من و محمد اصفهانی و پسرداییهای دوقلوم داشتیم تو ورزشگاه نیوکمپ بازی اسپانیا با نمیدونم چه تیمی رو تماشا میکردیم. وسط بازی به موبایل اصفهانی زنگ زدن که این دو تا پسرا هستن، خواننده جدیدا، نوید و امید، توی تور دور اروپاشون توی میلان ترور کردن. ما هم نمیدونم کجای پیاز بودیم این وسط که پریدیم از ورزشگاه بیرون که بریم میلان!!! دو تا موتور داشتیم، سوار شدیم و حرکت کردیم. منتها نمیدونم چرا سر از استانبول درآوردیم! (اصولا استانبول تو راه بارسلونا و میلانه دیگه، نه؟! :ی) اونجا پول کم آوردیم و مجبور شدیم موتورهامون رو به صورت غیرقانونی به دو تا پیرمرد نروژی بفروشیم!
تو این هاگیر واگیر به خاطر این معاملهی قاچاق متوجه شدیم از طرف وزارت اطلاعات تعقیبمون میکنن! حالا خندهدارش اینجاست که اولا مصطفی پورمحمدی خودش داشت پشت سرمون میاومد، یعنی مامور ِ کمترتابلو نداشتن! دوما با همون عبا عمامهش هم بود، نکرده بود تغییر چهره بده! خلاصه یا حرکات جیمز باندی پیچوندیمش و به جای میلان سردرآوردیم از هلند و رفتیم خونهی نوید و امید برای عرض تسلیت به پدرمادرشون!
باز خندهدارش اینجاست که نمیدونم چرا دستهگل و شیرینی خریده بودیم! انگار اومدیم خواستگاری! از اون طرف هم دیدیم مامانشون از این پیرزنهایی که چادر نماز گلگلی سرشون میکنن و فقط یک چشم و دماغشون بیرونه! باباشون هم ازین تریپ پیرمرد مذهبیها با تهریش و پیژامهی سفید راهراه! اون یارو رو دیدی که میگه: “والله به خدا قسم، این انققلاب مفت و مجانی به دست نیومده…” (با لهجهی یزدی)؟ یه چیزی تو همون مایهها! ؛) حالا نشستیم وسط مجلس گیر دادیم به اصفهانی که آقا این گل و شیرینی چند شد ما دنگمون رو بدیم! :ی اون هم گفت بذارین بریم بیرون، بعد!
خلاصه رفتیم بیرون و لب جدول خیابون نشسته بودیم (فقط یک کیلو تخمه کم داشتیم به مولا :ی) که از ممدشون پرسیدیم چی شد که گفت یادم نیست و بذار برم از گلفروشی (که اونور خیابون بود) بپرسم. اما خوشبختانه تا قبل از این که بیاد و ما مجبور بشم پولی پرداخت کنیم، از خواب پریدم! داداش ما تو خواب هم میپیچونیم ملت رو بی-دش-پرانتزباز
و این بود رویای صادقهی من!