ظلم بالسویه؟!!!

سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷ ۵:۱۹ ب.ظ | سوزنِ قبل از جوالدوز |

این رسمش نیست رفیق!

هنوز هیچی معلوم نیست. برای کسی که امکان جواب دادن نداره، لغز خوندن از مردانگی به دوره! کار بد بده، مهم این نیست که در مورد کی باشه! اگه ایرادش این بود که وقتی بیرون بود، موقعیت گرفتارها رو ملاحظه نمی‌کرد و چاک دهن رو نمی‌بست، دلیل نمی‌شه وقت گرفتاریش مقابله به مثل کنیم، برادر!

دیو چو بیرون رود فرشته درآید؟!

جمعه ۱۷ آبان ۱۳۸۷ ۱۰:۰۵ ب.ظ | سوزنِ قبل از جوالدوز,مغشوشیات |

خوب بالاخره انتخابات آمریکا هم برگزار شد و هرچند دیگه بیات شده، اما خواستم چند تا نکته بگم که نگن لال‌ می‌باشم!

۱- دوستان خیلی زیادی دیدم کلی ذوق کردن و فکر کردن که خیر به جای شر اومده و بهار آزادی رسیده و الخ! طبق معمول با یک غوره سردی می‌کنیم و با یک مویز گرمی! در اینی که اوباما با مک‌کین فرق داره که شکی نیست، اما انقدر شورش نکنیم. به نظر من فرق اوباما و مک‌کین مثل خاتمی و احمدی‌نژاد می‌مونه: اوباما باسواده، قشنگ حرف می‌زنه… اما بر فرض هم که بخواد، انقدری نمی‌تونه تغییرات ایجاد کنه، قدرت‌های اصلی و لابی‌های سیاسی اجازه‌ی هر کاری رو به ایشون نمی‌دن، تازه همه‌ی این‌ها هم با همون فرضه که خودش هم می‌خواد. زمان خاتمی خیلی چیزها با الآن فرق می‌کرد، آزادی‌های اجتماعی مثل لباس پوشیدن و غیره، و البته وجهه‌ی جهانی ایران وقتی رئیس جمهورش حرف می‌زد، اما همون قدر که مردم انتظار بیجا داشتن که خاتمی کارهای خارق‌العاده بکنه، انتظارش از اوباما هم عجیبه! همین معاون ایشون سابقه‌ش رو بررسی کنین بسه! به نظر من بزرگترین فرق اوباما و مک‌کین حول مسائل داخلی آمریکا می‌چرخه، درست مثل اصلاح‌طلب‌ها و محافظه‌کارهای ایران!

۲- اگه فکر می‌کنین که فقط جمهوری‌خواه‌ها جنگ‌طلبن و دموکرات‌ها صلح‌دوستن، یک نگاهی به عقب بندازین. جنگ ویتنام رو کی شروع کرد؟ خیلی وقت قبله؟ اوکی، زمان کی به همراهی ناتو به یوگسلاوی سابق حمله شد؟ کی به سودان، عراق، افغانستان موشک زد؟ دموکرات‌ها هم گزینه‌ی جنگ‌شون همیشه رو میزه! سابقه‌ی دموکرات‌ها همون‌قدر خرابه که سابقه‌ی اصلاح‌طلب‌های ایرانی!

۳- به هر حال این‌ها مثاله و قصد ندارم بگم این‌ها کاملا شبیه همن! بیاین بشینیم عقب و ببینیم اوباما و تیمش چه می‌کنن، بعد قضاوت کنیم!

۴- اما با وجود تمام این حرف‌ها آمریکایی‌ها باید به خودشون افتخار کنن! جامعه‌ای که ظرف پنجاه-شصت سال از مرحله‌ی “ورود سگ و سیاه‌پوست ممنوع” برسه به مرحله‌ی “پرزیدنت اوباما” باید یه خودش افتخار کنه.

۵- یک درس بزرگ هم واسه ایرانی‌ها شاید! اگر با شرایط مشابه اوباما در ایران نامزد می‌شد، چند درصد احتمال برنده شدن داشت؟ کاری به رد صلاحیت و… ندارم ها! مردم، ما، من و تو… چند درصد حاضر بودیم به یک سیاه‌پوست رای بدیم (تازه اون سابقه‌ی تبعیض نژادی رو هم ما نداریم مثلا تو ۵۰ سال پیش)؟! سرخ‌پوست، زردپوست، آفریقایی، عرب، پاکستانی، افغانی… بر فرض این که نسل دومی هم باشه تو ایران، چقدر احتمال انتخاب شدن داره توسط مردم؟! کاری هم به این که اوباما نماینده‌ی یک حزبه ندارم. حالا ما که تو ایران حزبی نداریم، ولی اگر داشتیم، کدوم‌شون ریسک می‌کردن یک رنگین‌پوست رو کاندید کنن؟! و اگه می‌کردن، چند درصد مردم قبول می‌کردن؟ گاهی قبل از جوالدوز دست گرفتن، بد نیست یک سوزن برداریم!

۶- همه‌ی این‌ها به کنار. من عشق کردم سخنرانی بعد از پیروزی اوباما رو. (لینک از کمانگیر) این سخنرانی حتی اگه صددرصد هم نوشته‌ی کس دیگه باشه و اون فقط اجرا کرده باشه هم خداست. طرز ادای کلماتش که دیگه کار خودشه! مقایسه کن با جورج بوش مثلا! کلمه به کلمه‌ش رو باید نوشید. اما حیف که به سیاست‌مدارها فقط باید گفت: دوصد گفته چون نیم‌کردار نیست! منتظریم پرزیدنت اوباما.

زنده‌باد ضدفوتبال

شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۷ ۴:۰۸ ب.ظ | سوزنِ قبل از جوالدوز,فوتبال |

خوب با یک دفاع فشرده که کار منطقیی هم بود، ایران تونست مقابل برزیل تو مسابقات جام جهانی فوتسال با نتیجه‌ی خوب یک بر هیچ ببازه! اما خودمونیم اگه یک تیم دیگه‌ای مقابل ایران اینجوری ۵ نفره تمام‌وقت دفاع می‌کرد (۲۷ موقعیت گل در مقابل ۹) همینطور منطقی به قضیه نگاه می‌کردیم؟! ؛) عین جریان بازی با استرالیا که هرچی ما وقت تلف می‌کردیم، سیاست بود و می‌خندیدیم که چقدر بچه‌هامون زرنگن، اما همون کار رو بحرین مقابل ما می‌کرد، می‌گفتیم عجب کثافت‌هایی هستن! به هر حال ایشالله که ایران صعود کنه که بعد از مدت‌ها اینجا یک خبر خوب هم از ایران تو رسانه‌ها بگن!

