آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند، رفتند و شهر خفته ندانست کیستند*
برای سالگرد بابا که ۲۷ سال پیش دیوار را تاب نیاورد…
ببین بابا کنار قاب عکست، دوباره رنگ دریا را گرفتم
دوباره لابهلای خاطراتم، سراغ بوی بابا را گرفتم
سراغ خندههای مهربانی، که بر روی لبت پروانه میشد
میان سیل نامردی برایم، فقط آغوش تو مردانه میشد
غبارخستگیها را که هرشب، دم در از نگاهت میتکاندی
همیشه فکرمیکردم که در دل، تمام بار دنیا را نشاندی
دوباره دیر میکردی و شبها، کنار تختخوابم مینشستی
من و تصویر یک خواب دروغی، تو با بوسه غمم را میشکستی
ترا میدیدم از لای دو چشمم، که روی صورتت جای ترک بود
دوباره قصه تردید و باور، دوباره سهم چشمانت نمک بود
تو بودی و خیالآسوده بودم، که تو فکر من و آینده بودی
تومیگفتی سحر نزدیک اینجاست، و بر این باورت پاینده بودی
ببین بابا که حالا از سر ما، هزار و یک وجب این آب رفته
از آن وقتی که رفتی چشم تقویم، به پای راه تو در خواب رفته
ببین حالا شب و تنهایی و درد، که چشمان مرا تسخیر کرده
سحر جامانده پشت این هیاهو، بگو بابا چرا تأخیر کرده؟
شبی در کودکی خوابیدم و صبح، تمام آرزوها مرده بودند
تمام سهم من از کودکی را، به روی دستبندت برده بودند
ترا بردند از این خانه وقتی، که چشم مادرم رنگ شفق بود
من و یک سنگر از جنس سکوتم ، تو جرمت ایستادن پای حق بود
من و فردای من قربان خاکت، که ما قربانی این خانه بودیم
تو را بردند اما من که هستم، که ما هم نسل یک افسانه بودیم
تو را بردند از این خانه اما، تمام شهر بویت را گرفته
ببین بابا بهاران بی تو آمد، که رنگ آبرویت را گرفته
تورفتی تا که بعد از تو درین شهر، تمام خانه ها آباد باشند
تمام بچه ها در فکر بازی، و باباها همه آزاد باشند
هیلا صدیقی / شعر بابا
——————————————
* شعری از شفیعی کدکنی که روی سنگ مزارش نوشته بودیم.
