یکشنبهصبحی بود. از اونها که خیلیوقت بود منتظرش بودم. بعد از مدتها بیقرارخوابی، نسبتا خوب خوابیده بودم. پاشدم، یک فیلم گذاشتم و خزیدم زیر گرمای پتو. کاهلانه. خوشخوشان فیلمی دیدم و بعد بلند شدم. صبحانهخوران “سفر عسرت” رو گذاشتم و شروع کردم به گودریدن. از چند مطلب خوشدلانهی چه هوای خوبی و دنیا چه زیباست گذشتم تا…
رسیدم به لحظه. خط اول رو که خوندم، فهمیدم که اشتباه بود، اما مازوخیستانه ادامه دادم. بغض راه گلو رو بسته بود. لقمه رو گذاشتم کنار و باز… اما کاش مطلب شخصی میموند و ارجاع نمیداد به دورهی عکسسوزان و کتابچالان و… کاش لااقل اسم “برادرجان” رو نمیآورد. دیگه اشک پردهدر شد و تصاویر بیوقفه اومد. از روزهایی که بعد از یک دوره زندگی مخفی و ازین شهر به اون شهر دویدن و بعد از مدتها فرصتی برای استقرار توی اتاقی که مثلا سرپناه بود، ضبط بزرگ رو میبردم تو رختخواب و گوشم رو میچسبوندم بهش و آروم آروم زمزمه میکردم “نمی دونی چه سخته در به در بودن، مث طوفان همیشه در سفر بودن”… از روزهایی که هر روز و هر روز پشت در زندان میگذشت به امید خطی و خبری و درمونده “از این شبگردیهای خسته و مایوس”… از روزهایی که بابا بالاخره تاب نیاورد و رفت که حتی “برادر جان” رو روز مرگ پدر هم نمیتونستی ببینی و به آغوش بکشی… از جمعهی منحوسی که بالاخره خبر شوم رسید… که او هم برای همیشه رفت “چه تلخه وارث درد پدر بودن…”، بدون حتی مزاری که مادر بتونه سر روش بذاره و گریه کنه. اجبارا رفتیم به مزار بابا. مامان که از بعد از مراسم سوگواری اولیه برای بابا اشکش رو ندیده بودیم و مثل کوه پشت ما بود، بعد از چند سال یکهو شکست و چه زار میزد اونروز روی مزار، برای شوهر یا پسر یا خودش و ما که چنین بیپناه بودیم! “نمیدونی گرفتار کدوم طلسم و نفرینم… همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس”
حالا من موندم و یکشنبهبعدازظهری (که مثل جمعهبعدازظهرهای ایران میمونه) که موندم این آهنگ رو که مدام داره بازپخش میشه، کجای دلم بذارمش، تو فکر این که “هرمز” آذینی داشت که چنین جاودانهاش کند، کاش دیگران هم…
“به فردا دلخوشم؛ شاید که با فردا، طلوع خوب خوشبختی من باشه”