از کوزه همان برون تراود که در اوست

چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۷ ۹:۳۴ ب.ظ | سوزنِ قبل از جوالدوز,هنر نزد ايرانيان است و بس |

گاندی بود که گفته بود اگه می‌خوای دنیا رو تغییر بدی اول خودت رو تغییر بده؟ حالا فرقی هم نمی‌کنه کی گفته. کلا تا ما خودمون رو درست نکنیم، بیخود هی می‌خوایم مملکت رو درست کنیم.

الآن بزرگترین دغدغه‌ی اینترنت فارسی شده لباس و حجاب گلشیفته فراهانی! یکی می‌گه ناموس ماست نباید این کار رو می‌کرد!!! یکی می‌گه چرا لباس محلی ایرانی نپوشید. یکی می‌گه این هنرپیشه‌های زن که می‌رن حجاب‌شون رو درمی‌آرن همه‌شون ..دن! یکی هم از اون ور بوم می‌افته که آره این نمونه‌ی زن ایرانیه و جایگزین چه می‌دونم آتوسا و آناهیتا و…

باباجان به من و تو چه ربطی داره؟ تو خودت خوشت می‌آد بهت بگن چرا اینو پوشیدی اونو نه؟! دیگه شخصی‌تر از این مگه پیدا می‌شه؟ توی نوتی که تو گودر واسه یکی از این پست‌ها گذاشتم به شوخی گفتم این هم طرح امنیت اجتماعل شعبه‌ی وبلاگستان.

حالا بحث اون هم فقط نیست ها. کم تو جامعه می‌بینیم که همه به هم گیر می‌دن؟ این چه لباسیه پوشیدی؟ از این‌ها مردونه‌ش هم هست ها! (خیلی بانمک هرهر!) چرا موهات رو اینجوری زدی؟ بابا خوش‌تیپ!…. از پدر و مادر بگیر تا دایی همسایه‌ی بابابزرگ معلمت همه می‌خوان بهت کمک کنن که لباس اشتباه نپوشی، مدل بدی برای موهات انتخاب نکنی….

از اون بدتر می‌دونی چیه؟ مرتیکه اومده چند تا عکس یک پسری رو که زیرابروهاش رو برداشته گذاشته تو وبلاگش و نوشته “پسری با ابروهای قیطانی” این که اصلا همچین حقی داره یا نه و تو یک کشور پیشرفته اگه بود می‌تونست طرف شکایت کنه و خشتک یارو رو بادبون کنه یک طرف، این که همین پست به گزارش “دیدیش” می‌ره توی لینک‌هایی که بیشترین SHARE شده یک طرف. خوب طرف هم یک نیم‌نگاهی قاعدتا به این جذاب بودنش واسه خواننده‌ها داشته دیگه! خواننده‌ها هم من و تو هستیم دیگه! تعارف نداریم که! مردک خوبه اون پسر هم عکس تورو بذاره تو بلاگش بگه “مردی با ریش گهی”؟! همونقدر که زیرابرو برداشتن اون پسر برای تو کریهه، ریش گذاشتن تو هم برای اون کثافته! من نه مثل تو ریش می‌ذارم نه مثل اون ابرو یرمی‌دارم، طرفدار هیچ‌کدومتون هم نیستم، اما حالم به هم می‌خوره از این حقی که تو به خودت می‌دی تو هر چیز نامربوطی دخالت کنی!

خوب من و تو و بقیه‌ای که دسترسی به اینترنت دارن و بلاگ‌خونن با یک حساب دودوتاچهارتا جزو دهک‌های بالای جامعه‌ی ایرانی از نظر سواد، مالی….‌ هستیم دیگه. وقتی با این همه ادعامون انقدر شعور نداریم که همچین چیزی رو می‌ذاریم تو بلاگ و بدتر از اون با شر کردنش مهر تاییدی به این دیدگاه می‌زنیم، چه انتظاری از بقیه‌ی جامعه داریم؟ چه انتظاری داریم که دولت مهرورز طرح امنیت اجتماعی راه نندازه؟ فکر می‌کنی چند درصد جامعه‌ی ما با طرح امنیت اجتماعی مخالفن واقعا؟! چند درصد می‌گن حقشونه این بدحجاب‌ها رو بگیرن؟ چند درصد اگه موافق نباشن مخالف هم نیستن؟ چند درصد کلا راجع به همه‌چی بی‌تفاوتن؟ چند نفر با این که باهاش مخالفن ولی به راحتی جلو چشمشون زن و بچه‌ی مردم رو کتک می‌زنن و به زور سوار ماشین می‌کنن و صداشون در نمی‌آد. ادعای غیرتمون هم که گوش فلک رو کر کرده. آقایی که می‌نویسی گلشیفته ناموس ماست، دوست نداریم اونجور بگرده! هزاران دختری که هر روز بهشون ظلم می‌شه ناموست نیستن؟ …دم تو ناموسی که تو یک تیکه پارچه خلاصه شده رو یک تیکه مو!

خودمون رو گول نزنیم. طرح امنیت اجتماعی و هزاران طرح مثل اون دقیقا از دل جامعه‌ی ما بیرون می‌آن. از همون فرهنگ، دین، سواد… دولت‌ها اصلا مگه کین؟ اون‌ها هم که از فضا نیومدن! بین من و تو و خانواده‌هامون بزرگ شدن و حالا رسیدن به قدرت. من و تو اگه زور نمی‌گیم به کسی چون زورش رو نداریم و گرنه همه‌ی اینایی که کار گلشیفته رو تقبیح کردن، اگه قدرتش رو داشتن جلوش رو می‌گرفتن. اونوقت کافیه یکی بگه ایرانیها فلان، زود داغ می‌کنیم که کورش فلان و داریوش بهمدان! اخوی، داشتم داشتم حساب نیست، دارم دارم حسابه!

