم کظم غیض می‌کردم که چیزی نگم، که ایشون جلوی من رو گرفت که چرا عینک آفتابی زدی؟! الآن که آفتاب نیست و این کارها نمایشیه و بدآموزی داره و الخ. آقا ما دیگه شاکی شدیم و دهن‌به‌دهن و تا نزدیکی دست‌به‌یقه رفتیم که ما رو جدا کردند و البته ایشون اجازه‌ی حضور بیشتر در کمپ رو نداد و من رو به نوعی اخراج فرمودند!

بعد از این خواب من چند قطعه (دهنه؟ فروند؟ نخ؟ قالب؟ چشمه…؟ واحد شمارش خواب چیه آیا؟) خواب دیگه دیدم که مربوط به حضور من می‌شد به عنوان یکی از دست‌اندرکاران برنامه‌ی کلاه‌قرمزی و پسرخاله! (من سری جدید این برنامه رو ندیدم، فقط یکی دو تکه‌ی بامزه‌ش رو تو وبلاگا دیدم. اما انقدر همه در موردش حرف زدند که من هم جوگیر شدم دیگه و تو خواب رفتم سراغش!)

دوم: ما ایشون رو به عنوان مهمان برنامه‌ی کلاه‌قرمزی دعوت کردیم. اونجا من با توجه به علاقه‌ام به ایشون و البته دعوای سر شبی، خشتک ایشون رو مجددا بادبون کردم، به طوری که این بار کار به یقه‌گیری و خشونت فیزیکی هم رسید! :ی

خدا آخر و عاقبت همه را به خیر کناد!

خواب‌های طلایی ۷

جمعه ۲۷ دی ۱۳۸۷ ۸:۳۲ ب.ظ | خواب‌های طلایی |

دیشب جای شما خالی یک سر رفتیم سانفرانسیسکو، نه از اون لحاظ، از این لحاظ! مقصود، عمل جراحی بر روی زانوی راست بود. بعد از عمل، مهمان یک بلاگر نسبتا معروف مقیم شهر حماسه و قیام بودیم. همزمان یک عکاس بسیار معروف هم به همراه دوست‌دخترش مهمان ایشان بودند. در یک موقعیت اتفاقی، ناخواسته متوجه روابط غیرافلاطونی بلاگر محترم و دوست‌دختر آقای عکاس شدیم. حال مانده بودیم چه کنیم! از یک طرف حرمت نان و نمک بلاگر مربوطه دست و پای ما را بسته بود و از طرف دیگر این که بر فرض تصمیم بر مطرح کردن، اصلا چگونه به طرف بگوییم قضیه را؟ واویلایی بود و محشری. اصولا این معذوریات اخلاقی چنان دست ما را بسته که حتی نمی‌توانیم با حروف مختصر از این دوستان اسم ببریم. به هر حال از بخت‌یاری ما بود که بلاگر دیگری به منزل ایشان زنگ زد و باعث شد که از خواب بپریم. یادمان باشد دوگانه‌ای بگذاریم به درگاه حق که در این آزمایش الهی،  گوسفند زنگ زد تا اسماعیل را قربانی نکنیم! :ی

خواب‌های طلایی ۶

سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۷ ۹:۳۵ ب.ظ | خواب‌های طلایی |

بالاخره این مثل بولدوزر فرندزبینی‌های ما هم کار دست ما داد و شد آنچه نباید می‌شد! جمع دوستان به رویاهای ما پیوستند!

دیشب خواب می‌دیدم سر صحنه‌ی فیلمبرداری فرندزم، نه به عنوان تماشاگر که به عنوان بازیگر! حالا کی باشم خوبه؟! راس! خلاصه مشغول بازی بودیم که یک گروه اومدن گروگانگیری! ما شش تا رو گروگان گرفتن و بردن توی یک خونه‌ای تو خیابون بابک مشهد. :ح بعد ما تصمیم گرفتیم از دست شون فرار کنیم. حالا مشکل اینجا بود که چندلر و جویی دقیقا به همون خنگی بودن که کاراکترهاشون هست. حالا تصور کن با این آدم‌ها باید فرار هم می‌کردیم. هربار اقدام می‌کردیم یکی از این دو تا یک سوتی می‌داد. آخرش هم بیدار شدم و فرار نکردیم! :ی

حالا اون قضیه کنار. کارگردان احمق اون قسمتی که داشتیم بازی می‌کردیم رو نذاشته بود یکی از اون قسمت‌هایی که راس با ریچل آن می‌شن. دقیقا یکی از اون قسمت‌های آف بود. من که واسه خودم نمی‌گم، دلم سوخت واسه فرصتی که جنیفر آنیستون از دست داد! :ی

این‌چنین بود رویای ناصادقه‌ی ما! در ضمن کسایی که می‌خوان آنلاین این سریال رو ببینن از این سایت می‌تونن لینک همه‌ی قسمت‌ها رو داشته باشن. تقریبا ۹۵ درصد لینک‌هاش درست کار می‌کنه. اون چندتاییش هم که یا کار نمی‌کنه یا به قسمت اشتباهی لینکه یا صدا و تصویر سینک نیست یا هرچی رو هم بیشترش تو یوتیوب هست. من تا الآن فقط با یک قسمت تو سیزن شش مشکل داشتم.

