هشتم مارس، روز جهانی زن مبارک

دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۸ ۲:۱۰ ق.ظ | قند پارسی |

بیشترین عشق جهان را به سوی تو می‌آورم
از معبر فریادها و حماسه‌ها.
چرا که هیچ چیز در کنار من
                                  از تو عظیم‌تر نبوده است
که قلب‌ات
چون پروانه‌ای
ظریف و کوچک و عاشق است.

ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی
و به جنسیت خویش غره‌ای
                             به خاطر عشقت!-
ای صبور! ای پرستار!
                            ای مومن!
پیروزی‌ی تو میوه‌ی حقیقت توست.

رگبارها و برف را
توفان و آفتاب آتش‌بیز را
                              به تحمل و صبر
                                                 شکستی.
باش تا میوه‌ی غرورت برسد.

ای زنی که صبحانه‌ی خورشید در پیراهن توست،
پیروزی‌ی عشق نصیب تو باد!

الف – بامداد / شبانه ۱۰ / آیدا: درخت و خنجر و خاطره

هم عشق کمال خود بگوید / دم دَرکِش و باش مرد الکن*

یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ ۳:۰۵ ب.ظ | سلام سینما, ویدئو |
سوالی در باب کمال‌گرایی

لینک مستقیم ویدئو

* مولانا

قافیه چو تنگ آید ۵

چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۸ ۱:۰۴ ق.ظ | قوافی |

سایه‌تو بردار و از اینجا برو
نمی‌خوام ببینم‌ت دیگه تو رو

مخاطب با صدا و اطوار ناصر ملک‌مطیعی کلاه شاپو رو کمی عقب‌تر داده، پیک عرق سگی را به سرعت بالا انداخته، دستی به سبیل‌های عرق‌چکان کشیده، می‌گوید:

“بذا سایه‌ی سرت بشم، بذا نون‌آور خونه‌ت بشم، خیلی خاطرتو می‌خوام. به مولا ضامن‌دار دسّه سفید کار زنجون رو می‌بوسم و می‌ندازم تو ضریح ضامن آهو. بذا سایه‌ی سرت بشم.”

شاعر با اطوار شهناز تهرانی کمی چشم و ابرو آمده، ایش‌ایش‌کنان چادرگلی را باز و بسته کرده و پشت‌ش را به مشعور می‌کند.

مشعور باز هم به سبک ناصرخان دستی به اعضا و جوارح صورت خود کشیده و نگاهی به آسمان انداخته می‌گوید: “اوس کریم. راضی‌یم به رضای خودت”

بلند می‌شود و کت را به روی شانه انداخته، لخ‌لخ‌کنان دور می‌شود، در حالی که یکی از نوچه‌ها به‌سان مرتضی عقیلی تف‌تف‌کنان دورش می‌گردد.

اما زهی خیال باطل اگه فک کردی سایه‌ی ناصرخان همراه‌ش راهی می‌شود. ناصرخان مردونگی کنه و پاشو هم پس بکشه، سایه‌ش روی شهر می‌مونه. یه تهرون و یه ناصرخان!

I support freedom of speech, blogggers should not be killed

شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ ۱۱:۲۴ ب.ظ | ویدئو |
The March 18 Movement

لینک مستقیم ویدئو

قصیده برای انسانِ ماهِ بهمن

جمعه ۳۰ بهمن ۱۳۸۸ ۱۱:۳۲ ق.ظ | قند پارسی |

تو نمی‌دانی غریوِ یک عظمت
وقتی که در شکنجه‌ی یک شکست نمی‌نالد
                                                     چه کوهی‌ست!
تو نمی‌دانی نگاهِ بی‌مژه‌ی محکومِ یک اطمینان
وقتی که در چشمِ حاکمِ یک هراس خیره می‌شود
                                                             چه دریایی‌ست!

تو نمی‌دانی مُردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
                                                    چه زندگی‌ست!
تو نمی‌دانی زندگی چیست، فتح چیست
تو نمی‌دانی ارانی کیست

و نمی‌دانی هنگامی که
گورِ او را از پوستِ خاک و استخوانِ آجُر انباشتی
و لبانت به لبخندِ آرامش شکفت
و گلویت به انفجارِ خنده‌یی ترکید،
و هنگامی که پنداشتی گوشتِ زندگیِ او را
از استخوان‌های پیکرش جدا کرده‌ای
چه‌گونه او طبلِ سُرخِ زنده‌گی‌اش را به نوا درآورد
در نبضِ زیراب
در قلبِ آبادان،
و حماسه‌ی توفانیِ شعرش را آغاز کرد
با سه دهان صد دهان هزار دهان
با سیصد هزار دهان
با قافیه‌ی خون
با کلمه‌ی انسان،
با کلمه‌ی انسان کلمه‌ی حرکت کلمه‌ی شتاب
با مارشِ فردا
که راه می‌رود
               می‌افتد برمی‌خیزد
                                    برمی‌خیزد برمی‌خیزد می‌افتد
                                                                      برمی‌خیزد برمی‌خیزد

