مرثیهی غیبت لمس و بو
تمام کودکی و نوجوانیم پشت شیشه و تلفن گذشت. سالنهای ملاقاتی که شیشهی کدری ما رو از پدر/مادر/خواهر/برادر جدا میکرد.
بعضی که از تندباد حادثهها برنگشتند و شدند یه عکس پشت شیشهی قاب. خوششانسترهاشون که شانس فرار داشتند، شدند یک صدا پشت سیمهای تلفن. مادر که از هر دوی اینها جان بدر برد، وقتی رسید که من برای درس و بعد کار مجبور شدم کوچ کنم و باز یک صدا پشت تلفن.
و در آخر نوبت به غربت رسید و من خودم شدم یک صدا پشت خط یا یک تصویر پشت شیشهی وبکم! این بار همه و همه آن طرف بودند!
-
“دستانِ بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.
رخصتِ زیستن را دستبسته دهانبسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتیم
و منظرِ جهان را
تنها
از رخنهی تنگچشمی حصارِ شرارت دیدیم و
اکنون
آنک دَرِ کوتاهِ بیکوبه در برابر و
آنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ”
الف بامداد / در آستانه