خواب‌های طلایی ۵

جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۸۷ ۴:۲۱ ب.ظ | خواب‌های طلایی |

با گف اسبق تو تهران توی خونه‌ای که تا حالا ندیدم زندگی می‌کردیم (جامعه‌ی مدنی رو حال کن!). طبق معمول حرفمون شد و من برای کات کردن بحث رفتم یک آبجو از تو یخچال برداشتم و روی پله‌های بیرون خونه نشستم. همینجور در خلوت شبانگاهی خودم حال می‌کردم که دیدم توکای مقدس داره رد می‌شه. صداش کردم و گفتم بذار یک عکس ازت بگیرم که بذاری تو وبلاگت! اون هم خندید و گفت که یعد از تجربه‌ی عکس قبلی پشت دستش رو داغ کرده (متاسفانه نگفت که عکس قبلی چه مشکلی رو به وجود آورده که اینجوری چشمش ترسیده!). گفتم پس بیا یک آبجو بزنیم به سلامتی. اینو که گفتم پاش شل شد و هوای نفس بهش غلبه کرد. شیشه‌ی آبجوی من رو که روی صندوق‌عقب ماشین بود برداشت و رفت بالا. من هم پریدم که یک آبجوی دیگه از یخچال بیارم که دیدم جا تره و بچه نیست. خوب مشخص بود که گف مربوطه شاهد قضایا بوده و قصد ضدحال‌زدن داره. من هم به روی خودم نیاوردم. خلاصه با توکا با همون یک شیشه سر کردیم تا رفت!

بعدش قرار بود لیلی مظاهری بیاد دیدن گف! از اونجایی که گف ما و ایشون در ظاهر با هم دوست بودن و در باطن چشم دیدن هم رو نداشتن، می‌خواست کاری کنه که چشم طرف در بیاد و شروع کرد به چسبیدن به من و روی پام نشستن و ناز کردن و… که نشون بده ما خیلی رابطه‌مون خوبه و بلاه بلاه… من هم با توجه به ضدحالی که قبلش خورده بودم، ضدحالی زدم ضدحال‌زدنی! طوری که برق چشم‌های لیلی خانم از شش‌فرسخی معلوم بود!

لازم به توضیح نیست که رابطه با گف باز هم به هم خورد و من از خواب پریدم و الآن داغ‌داغ از توی تخت دارم تعریف می‌کنم!

خواب‌های طلایی ۴

پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۷ ۹:۰۱ ب.ظ | خواب‌های طلایی,طنز |

من و محمد اصفهانی و پسردایی‌های دوقلوم داشتیم تو ورزشگاه نیوکمپ بازی اسپانیا با نمی‌دونم چه تیمی رو تماشا می‌کردیم. وسط بازی به موبایل اصفهانی زنگ زدن که این دو تا پسرا هستن، خواننده جدیدا، نوید و امید، توی تور دور اروپاشون توی میلان ترور کردن. ما هم نمی‌دونم کجای پیاز بودیم این وسط که پریدیم از ورزشگاه بیرون که بریم میلان!!! دو تا موتور داشتیم، سوار شدیم و حرکت کردیم. منتها نمی‌دونم چرا سر از استانبول درآوردیم! (اصولا استانبول تو راه بارسلونا و میلانه دیگه، نه؟! :ی) اونجا پول کم آوردیم و مجبور شدیم موتورهامون رو به صورت غیرقانونی به دو تا پیرمرد نروژی بفروشیم!

تو این هاگیر واگیر به خاطر این معامله‌ی قاچاق متوجه شدیم از طرف وزارت اطلاعات تعقیبمون می‌کنن! حالا خنده‌دارش اینجاست که اولا مصطفی پورمحمدی خودش داشت پشت سرمون می‌اومد، یعنی مامور ِ کمترتابلو نداشتن! دوما با همون عبا عمامه‌ش هم بود، نکرده بود تغییر چهره بده! خلاصه یا حرکات جیمز باندی پیچوندیمش و به جای میلان سردرآوردیم از هلند و رفتیم خونه‌ی نوید و امید برای عرض تسلیت به پدرمادرشون!

باز خنده‌دارش اینجاست که نمی‌دونم چرا دسته‌گل و شیرینی خریده بودیم! انگار اومدیم خواستگاری! از اون طرف هم دیدیم مامانشون از این پیرزن‌هایی که چادر نماز گل‌گلی سرشون می‌کنن و فقط یک چشم و دماغ‌شون بیرونه! باباشون هم ازین تریپ پیرمرد مذهبی‌ها با ته‌ریش و پیژامه‌ی سفید راه‌راه! اون یارو رو دیدی که می‌گه: “والله به خدا قسم، این انققلاب مفت و مجانی به دست نیومده…” (با لهجه‌ی یزدی)؟ یه چیزی تو همون مایه‌ها! ؛) حالا نشستیم وسط مجلس گیر دادیم به اصفهانی که آقا این گل و شیرینی چند شد ما دنگمون رو بدیم! :ی اون هم گفت بذارین بریم بیرون، بعد!

خلاصه رفتیم بیرون و لب جدول خیابون نشسته بودیم (فقط یک کیلو تخمه کم داشتیم به مولا :ی) که از ممدشون پرسیدیم چی شد که گفت یادم نیست و بذار برم از گل‌فروشی (که اونور خیابون بود) بپرسم. اما خوشبختانه تا قبل از این که بیاد و ما مجبور بشم پولی پرداخت کنیم، از خواب پریدم! داداش ما تو خواب هم می‌پیچونیم ملت رو بی‌-دش-‌پرانتزباز

و این بود رویای صادقه‌ی من!

EX’s

چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ ۹:۳۶ ق.ظ | خواب‌های طلایی |

به رویای من اگر می‌آیید
جداگانه بیایید
مبادا که گه‌گیجه بگیرد
روح سرگشته‌ی بی‌نوای من

برگه‌ی بعد »