کامنت، تماس و باقی قضایا

یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ ۴:۲۰ ب.ظ | مغشوشیات |

این بلاگ مدت‌هاست که کامنت‌دونی‌ش بسته‌ست، ولی خب چون لینک‌ش پایین هر پست بود و من به علت تنبلی درست‌ نکرده بودم‌ش، بعضی‌ها فکر کرده بودند که اشکال از گیرنده‌ست و به طرق مختلف سعی می‌کردند که تماس بگیرند که یکی از اون راه‌ها گذاشتن کامنت در قسمت کامنت‌های فتوبلاگ بود! قربون برم خلاقیت ایرانی رو.

به هر حال فعلا قصد راه انداختن کامنت‌ها رو ندارم و بالاخره لینک کامنت رو هم از پایین نوشته‌ها برداشتم، ولی در قسمت برگه‌ها در ستون سمت چپ، یک برگه‌ی تماس اضافه کردم که دوستان به راه‌های محیرالعقول متوسل نشوند!

در جواب اون دوست عزیزی که آخرین بار این کار رو کرده بودند، عرض می‌کنم فقط که اولا ممنون از لطف شما. دوما سوالات شوما به محدوده‌ی خصوصی و شخصی زندگی من مربوط می‌شه که لزومی نمی‌بینم اینجا جواب بدم. با احترام.

مرثیه‌ی غیبت لمس و بو

شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۸ ۱۱:۵۴ ب.ظ | مغشوشیات |

تمام کودکی و نوجوانی‌م پشت شیشه و تلفن گذشت. سالن‌های ملاقاتی که شیشه‌ی کدری ما رو از پدر/مادر/خواهر/برادر جدا می‌کرد.

بعضی که از تندباد حادثه‌ها برنگشتند و شدند یه عکس پشت شیشه‌ی قاب. خوش‌شانس‌ترهاشون که شانس فرار داشتند، شدند یک صدا پشت سیم‌های تلفن. مادر که از هر دوی این‌ها جان بدر برد، وقتی رسید که من برای درس و بعد کار مجبور شدم کوچ کنم و باز یک صدا پشت تلفن.

و در آخر نوبت به غربت رسید و من خودم شدم یک صدا پشت خط یا یک تصویر پشت شیشه‌ی وب‌کم! این بار همه و همه آن طرف بودند!

-

“دستانِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.

رخصتِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته
                                                                                          گذشتیم
و منظرِ جهان را
                   تنها
                       از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصارِ شرارت دیدیم و
                                                                                اکنون
آنک دَرِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر و
آنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ”

الف بامداد / در آستانه

مشکلی‌ست در مرز ِ ناممکن. نمی‌بینی؟! :|

جمعه ۹ بهمن ۱۳۸۸ ۶:۲۴ ب.ظ | قند پارسی |

ای کاش آب بودم
گر می‌شد آن باشی که خود می‌خواهی. ــ
آدمی بودن
            حسرتا!
                     مشکلی‌ست در مرز ِ ناممکن. نمی‌بینی؟

ای کاش آب بودم ــ به خود می‌گویم ــ
نهالی نازک به درختی گَشن رساندن را
                                              (ــ تا به زخم ِ تبر بر خاک‌اش افکنند
                                                  در آتش سوختن را ؟)

یا نشای سست ِ کاجی را سرسبزی‌ جاودانه بخشیدن
                                                            (ــ از آن پیش‌تر که صلیبی‌ش آلوده کنند
                                                                به لخته‌لخته‌ی خونی بی‌حاصل؟)
یا به سیراب کردن ِ لب‌تشنه‌یی
رضایت ِ خاطری احساس کردن
                                     (ــ حتا اگرش به زانو نشانده‌اند
                                         در میدانی جوشان از آفتاب و عربده
                                         تا به شمشیری گردن‌اش بزنند؟
                                         حیرت‌ات را بر نمی‌انگیزد
                                          قابیل ِ برادر ِ خود شدن
                                          یا جلاد ِ دیگراندیشان؟
                                          یا درختی بالیده‌نابالیده را
                                                                              حتا
                                                                                  هیمه‌یی انگاشتن بی‌جان؟)


می‌دانم می‌دانم می‌دانم
با این همه کاش ای‌کاش آب می‌بودم
گر توانستمی آن باشم که دلخواه ِ من است.
آه
کاش هنوز
            به بی‌خبری
                        قطره‌یی بودم پاک
از نَم‌باری
            به کوه‌پایه‌یی
نه در این اقیانوس ِ کشاکش ِ بی‌داد
سرگشته‌موج ِ بی‌مایه‌یی.

