دوبله یا زیرنویس؟ مسئله این است!

یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۹ ۹:۰۰ ب.ظ | مغشوشیات |

من فکر می‌کنم وقتشه که رسانه‌های فارسی‌زبان، برای برنامه‌هایی که مخاطب‌ش رو تا حد زیادی می‌شه حدس زد از سطح تحصیلات حداقلی برخوردارند، به جای دوبله زیرنویس کنند. مثلا برنامه‌ی “کلیک” بی‌بی‌سی فارسی.

قبول دارم که هنوز ممکنه برای تمام جامعه‌ی فارسی‌زبان انقدری مناسب نباشه که برای تمام برنامه‌ها، مثلا سریال‌ها، بشه این کار رو کرد. اما فکر نمی‌کنم مخاطب برنامه‌ی “کلیک” قادر نباشه زیرنویس رو دنبال کنه. تجربه شخصی من توی کشوری که می‌تونم به جرأت بگم بیشتر از نود درصدشون انگلیسی بلدند، می‌گه که دوبله نکردن برنامه‌های تلویزیونی نقش مهمی داره تو یادگیری زبان خارجی. حالا لذت بردن از صدای اصلی هنرپیشه‌های فیلم و نکات غیرقابل ترجمه و… بماند!

حالا چی شد باز یاد این قضیه افتادم. برنامه‌ی “تماشا” قسمتی رو اختصاص داده به مصاحبه با “اسلاوی ژیژک” که صدای دوبلور روی تصویر به شدت رو اعصاب بود برای من. فکر نمی‌کنم کسی باشه که علاقه‌مند به این قضیه (نظرات ژیژک) باشه و بتونه مباحث مطرح رو دنبال کنه و نتونه زیرنویس بخونه! اما به هر حال همین‌ش هم غنیمته. به نظرم ببینیدش.

خانم‌ها و آقایان، این شما و این “اسلاوی ژیژک چه می گوید؟

چه تیتری بذارم واقعا؟!

شنبه ۶ شهریور ۱۳۸۹ ۷:۰۵ ب.ظ | مغشوشیات |

پیشنهاد می‌کنم این مصاحبه با کیومرث پوراحمد رو بخونی. مصداق بارز “مملکته داریم”؟

…یکی از بهترین قسمت‌های مجموعه، نیم ساعت زودتر از وقت موعود پخش شد. یا در یکی دیگر از اپیزودهای خوب مجموعه، بیست دقیقه فیلم جابه جا شده بود. یعنی فیلم شروع می‌شد تا دقیقه ـ مثلاًـ پانزده، و بعد می‌رفت به دقیقه سی و پنج. بعد از نیم ساعت دوباره برمی‌‌گشت به دقیقه شانزده و… متأسفانه بازپخش آن هم مصادف شد با یک روز شهادت و اصلاً پخش نشد…

سینوس‌ت رو بخورم فرانسه

سه شنبه ۱ تیر ۱۳۸۹ ۴:۵۴ ب.ظ | مغشوشیات |

۱۹۹۸: فینالیست

۲۰۰۲: حذف از مرحله‌ی مقدماتی با دو باخت و یک مساوی با تفاضل گل منفی سه

۲۰۰۶: فینالیست

۲۰۱۰: حذف از مرحله‌ی مقدماتی با دو باخت و یک مساوی با تفاضل گل منفی سه

 

به نظر می‌رسه برای سال ۲۰۱۴ امیدی هست! :دی

وَیْلٌ لِلْمُکَذّبین

یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۹:۲۳ ق.ظ | مغشوشیات |

شش صبح بلند شدی که درس بخونی! به امتحان فردات فکر می‌کنی و هی به این زندگی لعنت می‌فرستی. بعد برای زنگ تفریح یک چای می‌ذاری و می‌آی خیر سرت پای گودر استراحت که خبرها یکی بعد دیگری مثل پتک می‌کوبند به سرت! چه راهی داری غیر این که به حافظه‌ی تاریخ دل خوش کنی. اما خودت می‌دونی که این حرف‌ها برای تو راحته، خانواده‌شون… ای وای ای وای ای وای

