قافیه چو تنگ آید ۵
سایهتو بردار و از اینجا برو
نمیخوام ببینمت دیگه تو رو
مخاطب با صدا و اطوار ناصر ملکمطیعی کلاه شاپو رو کمی عقبتر داده، پیک عرق سگی را به سرعت بالا انداخته، دستی به سبیلهای عرقچکان کشیده، میگوید:
“بذا سایهی سرت بشم، بذا نونآور خونهت بشم، خیلی خاطرتو میخوام. به مولا ضامندار دسّه سفید کار زنجون رو میبوسم و میندازم تو ضریح ضامن آهو. بذا سایهی سرت بشم.”
شاعر با اطوار شهناز تهرانی کمی چشم و ابرو آمده، ایشایشکنان چادرگلی را باز و بسته کرده و پشتش را به مشعور میکند.
مشعور باز هم به سبک ناصرخان دستی به اعضا و جوارح صورت خود کشیده و نگاهی به آسمان انداخته میگوید: “اوس کریم. راضییم به رضای خودت”
بلند میشود و کت را به روی شانه انداخته، لخلخکنان دور میشود، در حالی که یکی از نوچهها بهسان مرتضی عقیلی تفتفکنان دورش میگردد.
اما زهی خیال باطل اگه فک کردی سایهی ناصرخان همراهش راهی میشود. ناصرخان مردونگی کنه و پاشو هم پس بکشه، سایهش روی شهر میمونه. یه تهرون و یه ناصرخان!