احمد شاملو / ای کاش آب بودم… / مجموعه مدایح بی‌صله

—————————————————————

پ.ن.  روز پنج‌شنبه را انتخاب کنید، هفته‌ی قبل از دربی را انتخاب کنید، به خانواده و وکیل و موکل اعلام نکنید، بکشید، بکشید، بکشید… اما کمی هم تاریخ بخوانید، خیلی کم!

چقدر ممنوعه خوندیم تو زیرزمین بدبو ۱

سه شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۸ ۱۲:۲۳ ق.ظ | برادر خاطرت هست؟, قند پارسی |

پلنگ عاقبت به تنگ آمد. به قصد پرنورترین ستاره. در یک شب پرستاره. پلنگ همه‌ی عمرش را در بلندترین خیز خود گذاشت. پلنگی در بلندترین خیز خود در یک شب پرستاره. به قصد پرنورترین ستاره… در هوا تیر خورد.

نگاه شکارچی.

نگاه نعش چشم پلنگ.

شکارچی به دل ترسیده‌ی خود گفت: آرام ای سنگ! اگر تیر نخورده بود، این بار دستش رسیده بود.

- ناصر تقوایی / عاشورا در پاییز

———————————

پ.ن. آخرین باری که ایران بودم یک دفتر پیدا کردم که نوت‌های گاهگاهی‌م رو توش می‌نوشتم. احتمالا یادداشت‌های ۲۰- ۲۱ سالگی‌م هست. اون زمانی که هنوز دهکده‌ی کذایی جهانی نشده بود. زمانی که نسل ما به “اولین بزنگاه”ش رسیده بود و همون قضیه‌ی “یکی خمار انگلس، یکی نشئه‌ی بودا”. تصمیم گرفتم گاهگاهی بعصی از اونا رو اینجا بنویسم و به افتخار ترانه‌ی جاودان زویا زاکاریان هم این سری یادداشت‌ها این‌گونه نام گرفت.

شاید فردا روز عاشق شدن باشه

یکشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۸ ۳:۲۷ ب.ظ | ضدخاطرات, میوزیک ایز مای لنگوئج |

یکشنبه‌صبحی بود. از اونها که خیلی‌وقت بود منتظرش بودم. بعد از مدت‌ها بیقرارخوابی، نسبتا خوب خوابیده بودم. پاشدم، یک فیلم گذاشتم و خزیدم زیر گرمای پتو. کاهلانه. خوش‌خوشان فیلمی دیدم و بعد بلند شدم. صبحانه‌خوران “سفر عسرت” رو گذاشتم و شروع کردم به گودریدن. از چند مطلب خوش‌دلانه‌ی چه هوای خوبی و دنیا چه زیباست گذشتم تا…