و به‌سرعتِ انفجارِ خون در نبض
                                    گام برمی‌دارد
و راه می‌رود بر تاریخ، بر چین
بر ایران و یونان
انسان انسان انسان انسان… انسان‌ها…
و که می‌دود چون خون، شتابان
در رگِ تاریخ، در رگِ ویتنام، در رگِ آبادان
انسان انسان انسان انسان… انسان‌ها…
و به مانندِ سیلابه که از سدْ،      
سرریز می‌کند در مصراعِ عظیمِ تاریخ‌اش
از دیوارِ هزاران قافیه:
قافیه‌ی دزدانه
قافیه‌ی در ظلمت
قافیه‌ی پنهانی
قافیه‌ی جنایت
قافیه‌ی زندان در برابرِ انسان
و قافیه‌یی که گذاشت آدولف رضاخان
به دنبالِ هر مصرع که پایان گرفت به «نون»:
قافیه‌ی لزج
قافیه‌ی خون!

و سیلابِ پُرطبل
از دیوارِ هزاران قافیه‌ی خونین گذشت:
خون، انسان، خون، انسان،
انسان، خون، انسان…
و از هر انسان سیلابه‌یی از خون
و از هر قطره‌ی هر سیلابه هزار انسان:
انسانِ بی‌مرگ
انسانِ ماهِ بهمن
انسانِ پولیتسر
انسانِ ژاک‌دوکور
انسانِ چین
انسانِ انسانیت
انسانِ هر قلب
                 که در آن قلب، هر خون
                                            که در آن خون، هر قطره
انسانِ هر قطره
                  که از آن قطره، هر تپش
                                             که از آن تپش، هر زندگی
یک انسانیتِ مطلق است.

و شعرِ زندگیِ هر انسان
که در قافیه‌ی سُرخِ یک خون بپذیرد پایان
مسیحِ چارمیخِ ابدیتِ یک تاریخ است.

و انسان‌هایی که پا درزنجیر
به آهنگِ طبلِ خونِشان می‌سرایند تاریخِشان را
حواریونِ جهان‌گیرِ یک دین‌اند.

و استفراغِ هر خون از دهانِ هر اعدام
رضای خودرویی را می‌خشکاند
بر خرزهره‌ی دروازه‌ی یک بهشت.

و قطره‌قطره‌ی هر خونِ این انسانی که در برابرِ من ایستاده است
سیلی‌ست
که پُلی را از پسِ شتابندگانِ تاریخ
                                       خراب می‌کند

و سوراخِ هر گلوله بر هر پیکر
دروازه‌یی‌ست که سه نفر صد نفر هزار نفر
                                                  که سیصد هزار نفر

از آن می‌گذرند
رو به بُرجِ زمردِ فردا.

و معبرِ هر گلوله بر هر گوشت
دهانِ سگی‌ست که عاجِ گران‌بهای پادشاهی را
در انوالیدی می‌جَوَد.

و لقمه‌ی دهانِ جنازه‌ی هر بی‌چیزْ پادشاه
رضاخان!
شرفِ یک پادشاهِ بی‌همه‌چیز است.

و آن کس که برای یک قبا بر تن و سه قبا در صندوق
و آن کس که برای یک لقمه در دهان و سه نان در کف
و آن کس که برای یک خانه در شهر و سه خانه در ده
با قبا و نان و خانه‌ی یک تاریخ چنان کند که تو کردی، رضاخان
نامش نیست انسان.

نه، نامش انسان نیست، انسان نیست
                       من نمی‌دانم چیست
                          به جز یک سلطان!

اما بهارِ سرسبزی با خونِ ارانی
و استخوانِ ننگی در دهانِ سگِ انوالید!

و شعرِ زندگیِ او، با قافیه‌ی خونش
و زندگیِ شعرِ من
                     با خونِ قافیه‌اش.
و چه بسیار
که دفترِ شعرِ زندگی‌شان را
با کفنِ سُرخِ یک خون شیرازه بستند.
چه بسیار
که کُشتند بردگیِ زندگی‌شان را
تا آقاییِ تاریخِشان زاده شود.

با سازِ یک مرگ، با گیتارِ یک لورکا
شعرِ زندگی‌شان را سرودند
و چون من شاعر بودند
و شعر از زندگی‌شان جدا نبود.
و تاریخی سرودند در حماسه‌ی سُرخِ شعرِشان
که در آن
پادشاهانِ خلق
                  با شیهه‌ی حماقتِ یک اسب
                                                   به سلطنت نرسیدند،
و آن‌ها که انسان‌ها را با بندِ ترازوی عدالتِشان به دار آویختند
عادل نام نگرفتند.

جدا نبود شعرِشان از زندگی‌شان
و قافیه‌ی دیگر نداشت
جز انسان.