هرچند
دائماً مرثیه‌یی هست که بنویسی
یا غریوِ دردی
که دلت را بچلاند در مشتش،
و به هر حالی
               هست
دائماً اشکِ غمی گُرده‌شکن در چشم
که سراپای جهان را لرزان بنگری از پُشتش ــ

هرچند
نابکارانی هستند آن‌سو
(چیره‌دستانی در حرفه‌ی «کَت‌بسته به مَقتَل بردن»)
و دلیرانی دریادل این سو
(چربدستانی در صنعتِ «زیبا مردن») ــ

همه‌جا هست اگر چند
                           (به خود می‌گویم باز)
پُلِ متروکی بر بسترِ خُشک‌آبی
در یکی جاده‌ی کم آمدوشد
که پسین‌منزل و پایانِ رهِ مردمِ دریادل باشد،
باز
  زیرِ پُل
        دریا
            از جوش نمی‌ماند
زیرِ پُل
      دریا
          پُرصلابت‌تر می‌خواند.*

* الف – بامداد / مدایح بی‌صله / پیغام

همچراغی، نه همسایگی*

پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱:۱۸ ق.ظ | مغشوشیات |

مقاله شادی صدر به اندازه کافی واکنش‌های مثبت/منفی داشت. ولی خب حالا من هم چون اگه حرف نزنم می‌میرم، بعد از تحویل پروژه‌ام، هرچند کمی دیر، رساله‌ای بگم در شش باب:

۱- به نظر من کلا اون چیزی به اسم نقد نبود. یک خالی کردن عصبانیت بود. چیزی در حد “اه، مرده‌شور همه‌شون رو ببرن!”

۲- حمایت‌های موافقین تا جایی که من دیدم روی “ایول دمش گرم، دلمون خنک شد” و “شما که نکشیدین و نمی‌دونین چیه، پس زر نزنین” و “اگه شما جزء اون دسته هم نبودین، همین که چیزی نگفتین هم مقصرین” استوار بود.

گروه اول که هیچ، حرف من به گروه دوم اینه که درسته که حضور و لمس چیزی به آدم وسعت دید بیشتری می‌ده، اما حق حرف زدن رو از بقیه نمی‌گیره. این استدلال شبیه اوناییه که مثلا معتقدند ایرانی‌های خارج از ایران حق ندارند در مورد جنبش سبز نظر بدند یا جبهه نرفته‌ها راجع به جنگ و ادامه‌ش یا ۱۰۰۱ مثال دیگه.

حرف گروه سوم رو هم قبول دارم. ما منفعل بودیم و باید اعتراف کنیم به این قضیه. اما دلایل فرهنگی پشت اون قضیه هم، همون دلایل فرهنگی قبول ظلم توسط خود زن‌هاست. نمی‌شه به یک گروه حق داد و به دیگری نه. این قسمت قضیه “می‌شه” و “باید” توسط کارهای فرهنگی میدانی تصحیح بشه. ولی به هر حال حرف شادی صدر این نبود، اگه بود دربست قبول.

۳- ایرادهای مخالفین تا جایی که من خوندم یا فحش و فضیحت متقابل بود یا بیشتر روی لحن شادی صدر بود و یا روی تعمیم دادنش.

گروه اول که هیچ. با گروه دوم موافقم. من مدت‌هاست در مقابل نوشته‌هایی که “استریوتایپ” می‌کنند یا نفرت می‌پراکنند با دکمه‌ی ضربدر بالای صفحه واکنش نشون می‌دم، فرقی هم نمی‌کنه راجع به حقوق زنان باشه یا جنبش سبز یا حزب‌الله یا… و شادی صدر هر دو این‌ها رو انجام داده بود. اما چرا واکنش؟ بیشتر از این جهت که به نظر من انتظار از آدم‌های مختلف فرق می‌کنه. احمدی‌نژاد می‌آد هر روز سخنرانی می‌کنه و دیگه عادی شده، اما یکی از جملاتش رو خاتمی بیاد تو سخنرانی بگه، واکنش‌ها فرق می‌کنه دیگه، نمی‌کنه؟ مطالب مشابه این هم بارها توسط وبلاگ‌نویس‌ها مطرح شده بود، اما این…