رسیدم به لحظه. خط اول رو که خوندم، فهمیدم که اشتباه بود، اما مازوخیستانه ادامه دادم. بغض راه گلو رو بسته بود. لقمه رو گذاشتم کنار و باز… اما کاش مطلب شخصی می‌موند و ارجاع نمی‌داد به دوره‌ی عکس‌سوزان و کتاب‌چالان و… کاش لااقل اسم “برادرجان” رو نمی‌آورد. دیگه اشک پرده‌در شد و تصاویر بی‌وقفه اومد. از روزهایی که بعد از یک دوره زندگی مخفی و ازین شهر به اون شهر دویدن و بعد از مدت‌ها فرصتی برای استقرار توی اتاقی که مثلا سرپناه بود، ضبط بزرگ رو می‌بردم تو رختخواب و گوشم رو می‌چسبوندم بهش و آروم آروم زمزمه می‌کردم “نمی دونی چه سخته در به در بودن، مث طوفان همیشه در سفر بودن”… از روزهایی که هر روز و هر روز پشت در زندان می‌گذشت به امید خطی و خبری و درمونده “از این شبگردیهای خسته و مایوس”… از روزهایی که بابا بالاخره تاب نیاورد و رفت که حتی “برادر جان” رو روز مرگ پدر هم نمی‌تونستی ببینی و به آغوش بکشی… از جمعه‌ی منحوسی که بالاخره خبر شوم رسید… که او هم برای همیشه رفت “چه تلخه وارث درد پدر بودن…”، بدون حتی مزاری که مادر بتونه سر روش بذاره و گریه کنه. اجبارا رفتیم به مزار بابا. مامان که از بعد از مراسم سوگواری اولیه برای بابا اشکش رو ندیده بودیم و مثل کوه پشت ما بود، بعد از چند سال یکهو شکست و چه زار می‌زد اون‌روز روی مزار، برای شوهر یا پسر یا خودش و ما که چنین بی‌پناه بودیم! “نمی‌دونی گرفتار کدوم طلسم و نفرینم… همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس”

حالا من موندم و یکشنبه‌بعدازظهری (که مثل جمعه‌بعدازظهرهای ایران می‌مونه) که موندم این آهنگ رو که مدام داره بازپخش می‌شه، کجای دلم بذارمش، تو فکر این که “هرمز” آذینی داشت که چنین جاودانه‌اش کند، کاش دیگران هم…

“به فردا دلخوشم؛ شاید که با فردا، طلوع خوب خوشبختی من باشه”

 
icon for podpress  برادر جان - داریوش: Play Now | Play in Popup | Download

آینه‌های غربت

یکشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۸ ۱۰:۲۹ ب.ظ | یک ایرانی در سرزمین وایکینگ‌ها |

می‌گن این دنیا کوچیک شده ها، الکی نمی‌گن! عرض به حضور انورت، چند ماه پیش یک روز یکی از دوستای نروژی من تماس گرفت که: “اگه دعوتت کنم یک مهمونی، می‌آی؟” گفتم: “نیکی و پرسش؟! حالا جریان چیه؟” گفت: “یکی از دوستای من از فرانسه یک مهمون داره، که اصالتا ایرانی‌ه و مهمونی گرفته براش و خواستیم تو رو هم دعوت کنیم.” من هم اعلام آمادگی کردم و شب موعود به دیدار رفتیم. جای همگی خالی مهمونی خوبی بود و افراد حاضر همه هنرمند و کاردرست. بعد از آشنایی بیشتر فهمیدم که این دوست ایرانی کارگردان‌ه و یک فیلم مستند ساخته در مورد زندگی در غربت و میزبان نروژی هم در اصل تدوینگر همون فیلم‌ه و به همون مناسبت آشنا شدند و حضور کارگردان هم برای مراحل تدوین‌ه. چند هفته‌ای اینجا موند و چند باری دیدار داشتیم و نازنین‌مردی بود. یکی‌دوباری هم موقع تدوین حضور داشتم و کلا خیلی لذت بردم.