سحر به بانگ ِ زحمت و جنون
ز خواب ِ ناز چشم باز می‌کنم.
کنار ِ تخت چاشت حاضر است
ــ بیات ِ وَهن و مغز ِ خر ــ
به عادت ِ همیشه دست سوی آن دراز می‌کنم.

تمام ِ روز را پکر
به کار ِ هضم ِ چاشتی چنین غروب می‌کنم،
شب از شگفت ِ این‌که فکر
باز
روشن است
به کورچشمی‌ حسود لمس ِ چوب می‌کنم.

(الف بامداد – مدایح بی‌صله – سحر به بانگ زحمت وجنون)

در جامعه‌ی دموکرات، دیکتاتوری به وجود نمی‌آید!

یکشنبه ۷ مهر ۱۳۸۷ ۱۲:۰۵ ق.ظ | سوزنِ قبل از جوالدوز |

هر کسی حق داره نظرش رو راجع به سیستم بازی تیم ملی بگه! مربی/بازیکن‌ها هم به صرف حضورشون تو زمین حق ندارن بهش بگن خفه شو! اگر لازم دونستن می‌تونن دلایل اشتباه بودن نظرش رو بگن، اگر نه قضاوت رو باید بذارن به عهده‌ی مخاطب!

هر کسی حق داره نظرش رو راجع به مدیریت اقتصادی دولت بگه! وزرا هم به صرف حضورشون تو هیأت دولت حق ندارن بهش بگن خفه شو! اگر لازم دونستن می‌تونن دلایل اشتباه بودن نظرش رو بگن، اگر نه قضاوت رو باید بذارن به عهده‌ی مخاطب!

هر کسی حق داره نظرش رو راجع به سینمای ایران بگه! بازیگر/کارگردان/…ها هم به صرف حضورشون تو بدنه‌ی سینما حق ندارن بهش بگن خفه شو! اگر لازم دونستن می‌تونن دلایل اشتباه بودن نظرش رو بگن، اگر نه قضاوت رو باید بذارن به عهده‌ی مخاطب!

و صدها مثال مشابه. ایضا:

هر کسی حق داره نظرش رو راجع به حضور دختران در سیاست بگه! بلاگرهای مؤنث هم به صرف دختر بودنشون حق ندارن بهش بگن خفه شو! اگر لازم دونستن می‌تونن دلایل اشتباه بودن نظرش رو بگن، اگر نه قضاوت رو باید بذارن به عهده‌ی مخاطب!

—–

بلوط عزیز! من تو رو بیشتر از مدیار می‌شناسم (واضحه که بلوط و مدیار مجازی و افکارشون منظورمه!). آشنایی من با مدیار مربوط به اخبار دستگیریش می‌شه، در حالی که وبلاگ بلوط رو یک زمانی حتی مشترک فیدش بودم. دفاع من از مدیار به خاطر پسر بودنم یا حتی موافقت با دیدگاهش نیست! اتفاقا دیدگاهش خیلی راحت جای نقد داره برای مخالفین! حالا به نادر ابراهیمی ارجاع بده یا نده. به نظر من طرز برخورد تو ترسناکه! همین! : )


دریغا! ما که زمین را آماده مهربانی می‌خواستیم کرد
خود مهربان شدن نتوانستیم!
چون عصر فرزانگی فراز آید
و آدمی آدمی را یاور شود
از ما ای شمایان با گذشت یاد آرید!
برتولت برشت(ترجمه‌ی الف بامداد)

جخ امروز از مادر نزاده‌ام…*

دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۷ ۹:۵۱ ب.ظ | سوزنِ قبل از جوالدوز |

امروز این فیلم چکاوک** رو از تو وبلاگ سمیه توحیدلو دیدم و داغ دلم تازه شد! این درست که مایی که اون زمان دانشجو بودیم، مخصوصا دانشجوهای ساکن کوی دانشگاه تهران، از بقیه بیشتر می‌دونیم، ولی این حقی رو برای ما ایجاد نمی‌کنه، فقط وظیفه‌مون رو سنگین‌تر می‌کنه. این که نذاریم فراموش بشه اون واقعه. من خودم به شخصه کار آن‌چنانی نکردم تا الآن، چه برای زنده نگهداشتن وقایع سال‌های دهه‌ی هفتاد و نه سال‌های دهه‌ی شصت که در هردوش از نزدیک شاهد ماجرا بودم و اگر بخوام خودم رو سرزنشی بکنم از این بابته. دلیلش هم اینه که این عدم آگاهی ما از گذشته است که باعث می‌شه به طرز خنده‌دار/گریه‌داری اشتباهاتمون رو تکرار کنیم و این ناآگاهی در حال حاضر که عصر انفجار اطلاعاته باعث خجالت نسل ما و بعد از ماست.

دانشجویان امروز چقدر از واقعه‌ی ۱۸ تیر ۷۸ می‌دونن؟ دانشجویان ۱۸ تیر چقدر از وقایع سال‌های شصت و وقایع بعد از انقلاب می‌دونستن؟ انقلابیون ۵۷ چقدر از وقایع سال‌های ۳۲ و بعد اون می‌دونستن؟ مردم درگیر در کودتا چقدر از انقلاب مشروطه می‌دونستن؟ و همینطور بگیر برو عقب! اصلا ما از دویست سال گذشته چی می‌دونیم؟ درد همیشگی ما ندونستن یا فراموش کردن تاریخه! و اگه در دهه‌های گذشته این عذر پذیرفته بود، الآن نیست!

به جایی که بپریم به هم و برای هم تعیین تکلیف کنیم، سعی کنیم تاریکی‌ها رو روشن کنیم، توی روشنایی راه پیداست، نیازی نیست به هدایت، اون هم از نوع اجباری! کامنت‌های همون پستی که سمیه توحیدلو نوشته رو بخونین! این به اون می‌گه شما که اونجا نبودی، حق نداری حرف بزنی. اون می‌گه اونی که آب‌هویج می‌خوره نباید حرف بزنه…

آقای ایکس دوست نداره حکومت واسش تعیین تکلیف کنه که مشروب بخور یا نخور، اما اون به پسرش ایگرگ زور می‌گه که رشته‌ی پزشکی بخون. ایگرگ دوست نداره باباش بهش زور بگه، اما برای خانم زد تعیین تکلیف می‌کنه که تو حق نداری در مورد کوی دانشگاه بنویسی، چون اون‌جا نبودی. خانم زد… و این زنجیر ادامه داره! ما هممون دیکتاتورهای کوچیکی هستیم که قدرت نداریم و با همین بی‌قدرتی‌مون اینطور برای هم تعیین تکلیف می‌کنیم، وای به حالی که…