در مورد تعمیم‌ش خیلی‌ها گفتند. من به ۵٪ و ۹۵٪ش کاری ندارم و اصولا تا تحقیق جامعی نشه، نمی‌شه قضاوتی کرد. هستند، درصد بالایی هم هستند، اما واقعا خنده‌داره حرف از ۱۰۰٪ زدن، اون هم توی جامعه‌ای با اون حجم از اختلاف‌های اقتصادی/فرهنگی/مذهبی…

۴- من خودم تا مدت‌ها و خیلی بعد از اون دوره‌ای که ایشون اشاره کردند که در مرحله‌ی بالغ شدن همه این کار رو انجام می‌دهند، از مزاحمت‌های فیزیکی و گستردگی‌ش خبری نداشتم. البته مزاحمت‌های کلامی کاملا واضح بود. هرچند باز هم ما گستردگی و انواع مختلفش رو شخصا نچشیده بودیم. اما این مزاحمت‌های کلامی هم توسط همه انجام نمی‌شد.  خب این دلیل‌ش این بود که بر خلاف نظر ایشون همه اینطور نبودند. یعنی دوستای دوروبر من، حالا بگو ۲۰-۳۰ نفر، نکرده بودند که من ببینم. این مسلمه نمی‌شه تعمیم‌ش داد به کل جامعه، اما اون تعمیم مخالف‌ش رو هم کاملا زیر سوال می‌بره.

دلیل دوم‌ش هم این بود که هیچ وقت خواهر و مادر و دوست‌دختر و کلا اطرافیان مونث من راجع به این قضیه نگفته بودند. نه که بگم اون‌ها مقصرند. این هم دلایل فرهنگی خودش رو داشته که همیشه مسکوت گذاشتند، اما داریم در مورد نقش عوامل مختلف حرف می‌زنیم.

۵- حالا از بعد دیگه‌ی این قضیه بگم؟ حجم تحقیری که من حس می‌کردم، وقتی سوار تاکسی می‌شدم و زن بغلی خودش رو جوری جمع‌و جور می‌کرد که انگار سوسک نشسته اونجا! تا وقتی که نمی‌دونستم مقدار آزاری که قبلا دیده‌اند که کلا عصبانی می‌شدم. بعد که فهمیدم خب حق می‌دادم که فکر کنند این هم یکی مثل بقیه. ولی باز با خودم می‌گفتم نه! خب تا من کاری نکردم که نباید مورد پیش‌قضاوت عجولانه قرار بگیرم.

نه که بگم حالا زجری که ما می‌کشیدیم برابر با شما بود. نه مسلما جنس‌ش فرق می‌کنه. اما می‌خوام بگم اون تفکر و فرهنگی که رسوخ کرد و ریشه دووند و مثل سلول سرطانی همه جا رو گرفت، هرکسی رو به نوعی مورد عنایت قرار می‌ده.

۶- در وجود داشتن این معضل که فکر نمی‌کنم کسی شکی داشته باشه. اما حل ریشه‌ای این مسئله هم فکر نمی‌کنم راهش این باشه. اگه دنبال راه حل هم هستیم، باید دلایل‌ش رو پیدا کنیم. از همه مهمتر قبل از این که سر بقیه داد بکشیم و تقصیر رو گردن هم بندازیم، به نقش خودمون هم فکر کنیم. بعد با یک خرد جمعی دنبال راه حل باشیم. و البته راه حل یک‌شبه و “اگه دو تا رو آویزون کنن، بقیه حساب کار دست‌شون می‌آد” و… هم نه.

ظلماتِ مطلقِ نابینایی.
احساسِ مرگ‌زای تنهایی.

«ــ چه ساعتی‌ست؟ (از ذهنت می‌گذرد)
    چه روزی
    چه ماهی
    از چه سالِ کدام قرنِ کدام تاریخِ کدام سیاره؟»

تک‌سُرفه‌یی ناگاه
تنگ از کنارِ تو.