فیلم در اصل مصاحبه با روشنفکر/هنرمندهای تبعیدی ایرانی در فرانسه‌ست. اسم فیلم هست “آینه‌های غربت” (Mirrors d’Exil) و بر مبنای مصاحبه با کسایی مثل داریوش آشوری، مهشید امیرشاهی، هادی مرزبان، شاهرخ مشکین‌قلم، سحر… و طی این مصاحبه‌ها خیلی قشنگ اثرات مختلف غربت روی آدم‌ها و تفاوت‌ش از یکی به دیگری و… بررسی می‌شه. این آدم‌ها همه(به غیر از شاهرخ که هنگام خروج از کشور کم‌سن‌وسال بوده) دارای موقعیت اجتماعی مناسبی بودند و در زمان‌های مختلف به طرق مختلف از کشور خارج شدند. از مرزبان بگیر که بعد از انقلاب از ترس جون و از راه کوه و دشت فرار کرده تا آشوری که سال‌ها بعد برای تحقیق و تدریس و… اومده و موندگار شده، از شاهرخ که نه با انتخاب خودش، بلکه همراه با خانواده اومده تا امیرشاهی که برای بازدید اومده و موندگار شده… حرف دل خیلی از ما غربت‌نشین‌ها زده می‌شه و دیدنش رو (البته وقتی بیرون اومد. موقعی که اینجا بود می‌دونم از بی‌بی‌سی تماس گرفته بودند، برای صحبت در مورد خرید اجازه پخش. حالا خبر می‌دم دقیقش‌ رو) به همه‌ی غربت‌نشینان و اونهایی که عزم مهاجرت دارند، توصیه می‌کنم! واقعا مثل آینه‌ای غربت رو می‌ذاره جلوت که سیاحت کنی! از ناآشنایی به زبان و فرهنگ در بدو ورود بگیر تا در جامعه‌ی جدید جا باز کردن و به موقعیت اجتماعی قبلی رسیدن و دلتنگی غربت… و تا جنبه‌های مثبت غربت از امکانات دانشگاهی و فرهنگی و تمدنی…

بنده الآن نه تنها فخر فروختم که اولین نفری بودم که این رو دیدم، بلکه دوبل‌فخر می‌فروشم که همین ایشون یک فیلم هم راجع به رضا خان دقتی (که جدیدا هم باز سروصدا راه انداخته) ساخته، که اتفاقا خوشبختانه فیلم همراهش بود و بنا به گفته‌ی خودش باز هم من اولین نفری بودم که دیدم! اون هم خبر زمان پخش‌ش رو بگیرم، از همین تریبون اعلام می‌کنم! :دی

خلاقیت محض ۱۵

جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸ ۱۱:۵۰ ب.ظ | آی‌تی, خلاقیت محض, ویدئو |

تو این فیلم یوتیوب می‌تونی خودت پیانو بزنی! (فقط اولش باید صبر کنی، فیلم تا آخرش لود بشه و دکمه‌ی توقف رو هم نزنی تا آخر آخرش بره، بعدش دوباره پلی کنی و با کلیک رو هر جای تصویر که خواستی شروع کنی به آهنگ زدن!) درسته که از جنبه‌ی پراکتیک آنچنان کاربردی نداره، اما خلاقیت کسی که این به فکرش رسیده، بی‌نظیره به نظر من!

پیانو بزن

لینک مستقیم ویدئو

منبع

مرتبط: اولین ویدئوی اینتراکتیو یوتیوب

با اینا خستگیمو در می‌کنم ۳۳ (ویژه‌ی شب یلدا)

دوشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۸ ۸:۱۹ ب.ظ | سلام سینما, میوزیک ایز مای لنگوئج, ویدئو |

لینک مستقیم ویدئو

کاش بدونم از کدوم جاده می‌آی

پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۸ ۱۱:۴۰ ب.ظ | سلام سینما, میوزیک ایز مای لنگوئج |

ما که تو این بازی هم‌فیلم‌بینی‌نویسی شما نیستیم و معمولا یک گوشه می‌شینیم و بازی شما رو تماشا می‌کنیم و ماست‌مون رو می‌خوریم و حالا یهو یه موقع‌هایی هم هوس می‌کنیم و ذرتی هم پرت می‌کنیم. از طرف دیگه هم از خدا که پنهان نیست، از شما هم نباشه، مدت‌هاست که به اصطلاح بزرگ شدیم و به عشق یک‌طرفه و الخ اعتقادی نداریم. اما تمام مدت دیدن این فیلم این ترانه تو سرمون چرخ می‌خورد و دلمون هم کمی بفهمی نفهمی می‌لرزید.

 
icon for podpress  عاشق - ستار: Play Now | Play in Popup | Download

نوستول ۱۳

یکشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۸ ۱۱:۴۳ ب.ظ | نوستالژی, ویدئو |
تیتراژ سربداران

لینک مستقیم ویدئو

برگه‌ی بعد »