“الف”، “ب” رو مواخذه می‌کنه که چرا رفته پناهنده شده! انگار اون رو پر قو خوابیده بوده و خوشی زده زیر دلش و گفته برم پناهنده بشم! بعد جالبه که “ب” هم “ج” رو متهم می‌کنه که اومده خارج بدون این که پناهنده بشه، پس یعنی جاسوسه! “ج” هم “د” رو مسخره می‌کنه که هنوز هم تو انتخابات می‌ره سفارت ایران و رای می‌ده و “د” هم می‌گه “ه” هیچی نمی‌فهمه، به جرم این که تو ایرانه و بی‌عرضه است که جلوی ظلم وای‌نمیسه و “ه” هم معتقده که “و” رفته خارج و از کنار گود می‌گه لنگش کن. “و” می‌گه…

کل وبلاگستان چند درصد جامعه‌ی ایرانه و نسبت سواد در اون چند درصده؟ یعنی اگه توی این جامعه‌ی کوچیک که نسبتا هم در مقایسه یا کل جامعه‌ی ایران درصد آگاهیش باید بیشتر باشه، نتونیم همیگه رو تحمل کنیم چه انتظاری از جامعه‌ی به اون بزرگی با سواد اندکش هست؟ این به اون می‌گه تو چرا عکس گل می‌ذاری، اون به اون‌یکی می‌گه تو چرا از پایین‌تنه می‌نویسی؟ اون‌یکی به اون‌یکی دیگه می‌گه تو چرا از سیاست می‌نویسی…. عزیز دل برادر! تو از هر چه می‌خواهد دل تنگت بنویس، بذار بقیه هم همین‌کار رو بکنن! تو هم دوست داری بخون، دوست نداری نخون! حداکثر این که کامنت بذار و بدون توهین و با دلیل بگو چرا فکر می‌کنی نظرش اشتباهه! ولی تو حق نداری برای کسی تعیین تکلیف کنی که چی بگه و از چی بنویسه!

من و تو حق نداریم پای کامپیوتر چایی بخوریم و بگیم احمد باطبی حق نداره بره آمریکا! باید بره زندان و ما هم هی براش شعر بگیم و عکسش رو بذاریم تو وبلاگمون! همون‌طور که باطبی حق نداره به ما بگه که از چی بنویسیم و از چی ننویسیم. برای ظلمی هم که بهش شده نمی‌تونه بگه حق با اونه! سال‌ها قبل عباس عبدی (نقل به مضمون) گفته بود که کار سیاسی هزینه داره و کسی که می‌ره سراغش باید پیه‌شو به تنش بماله و نباید زیر شکنجه اعتراف کنه و قس‌علیهذا! دیدیم که دست تقدیر متاسفانه خودش رو نشوند اون‌جا و دیدیم اون‌چه شد! تویی که واسه اون داری نسخه می‌پیچی، برو دوتا سیلی بخور تا ببینی وثیقه‌ی لطف‌الله میثمی که هیچی، اصولا هفت جدوآباءت رو می‌فروشی یا نه!

باز هم می‌گم ما هممون دیکتاتورهای کوچکی هستیم که آب نمی‌بینیم وگرنه شناگرهای ماهری هستیم! اگر این دیکتاتورها رو تونستیم از بین ببریم، هیچ دیکتاتوری نمی‌تونه بر ما غالب بشه. دموکراسی و تحمل عقیه‌ی مخالف یک‌شبه نمی‌آد، آگاهی می‌خواد و تمرین! چه جایی بهتر از همین‌جا!

-
جز بازگشت به چه می‌انجامد
راهی که پیموده‌ام؟
به کجا؟
سامان‌اش کدام رُباط ِ بی‌سامانی‌ست
با نهال خُشکی کج‌مج
کنار آب‌دانی تشنه، انباشته از آخال
درازگوشی سوده‌پُشت در ابری از مگس
و کجاوه‌ئی درهم شکسته؟ــ:

کجاست بارانداز ِ این تلاش ِ به‌جان خریده به نقد ِ تمامت ِ عمر؟
کدام است دست‌آورد ِ این همه راه؟ــ:

کَرگوشان را
به چاووشی
ترانه‌ئی خواندن
و کوران را
به ره‌آورد
عروسکانی رنگین از کول‌بار ِ وصله بر وصله برآوردن؟

احمد شاملو – توازی‌ی ِ ردّ ِ ممتدّ ِ…، مدایح بی‌صله

——————
*  عنوان یکی از شعرهای مجموعه‌ی “مدایح بی‌صله” از شاملو
** این فیلم رو من روی VHS داشتم که تو این همه جابجایی و نقل‌مکان‌ها نمی‌دونم الآن کجاست. از سمیه ممنونم که هم کلی خاطره رو زنده کرد و هم این که گام کوچکی برداشت برای ثبت واقعه برای نسل بعد. خاک خوردن این‌جور فیلم‌ها توی کمدها ظلمه به نسل‌های بعدی. کاشکی می‌شد اون مشکل تکنیکیش رو برطرف کرد فقط! خیلی صدمه می‌زنه به اثرگذاری فیلم!

——————
پ.ن. شاهد از غیب رسید! من واقعا نمی‌فهمم چه اشکالی داره این حرف باطبی! حالا نه که من طرفدار سینه‌چاکش باشم ها! اون هم مثل همه‌ی ماها پر از ایراده، ولی به نظر من همین‌جا که راستش رو گفته به جای این که پز روشنفکری بگیره و مثل قهرمانی که ما ازش انتظار داریم بگه که “در فرودگاه به سایت سازمان عفو بین‌الملل رفتم و بیانیه‌ی…” گفته “نشستم یوتیوب دیدم!”، عالیه! اگه به من می‌گفتن یک نکته‌ی خوب از این مصاحبه بگو دقیقا همین نکته بود که این دوستمون منفی دیده! البته نظر کدئین محترم، ولی گفتن “الدنگ مزخرف” و “مرتیکه قرتی دلقک” به اون، احتمالا به خاطر داشتن موی بلند و دیدن یوتیوب، چه فرقی با رفتار حکومتی داره که خود ایشون هم از کاراش انتقاد می‌کنه؟!

