مرثیه‌ی غیبت لمس و بو

شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۸ ۱۱:۵۴ ب.ظ | ضدخاطرات |

تمام کودکی و نوجوانی‌م پشت شیشه و تلفن گذشت. سالن‌های ملاقاتی که شیشه‌ی کدری ما رو از پدر/مادر/خواهر/برادر جدا می‌کرد.

بعضی که از تندباد حادثه‌ها برنگشتند و شدند یه عکس پشت شیشه‌ی قاب. خوش‌شانس‌ترهاشون که شانس فرار داشتند، شدند یک صدا پشت سیم‌های تلفن. مادر که از هر دوی این‌ها جان بدر برد، وقتی رسید که من برای درس و بعد کار مجبور شدم کوچ کنم و باز یک صدا پشت تلفن.

و در آخر نوبت به غربت رسید و من خودم شدم یک صدا پشت خط یا یک تصویر پشت شیشه‌ی وب‌کم! این بار همه و همه آن طرف بودند!

-

“دستانِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.

رخصتِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته
                                                                                          گذشتیم
و منظرِ جهان را
                   تنها
                       از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصارِ شرارت دیدیم و
                                                                                اکنون
آنک دَرِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر و
آنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ”

الف بامداد / در آستانه

شاید فردا روز عاشق شدن باشه

یکشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۸ ۳:۲۷ ب.ظ | ضدخاطرات,میوزیک ایز مای لنگوئج |

یکشنبه‌صبحی بود. از اونها که خیلی‌وقت بود منتظرش بودم. بعد از مدت‌ها بیقرارخوابی، نسبتا خوب خوابیده بودم. پاشدم، یک فیلم گذاشتم و خزیدم زیر گرمای پتو. کاهلانه. خوش‌خوشان فیلمی دیدم و بعد بلند شدم. صبحانه‌خوران “سفر عسرت” رو گذاشتم و شروع کردم به گودریدن. از چند مطلب خوش‌دلانه‌ی چه هوای خوبی و دنیا چه زیباست گذشتم تا…

رسیدم به لحظه. خط اول رو که خوندم، فهمیدم که اشتباه بود، اما مازوخیستانه ادامه دادم. بغض راه گلو رو بسته بود. لقمه رو گذاشتم کنار و باز… اما کاش مطلب شخصی می‌موند و ارجاع نمی‌داد به دوره‌ی عکس‌سوزان و کتاب‌چالان و… کاش لااقل اسم “برادرجان” رو نمی‌آورد. دیگه اشک پرده‌در شد و تصاویر بی‌وقفه اومد. از روزهایی که بعد از یک دوره زندگی مخفی و ازین شهر به اون شهر دویدن و بعد از مدت‌ها فرصتی برای استقرار توی اتاقی که مثلا سرپناه بود، ضبط بزرگ رو می‌بردم تو رختخواب و گوشم رو می‌چسبوندم بهش و آروم آروم زمزمه می‌کردم “نمی دونی چه سخته در به در بودن، مث طوفان همیشه در سفر بودن”… از روزهایی که هر روز و هر روز پشت در زندان می‌گذشت به امید خطی و خبری و درمونده “از این شبگردیهای خسته و مایوس”… از روزهایی که بابا بالاخره تاب نیاورد و رفت که حتی “برادر جان” رو روز مرگ پدر هم نمی‌تونستی ببینی و به آغوش بکشی… از جمعه‌ی منحوسی که بالاخره خبر شوم رسید… که او هم برای همیشه رفت “چه تلخه وارث درد پدر بودن…”، بدون حتی مزاری که مادر بتونه سر روش بذاره و گریه کنه. اجبارا رفتیم به مزار بابا. مامان که از بعد از مراسم سوگواری اولیه برای بابا اشکش رو ندیده بودیم و مثل کوه پشت ما بود، بعد از چند سال یکهو شکست و چه زار می‌زد اون‌روز روی مزار، برای شوهر یا پسر یا خودش و ما که چنین بی‌پناه بودیم! “نمی‌دونی گرفتار کدوم طلسم و نفرینم… همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس”

حالا من موندم و یکشنبه‌بعدازظهری (که مثل جمعه‌بعدازظهرهای ایران می‌مونه) که موندم این آهنگ رو که مدام داره بازپخش می‌شه، کجای دلم بذارمش، تو فکر این که “هرمز” آذینی داشت که چنین جاودانه‌اش کند، کاش دیگران هم…

“به فردا دلخوشم؛ شاید که با فردا، طلوع خوب خوشبختی من باشه”

خاطره خود کلانتر جان است ۱

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ ۱۲:۰۱ ق.ظ | ضدخاطرات |

بذار برات یه چیزی تعریف کنم. شش سالم بود. اوایل دهه‌ی شصت! دهه‌ی شصت، دهه‌ی شصت… اواسط آبان‌ماه یکی از پاییزهای لعنتی وقتی تقریبا تمام اعصای بالاتر از ۱۵ سال خانواده یا زندانی بودند با تحت تعقیب، برای ملاقات رفته بودیم زندان وکیل آباد! از آن زندان‌ها و ملاقات‌ها و… بعدا برات می‌گم اگه طاقت‌ش بود.

می‌دویدیم پشت شیشه‌ها که زندانی‌مون رو از بین بقیه پیدا کنیم و گوشی رو بگیریم دست‌مون و داد بزنیم. بر خلاف روزهای دیگه مامان از دیدنم خوشحال نشد و با تعجب پرسید که “این اینجا چه می‌کنه؟ امسال وقت مدرسه رفتن‌‌ش بود!” تو نگو چون چند ماهی شناسنامه رو بزرگ‌تر گرفته بودند، باید مدرسه می‌رفتم و هیچ کس خبر نداشت!

با هزار بدبختی مدرسه‌ای پیدا شد که قبول کرد بعد از یک ماه و نیم ثبت نام کنه و چه کشیدم و چه شد بماند. شروع کردم با کمک بچه‌های بزرگتر جلو رفتن که به بقیه برسم. از اون سال فقط یک چیز یادمه و اون بغضی بود از پس گردنی که از معلم احمق‌م خوردم که یکی از روزها از بقیه موقع تکلیف کلاسی نوشتن عقب افتاده بودم. فکر می‌کنم همون آخرین تنبیه بدنی مدرسه‌ای‌ هم بود برام، ولی هنوز به طرز روشنی جلو چشمام‌ه.

و این بود انشای من در مورد اول مهر اول دبستان!

——

پ.ن. اگه وقت و پیزی اجازه بدند، یک فلاش‌بک‌هایی به دهه‌ی شصت می‌زنم از این به بعد. هدف این سری نوشته‌ها گسترش نفرت یا انتظار روز انتقام و این قبیل نیست. ثبت کردن تاریخ از راوی دست اول‌ه. تاریخ دوره‌ای که خیلی کم از اون به صورت مکتوب محفوظه! مسلما زاویه‌ی دید شخصی داره و ممکته همه‌جانبه‌نگر نباشه، اما دروغ توش نیست، این رو مطمئنم.