آه، احساسِ رهایی‌بخشِ همچراغی!*

—-

* کپی‌رایت مفهوم همچراغی در مقابل همسایگی در تیتر و همچنین شعر پایانی از الف بامداد)

خواهرم پیگیری‌ات را…

دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱۰:۴۹ ب.ظ | مغشوشیات |

پیرو پست قبلی این لینک رو ملاحظه بفرمایید!

ارسال شده مجددا توسط مریم خانم عباسی و این هم توضیحات خودش:

تلفظ‌ش رو گوش کن.
این زبان ولش، از زبان‌هایی که هنوز منقرض نشده و از زبان سلتیک که خودش یکی از شاخه های هند و اروپاییه.
یعنی پدربزرگ زبان فارسی و ولش یکی بوده. 
بعد نکته جالب اینه که ما "خواهر" می‌نویسیم، ولی "خاهر" می‌خوانیم. یعنی احتمالا سیر کلمه اینگونه بوده
khawaIer-> khawaHer->khahar

خواهرم تفاوتت را…

جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۴:۳۵ ب.ظ | مغشوشیات |
         

مادر
پدر
برادر
خواهر

mother
father
brother
sister

mère
père
frère
sœur

mor
far
bror
søster

در این ایام الله امتحانات، من ذهنم شدیدا درگیر خواهر شده و خواب بر من حرام گشته است. بدین صورت که در این زبان‌هایی که من باهاشون آشنایی دارم و خب همگی هم از شاخه‌ی هندواروپایی هستند، دقیقا چه پروسه‌ای طی شده که بین اعضای خانواده اختلاف و افتراق به وجود آمده است؟ یعنی در فارسی سه تای دیگه به “در”، در انگلیسی به ther، در فرانسه به ère ختم می‌شوند و خواهر نه. در نروژی (و ایضا زبانهای هم‌خانواده‌اش سوئدی و دانمارکی) هم آن سه تا یک‌بخشی هستند و خواهر دوبخشی!

دچار سرگردانی شده‌ام. هل من ناصر ینصرنی؟

——————————————-

پ. ن. وارده از مریم عباسی:

فکر می‌کنم کلمه دیگری می‌باید وجود می‌داشته. چون تمام این کلمات مثل مادر یا مامان، پدر یا بابا، برادر یا داداش، همشون آوای سبکی دارند و این کاملا منطقی چون اولین کلماتی که یه بچه یاد می‌گیره. پس نمی‌تونه ثقیل و سنگین باشه و این تو زبان‌های دیگه هم به همین ترتیبه مثلا عربی ام، اب، اخ.
حالا یک دفعه خواهر کلمه سختی برای ادا کردن.
وجود این خ شاید از اخ عربی اومده.

عشق را ای کاش زبان سخن بود…

دوشنبه ۲ فروردین ۱۳۸۹ ۴:۱۶ ب.ظ | مغشوشیات |

اصولا آدمیزاده از گرفتن هدیه خوشش می‌آد. حتی اگه بدونه چی توشه هم باز لامصب حالی می‌ده بازکردن‌ش! اونوخ وقتی یه سورپریز هم علاوه‌تر هست خب فبهاالمراد. وفتی عزیزی که فرستاده یک نامه با خط خوش هم زده باشه تنگش که دیگه نورعلی‌نور! تازه باید اضافه کرد سند زدن‌ها، رونوشت‌ها و ثبت‌درتاریخ‌ها رو! :ی (توجه کردین کلا ادبیات گودری چطور با زبون‌مون ترکیب شده که تو نامه‌های کاغذی هم واردش می‌کنیم؟! :ح)

خلاصه این که این آدمیزاده یک موقع که احوالش همچی گه‌مرغیه، می‌بینی یهو روزش ساخته شد. بعد همینجور می‌ذاره سهیل نفیسی بخونه و پست هوا می‌کنه! : )

 

پاراف دبیرخانه‌ی مغشوش‌نوشت‌ها:
بسته‌ی ارسالی در یازدهم اسفند ۱۳۸۸ در تاریخ دوم فروردین ۱۳۸۹ دریافت شد!