مرد هزارچهره – سوزن قبل از جوالدوز

یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۷ ۴:۱۱ ب.ظ | سوزنِ قبل از جوالدوز,مغشوشیات |

من اصولا زوج مهران مدیری-پیمان قاسم‌خانی رو دوست دارم و معتقدم کار خودشون (طنز تلویزیونی) رو خوب بلدن.۱ واسه همین، حتی خارج از کشور هم به لطف اینترنت کاراشون رو دنبال می‌کنم. زمانی که ایران بودم هم تنها برنامه‌ای که از تلویزیون دنبال می‌کردم طنزهای کار مشترک این دو بود: پاورچین، نقطه‌چین …؛ الآن هم فقط همون‌ها: شبهای برره، باغ مظفر… و نهایتا مرد هزارچهره!

تا تموم شدن سریال هم قصد نداشتم چیزی در موردش بنویسم و فقط نقدهای مثبت و منفی بقیه رو می‌خوندم. تا الآن که مطلب اخیر “توکای مقدس” رو خوندم. نکته‌ای رو اشاره کرده بود که دیدم نیازی به صبر کردن تا آخرش نیست و این مطلب رو می‌تونم الآن بنویسم.

اولا به نظر من طنز (مخصوصا از نوع تلویزیونیش) هیچ وظیفه‌ی آموزشی-اخلاقی نداره. حالم به هم می‌خوره از شنیدن این که این برنامه‌ها آموزنده نیست یا بدآموزی داره یا هرچی.۲ با تمام این احوال معمولا پشت کارهای این دو اشاراتی هم هست که باید در خانه کسی باشه تا یک حرف بس شود. و به نظرم وقتی معنای کارشون زیاد می‌شه، از طنزش کم می‌شه. یکی دو نمونه بخوام مثال بزنم مثلا تو “شب‌های برره” اون قسمت “زامبی‌ها” که خوب نمک آنچنان زیادی هم نداشت، بار آموزشیش بیشتر بود! این که کیانوش با خوردن آبی که توش حروف سربی بود مثل بقیه مسخ نشد و تنها راه درمان اون مردم مسخ‌شده شفا با حروف سربی بود، معنایی رو به ذهن متبادر نمی‌کنه؟! (متبادر رو خوب اومدم :ی) یا حتی همین قسمتی که تو “مرد هزارچهره” مسعود شصت‌چی لباس سرهنگی می‌پوشه و اثرات قدرت ِ بدون حسابرسی روی روحیه و رفتار تازه به دوران رسیده‌اش و اشاراتش به همین طرح مبارزه با اراذل و اوباش یا اعتراف‌گیریش که آدم بی‌سواد زیر شکنجه با دستخط خودش چهارتا زونکن اعتراف می‌نویسه و …

حالا توی یک قسمت این سریال متلکی هم به هنرمندا و محافل ادبی گفته. توکای مقدس برآشفته که:

به سخره گرفتن شاعران بزرگ و سرشناسی مثل “م. آزاد” و … در مملکتی که تیراژ کتاب و سرانه ی مطالعه عددی نزدیک به صفر است و القای این تفکر که شاعران و هنرمندان ما آدم هایی بی سواد و اهل دود و دم هستند که در توهم مبارزه به سر می برند و مجلاتی منتشر می کنند که ارزش خواندن ندارد و آن قدر ساده اند که هر آشغالی را می توان به عنوان مجسمه، شعر و اثر هنری به آن ها قالب کرد چه فایده ای برای بینندگان این مجموعه دارد جز آن که مردمی را که دچار بیماری مهلک “نخواندن” هستند مطمئن می کند چیزی از دست نداده اند؟

این برداشت چه فرقی داره که مثلا نیروی انتظامی بگه:

به سخره گرفتن درجه‌داران و سربازان وظیفه‌شناس در مملکتی که در حساس‌ترین نقطه‌ی جهان قرار گرفته و خار چشم ابرقدرت‌های دنیا است و القای این تفکر که نیروهای نظامی و انتظامی ما آدم هایی بی سواد و عقده‌ای هستند که در توهم خدمت به سر می برند و آن قدر ساده اند که هر آشغال‌کله‌ای را می توان به عنوان سرهنگ فداکار به آن ها قالب کرد چه فایده ای برای بینندگان این مجموعه دارد جز آن که مردمی را که دچار بیماری مهلک “غرب‌زدگی” هستند مطمئن می کند فقط باید به دامان غرب بیفتند؟

یا جامعه‌ی پزشکان بگه:

به سخره گرفتن دکترها و کادر درمانی در مملکتی که نخبگان مدام در حال مهاجرت به دیگر کشورها هستند و القای این تفکر که پزشکان و متخصصین ما آدم هایی بی سواد و اهل مادیات و پز دادن‌های آن‌چنانی هستند که در توهم خدمت به خلق به سر می برند و درمانگاه‌هایی راه‌اندازی می‌کنند تا کلاه بر سر مردم بگذارند و آن قدر ساده اند که هر آشغال‌کله‌ای را می توان به عنوان پزشک متخصص به آن ها قالب کرد چه فایده ای برای بینندگان این مجموعه دارد جز آن که مردمی را که دچار بیماری مهلک “دعا و خرافات برای بهبود بیماری” هستند مطمئن می کند چیزی از دست نداده اند؟

و بگیر برو تا قسمت آخر که قشرهای مختلف اجتماعی وارد سریال می‌شن! مسلما تو هر قشری هر جور آدمی پیدا می‌شه و ساختن فیلم‌های طنز و یا حتی جدی و این که آدم‌بده یکی از این شغل‌ها رو داشته باشه دلیل نمی‌شه که همه‌ی اون صنف اینجورین! تا بوده در مملکت ما همین بوده! الآن حضور ذهن ندارم، ولی مثلا شکایت پرستاران از فیلم “شوکران” یا همین الآن شکایت اداره‌ی ثبت احوال شیراز از این سریال و و و و و و … یا حتی جریان “مانا نیستانی” و سوسکش!