و هنگامی که زندگیِ آنان را بازگرفتند
حماسه‌ی شعرِشان توفانی‌تر آغاز شد
                                              در قافیه‌ی خون.
شعری با سه دهان صد دهان هزار دهان
                                                 با سیصد هزار دهان
شعری با قافیه‌ی خون
                         با کلمه‌ی انسان
                                            با مارشِ فردا
شعری که راه می‌رود، می‌افتد، برمی‌خیزد، می‌شتابد
و به سرعتِ انفجارِ یک نبض در یک لحظه‌ی زیست
راه می‌رود بر تاریخ، و بر اندونزی، بر ایران
و می‌کوبد چون خون
در قلبِ تاریخ، در قلبِ آبادان
انسان انسان انسان انسان… انسان‌ها…

و دور از کاروانِ بی‌انتهای این همه لفظ، این همه زیست،
سگِ انوالیدِ تو می‌میرد
با استخوانِ ننگِ تو در دهانش ــ
استخوانِ ننگ
استخوانِ حرص
استخوانِ یک قبا بر تن سه قبا در مِجری
استخوانِ یک لقمه در دهان سه لقمه در بغل
استخوانِ یک خانه در شهر سه خانه در جهنم
استخوانِ بی‌تاریخی.

الف – بامداد /  قصیده برای انسانِ ماهِ بهمن / قطع‌نامه

————————————————————

پ.ن. در مورد این شعر حرف‌هایی داشتم، که سر فرصت خواهم گفت. فعلا در آخرین روز بهمن ۱۳۸۸ می‌خونم‌ش تا نرود از یادم بهمن و انسان ماه بهمن.

خلاقیت محض ۱۶

چهارشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۸ ۱۱:۵۰ ق.ظ | آی‌تی, خلاقیت محض, ویدئو |
پخت‌وپز فتوشاپی

لینک مستقیم ویدئو

ولنتاین

شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ ۸:۵۴ ب.ظ | قند پارسی |

زیباترین حرف‌ات را بگو

شکنجه‌یِ پنهانِ سکوت‌ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آن که بگویند

ترانه‌ئی بی‌هوده می‌خوانید. ــ

چرا که ترانه‌یِ ما

ترانه‌یِ بی‌هوده‌گی نیست

چرا که عشق

                  حرفی بی‌هوده نیست.

 

حتا بگذار آفتاب نیز برنیاید

به خاطرِ فردایِ ما اگر

                           بر ماش منتی‌ست؛

چرا که عشق

                 خودْ فرداست

                 خودْ همیشه است.

الف – بامداد / شبانه ۱۰ / آیدا: درخت و خنجر و خاطره

Stop Violence in Iran

پنجشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۸ ۱۰:۰۴ ب.ظ | عکس |

IMG_9727

I am donating this artwork to ‘Stop Violence in Iran’. Anyone can take the image (drag the Jpeg) and use it with posts, blogs, tweets, social network communications and more to convey their desire to halt violence and tyranny in Iran.
Join us. Share it.
by Philip Letts

با اینا خستگیمو در می‌کنم ۳۴

چهارشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ ۱۱:۲۳ ب.ظ | قند پارسی, میوزیک ایز مای لنگوئج, ویدئو |
سرو آزاد – سپیده رئیس‌سادات

امشب همه غم‌های عالم را خبر کن!
بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن!
ای میهن، ای انبوه اندوهان دیرین!
ای چون دل من، ای خموش گریه‌آگین!
در پرده های اشک پنهان، کرده بالین!
ای میهن، ای داد!
از آشیانت بوی خون می آورد باد!
بربال سرخ کشکرت پیغام شومی است!
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟
ای میهن، ای غم!
چنگ هزار آوای باران‌های ماتم!
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق؟
مرغی که می‌خواند
مرغی که می‌خواست
پرواز باشد …
ای میهن ،ای پیر
بالنده‌ی افتاده، آزاد زمین‌گیر!
خون می‌چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها.
ای میهن! (در) اینجا سینه‌ی من چون تو زخمی است.
(در) اینجا، دمادم دارکوبی بر درخت پیر می‌کوبد،
دمادم

لینک مستقیم ویدئو
منبع متن شعر

کامنت، تماس و باقی قضایا

یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ ۴:۲۰ ب.ظ | مغشوشیات |

این بلاگ مدت‌هاست که کامنت‌دونی‌ش بسته‌ست، ولی خب چون لینک‌ش پایین هر پست بود و من به علت تنبلی درست‌ نکرده بودم‌ش، بعضی‌ها فکر کرده بودند که اشکال از گیرنده‌ست و به طرق مختلف سعی می‌کردند که تماس بگیرند که یکی از اون راه‌ها گذاشتن کامنت در قسمت کامنت‌های فتوبلاگ بود! قربون برم خلاقیت ایرانی رو.

به هر حال فعلا قصد راه انداختن کامنت‌ها رو ندارم و بالاخره لینک کامنت رو هم از پایین نوشته‌ها برداشتم، ولی در قسمت برگه‌ها در ستون سمت چپ، یک برگه‌ی تماس اضافه کردم که دوستان به راه‌های محیرالعقول متوسل نشوند!

در جواب اون دوست عزیزی که آخرین بار این کار رو کرده بودند، عرض می‌کنم فقط که اولا ممنون از لطف شما. دوما سوالات شوما به محدوده‌ی خصوصی و شخصی زندگی من مربوط می‌شه که لزومی نمی‌بینم اینجا جواب بدم. با احترام.

برگه‌ی بعد »