“سالِ بد رفت و من زنده شدم”۱

شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸ ۳:۱۶ ب.ظ | مغشوشیات,ویدئو |

از آمدن بهار و از رفتن دی

اوراق وجود ما همی گردد طی

می خور! مخور اندوه که فرمود حکیم

غمهای جهان چو زهر و تریاقش می ۲

سال ۸۸ هم با تمام اتفاقات ریز و درشت و گاه بنیان‌کن تمام شد. بدی‌هاش یک طرف، درس‌هایی که آموختیم یک طرف. ما سبز بودیم و سبز ماندیم و روسیاهی هم ماند همچنان برای ذغال. ازین سال‌ها کم نداشته ایران. بیشترها و پیشترها خواسته‌اند براندازند رسم سبزی و نو شدن را. و دیدیم که نشد. نتوانستند.

ما باز هم مبارک می‌داریم خجسته‌نوروز را. دلمان شادِ شاد نیست، دروغ چرا؟ عده‌ای نشسته‌ایم دور از وطن، دور از دوست، در چهار گوشه‌ی دنیا. دستمان از همه‌جا کوتاه. عده‌ای در داخل زیر فشار و زخم‌خورده. اما همه می‌دانیم که "چون آن نماند و چون این نیز هم نخواهد ماند"!۳ صابریم و امیدوار و روبه‌آینده: "نه تنها آیین چراغ، که آیین شمع نیمه‌جانی هم خامُشی نیست!"۴ و نمی‌هراسیم از شادی. شادی همان نوری‌ست که خفاش‌ها را می‌رماند. زنده‌اش می‌داریم.

به هیچ خنجر

               این ریسمان نمی‌گسلد

صدا می‌آید

               یک‌ریز

                       روز و شب از باغ:

“ ــ چیو چیو،

               چَ چَ،

                     چَهْ چَهْ،

                              چیو چیو،

                                          چَهْ چَهْ.”

زلال زمزمه

              جاری‌ست زان سوی دیوار.

جلال می‌پرسد:

                     “این مرغ را گلو هرگز،

ز کار خواندن و

                  خواندن نمی‌شود خسته،

که با نوایش در هُرم روز و

                                 سایه‌ی شب

نگاه می‌دارد این باغ و

                             بیشه را بیدار؟”

 

“ببین که”

            ــ می گویم: ــ

                             “این سِحْر عاشق است و سَحَر،

یکی نرفته هنوز،

                      آن دگر کند آغاز،

صدا یکی‌ست

                    و لیکن پرندگان بسیار.” ۵

۱ شاملو

۲ خیام

۳ حافظ

۴ مسعود بهنود

۵ شفیعی کدکنی

—————————————————————————

یادمان نرود از کسانی که هزینه‌ی بیشتری دادند. چه آن‌ها که رفتند و چه آن‌ها که دربندند. یادشان در دل ما هست همیشه، اما اطرافیانی دارند. یادمان نرود که می‌شد کنار سفره‌ی هفت‌سین عزیزانشان باشند. ما و شما و آن‌ها نگذاریم. رفتگان و اسیران اعتراضات اخیر فرقی ندارند با آن‌ها که از قبل و به خاطر مسائل قومی و نژادی و دینی و صنفی و… رفتند یا گرفتار شدند. حتی زندانیان مالی‌ی که قربانی سیستم ناپایدار اقتصادی کشورند و خلافکار نیستند. حتی بالاتر از اون مجرمانی که بنا به استانداردهای جهانی هم مجرم هستند و جایشان در زندان، خانواده‌هایی دارند که رنج می‌کشند. یادمان نرود از هم.

 

این کلیپ رو دوست دارم، به خاطر همین که تا جایی که امکانش بوده، همه‌ی زندانیانی که برای  اندیشه‌شان گرفتار شدند را گرد آورده و مرزبندی نکرده:

لینک مستقیم ویدئو

سال نو مبارک

تردید

شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۸ ۲:۰۶ ب.ظ | مغشوشیات |

غلط کرد گفت زندگی شاید یافتن فیلان در بیسار باشد.

زندگی خیلی پیچیده‌تر از این‌هاست که بشود با دو جمله تشریح‌ش کرد، خیلی!

برگه‌ی بعد »