اما واقعا انتظار نداشتم که هنرمندای روشنفکر، اون هم توکا نیستانی که خود از طنازان سرشناسه و کارتون‌های کم‌نظیر و حتی نوشته‌های طنز قشنگی توی وبلاگش می‌نویسه، هم همین‌طور با قضیه برخورد کنن! اصلا هم منظورم این نیست که کار مدیری-قاسم‌خانی بی‌نقصه و نباید ایراد گرفت و … مثلا من خودم از اون اشاره‌ی مستقیم به خانمی که این محفل ادبی رو ساپورت می‌کرد و انگشت اشاره‌اش مستقیم به طرف شخصی بود که می‌شد به راحتی مابه‌ازای بیرونیش رو مشخص کرد، خوشم نیومد.

اما واقعا توکا معتقده که ازین ادا اطوارهای روشنفکری یا دود و دم یا خودچه‌گوارابینی یا خود اُشوبینی یا … توی محافل روشنفکری/ادبی ایران وجود نداره؟! مسلمه که منظور نویسندگان این مجموعه هم همه نیست! همونطور که منظورشون همه‌ی پزشکان، درجه‌داران نیروی انتظامی، کارمندان ثبت احوال … نیست! اما واقعا نیستن کسایی که شعر گفتنشون مثل شخصیت “رسول نجفیان” توی این فیلم باشه؟! کسایی که مثل نقش “سروش صحت” باشن و و و … من حداقل زمانی که در زمان دانشجویی در ایران بیشتر درگیر این چیزا بودم، تک‌تک این شخصیت‌ها رو دیدم! حالا خوب مسلمه که تو کار طنز پیاز داغش رو زیاد می‌کنن.

یا خانواده‌ی دکتر طبیبیان در این سریال یادآور دکتر/مهندسایی نیست که همدیگه رو نه تنها سر کار، که تو خونه و رختخواب هم با عنوان خطاب دکتر/مهندس می‌کنن نه اسم (گیرم یه صورت غلوشده که لازمه‌ی طنزه)؟! این‌جا همه با اسم کوچیک خطاب می‌شن، از رئیس دانشگاه بگیر تا نظافت‌چی ترمینال. زمانی که ایران بودم این رو بی‌احترامی می‌دونستم، اما وقتی با یک نفر صحبت کردم که نظرش این بود که این کار باعث می‌شه طبقات اجتماعی و بالادست پایین‌دستی از بین بره، دیدم می‌شه جور دیگه‌ای هم به قضیه نگاه کرد.

وقتی داره کنایه می‌زنه که مجلات روشنفکری تیراژشون پایینه و فقط حلقه‌ی بسته‌ای از خوانندگان دنبالشون می‌کنن، مگه غیر از اینه. مهم اینه که این یک واقعیته. همین مخاطبان وبلاگ مگه قشر محدود و مشخصی نیستن؟ تازه این وبلاگا هنوز از مجلات ادبی مخاطبان عام‌تری دارن. (اصلا مگه همه جای دنیا تیراژ مجلات ادبی پایین‌تر از مجلات زرد نیست؟ بله، من هم می‌دونم درصد و کیفیتش فرق می‌کنه) اما این که چرا مجلات نه فقط ادبی که سیاسی/اجتماعی سنگین تقریبا خواننده‌ای ندارن، دلیلش رو باید جامعه‌شناس‌ها پیدا کنن، اما نمی‌تونیم انکار کنیم که اولا این تیراژ پایینه، دوما خیلی‌ها اصلا متوجه وزن حضور اجتماعی‌شون نیستن و فکر می‌کنن الآن همه‌ی جامعه چشم‌شون یه مقالات این‌ها دوخته شده، سوما به هر حال درصدی از تقصیر فاصله بین روشنفکرها و عامه‌ی مردم، بر گردن خود روشنفکرهاست!

من فکر می‌کنم نوک پیکان کارهای این دو نفر معمولا به طرف عادات خود ما مردمه، اما ما اون چیزی رو می‌بینیم که می‌خوایم. تو “شب‌های برره” همه از تیکه‌هایی که به حکومت می‌انداخت حرف می‌زدن، اما چند درصد قبول می‌کردن خودمون رو بیشتر از بقیه داره نقد می‌کنه. چسبیدنمون به هر عادت و رسم درست یا نادرستی که از گذشته مونده و این که هر کی این‌ها رو رعایت نمی‌کنه، آدم نمی‌دونیم! رسوم درست یا نادرستش رو کار ندارم. مهم اینه که خودمون رو مرکز دنیا می‌دونیم و بقیه رو فقط با ملاک‌های خودمون می‌سنجیم. تمسخر کیانوش توسط اهالی برره در مورد ندونستن و رعایت نکردن این آداب مقدس، کاریکاتور تمسخر خارجی‌ها توسط ایرانی‌هاست در مورد بی‌عاطفه بودن، مودب نبودن و … سنت‌ها باید نقد بشن و با مقتضیات زمان خودشون رو تطبیق بدن. آب هم راکد بمونه می‌گنده!

یکی از قشنگی‌های ای سریال اینه که نشون می‌ده ما آدم‌ها (مخصوصا ایرانی‌ها تا جایی که من دیدم) اول یک ایده‌آل می‌سازیم، بعد شخصی رو پیدا می‌کنیم که به زور به خودمون بقبولونیم این همونه، بعدش که می‌بینیم اون نمی‌شه، نه تنها ناامید می‌شیم، بلکه همه‌ی کاسه کوزه‌ها رو هم سر اون می‌شکنیم و حتی داستان‌پردازی‌های عجیب‌غریبی در مورد خودش و شخصیتش و جنایاتش می‌کنیم. (رجوع شود یه شکایت شکات در دادگاه یا حتی اون مصاحبه‌ی اول سریال که اون دختره به خبرنگاره می‌گه معلوم بود خبیثه، چشاش کاسه‌ی خون بود و …) و از اون طرف “من فهمیدم جناب قاضی که اگر در هیچ‌چیز استعداد ندارم، در جوگیر شدن استادم!”۳ بیشتر ما وقتی خودآگاه یا ناخودآگاه در اون طرف قضیه قرار می‌گیریم، اینطور نیستیم؟! وقتی بیشتر از اون حدی که باید بهمون بها می‌دن، جوگیر نمی‌شیم؟!۴

ایراد دیگه‌ای که دیدم می‌گیرن اینه که کلا مدیری نان‌به‌نرخ‌روزخوره و اشاره می‌کنن به تمسخر تحصن نمایندگان مجلس ششم در سریال “نقطه‌چین”. اول این که کار نمایندگانی که در مقابل همه‌ی مسائل و مشکلات مردم، دانشجویان، کارگران… کوتاه اومدن و فقط وقتی کار به رد صلاحیت خودشون رسید صداشون در اومد، خودش به اندازه‌ی کافی مسخره بود. دوم این که درسته که من همون زمان هم گفتم کار مدیری-قاسم‌خانی درست نبود، چون در شرایط نامناسب انجام شد و نفعش به هر حال به کس دیگه‌ای می‌رسید، نه مردم؛ اما درآوردن پیرهن عثمان و ربطش به این سریال توجیهی نداره. (تازه با توجه به شرایطی که به هر حال در ایران و مخصوصا صداسیما شرایط مخصوصی هست و ما نمی‌دونیم اون کار تحت چه شرایطی ساخته شد. اما به هر حال قبول دارم جزء نکات منفی کارنامه‌شون حساب می‌آد)

قبول کنیم که آدم‌های نقدپذیری نیستیم ما ایرانی‌ها، مخصوصا نقد طنز رو اصلا نمی‌تونیم تحمل کنیم. با این که با خیلی از طرز تفکرهای “ابراهیم نبوی” موافق نیستم، ولی یک حرفش رو خیلی قبول دارم که می‌گه: نمی‌شه که من وقتی راجع به احمدی‌نژاد و خامنه‌ای و جنتی و … می‌نویسم، طنز پاکیزه، متعهد، قشنگ و … باشه، اما راجع به محمد خاتمی و علی کشتگر و … که بنویسم می‌شه لودگی، بی‌مسئولیتی، هجو و …! (نقل به مضمون) اول یک سوزن به خود، بعد جوالدوز به دیگران! طنز نویسانی که تا چیزی می‌نویسن، یا به فلان مقام مذهبی بر می‌خوره یا فلان مقام سیاسی، یا فلان اقلیت قومی تظاهرات می‌کنه یا فلان اتحادیه‌ی شغلی یا یا یا … خوب پس یهو در طنز رو گل بگیرین، خلاص دیگه!

نکته‌ی دیگه این که توکای مقدس به نوعی شخص “امیر مهدی ژوله” رو مقصر می‌دونست! شورای نویسندگانی هست و کسی هست که سرپرستی نویسندگان رو به عهده داره و اگر قرار باشه خوبی‌هاش رو به پای گروه یا سرپرستشون بنویسیم، بدی‌های احتمالی هم ایضا باید به همین صورت باشه!

و در آخر این که جناب توکای مقدس فرمودن:

آیا عاقلانه است که فرهیخته ترین، کم تعداد ترین و بی دفاع ترین بخش از هنرمندان را که همان چند دقیقه سرانه ی مطالعه ی سالانه را مدیون وجود آنان هستیم و به پاس خدمتشان در تمام عمر به آن ها سختی و عسرت پاداش داده ایم بیش از پیش منزوی کنیم؟

اولا بیننده‌ای که اهل دل و ادب باشه که قدر این هنرمندها رو می‌دونه و با این چیزها از کتاب گریزان نمی‌شه، اونی هم که سالی پنج خط کتاب هم نمی‌خونه نه می‌فهمه اشارات و کنایات بخش ادبی این سریال رو به کیه و نه با پخش نشدن این سریال کتاب‌خون می‌شه! سوما هنرمند واقعی خودش و جایگاه خودش رو می‌شناسه و اگه قرار بود با این بادها بلرزه، اصلا از همون اول سراغ هنر و ادبیات نمی‌اومد و اگر هم می‌اومد نیمه‌ی کار ولش می‌کرد. تفاوت بید و سپیدار در همین‌جاست.

—————

۱- یک مصاحبه از قاسم‌خانی خوندم که خیلی قشنگ گفته بود که ما باید جایگاه خودمون و طنز نودقسمتی رو بدونیم (به پاورقی روزنامه تشبیهش کرده بود) و جوگیر نشیم. (نقل به مضمون)

۲- فلان دبستان در تهران بچه‌ها دعوای برره‌ای کردن و پدرمادرا شکایت می‌کنن که این سریال بدآموزی داره! عزیز من شما که انقدر به آموزش و پرورش و تربیت بچه‌ات اهمیت می‌دی، اولا بچه ساعت ۹ یا ۱۰ شب که این سریال پخش می‌شه باید تو رختخواب باشه، نه پای تلویزیون! دوما حتی اگه ساعت بیداری بچه هم باشه، اون غیر از برنامه‌ی کودک نباید حق تلویزیون دیدن داشته باشه! وقتی بچه‌ای که هنوز سنش انقدری نشده که متوجه طنز بودن دعوای برره‌ای بشه و تکرارش نکنه، روزی ۱۰ ساعت پای تلویزیونه، ازین بدتراش رو هم از برنامه‌های مختلف، حتی اخبار ساعت هفت یاد می‌گیره!!!

۳- قسمتی از دیالوگ مسعود شصت‌چی در دادگاه

۴- نه در تاریخ، در همین ۱۰ سال گذشته نمونه‌هایی از هر دو مورد خاطرتون نمی‌آد؟!!!

—————————-

لینک‌های مرتبط:

لطفا ذوق‌زده نشوید

تحلیلی کوتاه پیرامون مرد هزار چهره مهران مدیری

مرد هزار چهره آخرین کار مهران مدیری در صداوسیما!؟

در حاشیه‌ی مرد هزار چهره

مهران مدیری یا فرزاد حسنی دو !؟

مرد هزار پخمه

مردان هزار چهره جامعه ما

هزاران چهره‌ی قدرت سرکش

آیا مهران مدیری طرح امنیت اجتماعی ِ نیروی انتظامی را به سخره گرفته ؟

جسارت و رندی ستودنی مدیری و قاسم خانی در هجو طرح امنیت اجتماعی

مرد هزار چهره و تکه کلام حاشیه ساز

مهران مدیری و نشان دادن سیستم مدیریت کلنگی

مرد هزار چهره با شمشیر طنز انتقادی این بار به جنگ نیروهای انتظامی و امنیتی رفته

مرد هزار چهره آینه اخلاق ما

سوزنِ قبل از جوالدوز ۲

دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۶ ۱۲:۵۸ ق.ظ | سوزنِ قبل از جوالدوز |

برای “محمود فرولاند” عزیز که کامنت‌هاشو دوست دارم.

اگر دقت کنی نوشتم “سوزن قبل از جوالدوز”! برای این که بدونید من اصلا منظورم تحقیر ایرانی نیست. اما قبل از ایراد گرفتن به بقیه شاید بد نباشه به خودمون یک نگاهی بندازیم. دیدن عیب‌ها و اعتراف به داشتن اون‌ها فکر می‌کنم بهتر بتونه کمک کنه به برطرف کردنش، اگه البته نیتی برای این کار باشه!

من هم به اندازه‌ی شما به هنر ایرانی مفتخرم. احساس غرور می‌کنم که تنها ملتی هستیم که مورد حمله‌ی اعراب واقع شدیم و عرب نشدیم. یک خط شعر مولانا رو به دنیا نمی‌دم. کاشیکاری‌های مسجد شیخ لطف‌الله مسحورم می‌کنه… اما این‌ها در تناقض با چیزهایی که گفتم نیست.

اگر معتقدی که حرف من در مورد صادق نبودن ما ایرانی‌ها درست نیست که خوب بحثی نداریم. اما اگه معتقدی که درسته، باید به فکر چاره باشیم. انداختن تقصیر گردن این و اون مشکلی رو حل نمی‌کنه. یادمه فامیلی داشتیم که ترک تحصیل کرد و در جواب بزرگترها مشکلات خانوادگی (اختلاف بین پدر و مادر) رو بهونه کرد. عمه‌اش بهش گفت: اگه نمی‌خوای درس بخونی ازین بهانه‌ها نیار. مگه فلانی و فلانی کمتر از تو مشکل داشتن؟ (اولی پدر و مادرش طلاق گرفته بودن و دومی تو بچگی از دست داده بودشون و هر دو آدم‌های موفقی بودن.)

حالا حکایت ماست. این‌ها بهانه‌های ماست. وگرنه هنوز تو قرن بیست‌ و یکم بهونه‌ی اعراب و چنگیزخان داریم؟! مایی که ادعای روشنفکری داریم و مثلا دنیادیده‌ایم! توی ایران هم نیستیم که بگیم مثلا تحت فشاریم. اصلا چه فشاری؟ وقتی من به همسایه‌ام لبخند می‌زنم و پشت سرش لیچار بارش می‌کنم، چه ربطی به حکومت داره؟

البته اصولا من نمی‌خوام به ۱۰۰٪ تعمیم بدم، اما آیا این صفت غالب هست یا نه؟! من حرفم این بود اگه فلان پیرمرد ساکن فلان شهرستان نتونه مقابل جامعه وایسه، یا اصلا ندونه مدل دیگه‌ای هم هست، من و شما هم همینطوریم؟ حرف من این بود چرا ما که می‌آیم نروژ موقع مشکلات هم‌وطن‌هامون خم به ابرو نمی‌آریم که می‌خوایم مثل اینا باشیم و بهونه می‌آریم که نمی‌خوایم دخالت کنیم، اما موقع روراست بودن و یا مثلا فضولی نکردن تو کار مردم رگ ایرانیمون گل می‌کنه؟ چطور طرف دوست نداره مثل نروژی‌ها کوچکترا “تو” خطابش کنن یا بدون گفتن “آقا/خانم” که ما ایرانی هستیم! اما وقتی کسی مشکلی داره و کارش گیره، نروژی می‌شه و می‌خواد به امورات شخصی برسه؟!

حرف من این بود ما مهاجرین اگه زرنگ باشیم می‌تونیم خصوصیات خوب فرهنگی خودمون رو حفظ کنیم و خصوصیات مثبت جامعه‌ی میزبانو هم یاد بگیریم. امکانی که به هر حال ایرانی‌های ساکن ایران ندارن، اما واقعا اینجوریه الآن؟ یک نگاهی به دوروبر خودمون بندازیم!

 

-

“فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم!”*

———————–

* در آستانه – الف. بامداد

ای بازیگر گریه نکن، ما هممون مثل همیم!

شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶ ۱۲:۲۸ ب.ظ | سوزنِ قبل از جوالدوز |

ما ایرانی‌ها معمولا وقتی تو یک کشور دیگه زندگی می‌کنیم، نقل بحث‌هامون گفتن از ضعف‌های فرهنگی کشور میزبانه! این نروژی‌ها فلان و بهمان، این آلمانی‌ها بند و بیسار، این آمریکایی‌ها…. الی آخر. گذشته ازین که این نکات فرهنگی چقدرش قابل تعمیمه و چقدرش نیست، مسئله این‌جاست که ما وقتی می‌خوایم چیزی هم ازشون یاد بگیریم، همین منفی‌هاشو یاد می‌گیریم نه مثبت‌هاشو! و ازون طرف هم وجه مثبت فرهنگی‌ خودمون رو یادمون می‌ره و منفی‌هاشو نگه می‌داریم!

این جایی که من زندگی می‌کنم خیلی آدم‌های سردی داره و ارتباط برقرار کردن باهاشون سخته. اینو نه فقط ما ایرانی‌ها که هرکی می‌آد تو این کشور می‌گه. اما در عوض خوبیش اینه که وقتی هم یکی بهت ابراز دوستی می‌کنه از ته دله. یعنی مطمئنی که دوستیش واقعیه. اگه دعوتت می‌کنه، اگه باهات قرار می‌ذاره، اگه بهت لبخند می‌زنه…

اما امان از لبخند‌های دروغی هم‌وطنان! چه اصراریه واقعا اینقدر به هم دروغ بگیم؟ مخلصم، چاکرم، نوکرم… اما وقتی پاشو از در می‌ذاره بیرون، پشت سر حرف‌زدنا شروع می‌شه! و از اون بدتر حرف درآوردن‌ها! اگه بقیه پشت سر هم غیبت هم بکنن، حرف که در نمی‌آرن! ما الحمدلله سناریوهایی می‌نویسیم پشت سر هم که بیا و ببین! و قسمت تاسف‌آورش اینه که توی به اصطلاح روشنفکرامون هم این قضیه بیداد می‌کنه!…

کاش همین یک نکته رو ازشون یاد می‌گرفتیم! ما می‌نازیم به خودمون که آدم‌های گرمی هستیم! این درست! اما چقدرش واقعیه، چقدرش نقاب؟ من به شخصه ترجیح می‌دم رفتار طرف مقابلم باهام سرد باشه تا این که گرم بگیره، ولی تو دلش…